تو اون دورانی که خدا خدای راننده های اتوبوس جماعت بود و مسافرا را از لحاظ قد و هیکل می پسندیدند بعد سوار می کردند،من و دوستم می خواستیم دم عیدی از

 پایتخت بیاییم شهرستان.ساعتها در هیاهوی ترمینال علافی می کشیدیم و از زمین و زمان ناامید شدیم و بلیط نیافتیم.یه دفعه یه شاگرد راننده پیشنهاد داد خداداد تومان

پول می گیره و ما رو در جعبه بغل اتوبوس جا میده و به مقصد می رسونه.هنوز در شیر و خط پیشنهاد سرگردون بودیم که چند تا نامزد برای صندوق بغل اتوبوس

پیداشون شد.تردید رو بی خیال شدیم و به شاگرد راننده پول دادیم.گفت:دستشویی برید که عمرا تا شهرستان نمی ذارم پیاده شید و اگر پلیس راه بو ببره جریمه هم با

خودتونه و ما هم پذیرفتیم.وقتی برگشتیم شاگرده ساک و چمدونا را به قدری قشنگ ردیف کرده بود که خدایی فکر کنم یه عمر این کاره بوده و ما در راه مانده ها چهار

دست و پای در بین اسباب و اثاثیه ها جای گرفتیم.یه سربازی هم بینمان بود و تعریف می کرد که از فلان شهر تا پایتخت رو هم دیشب در جعبه بغل به صبح رسانده و

امشب دومین شب مسافرت صندوقیش محسوب می شد.به هر حال از دیدن اینکه زنده مونده بود،امیدوارتر شدیم.اتوبوس که راه افتاد دو سه تا چراغ  که تو

فضای صندوق روشن بود به یک لامپ کو چولو تقلیل یافت.فضای وهم انگیزتوام با نگرانی وصف ناشدنی.آخرین خروجی های پایتخت بود که اتوبوس ایستاد و ما

مکالمه و چانه زدنهای چند نفر را شنیدیم سپس در باز شد و تعدادی اسباب و اثاثیه رو به زور چپوندن توی صندوق و اتوبوس شروع به طی مسیر کرد.

سر جمع 6 تا مسافر بودیم ،اونم در میان یه عالمه چمدون.یک ساعتی که رد شد هر کدوممان سعی کردیم به نحوی دراز بکشیم و بی خیالی طی کنیم.کمبود جا باعث شده

بود که جوراب یکی دم دهن اون یکی و یا پشت به پشت بغل دستی جا خوش کنیم. بوهای آشنا و ناشناس سرگردان هم که جای خود داشت.حال تصور کن که آقا سربازه تصمیم بگیره یه پکی به سیگارش بزنه و نفر دیگه هم

از دل درد شکایت بکنه!  یکی خاطره می گفت و دیگری زیر لب ترانه ی دهه ی 40 رو زمزمه می کرد.منم که مالیخولیایی شده بودم دائم خودمو برده ای در یک 

کشتی طوفان زده متصور می کردم که هر لحظه منتظر صدای کاپیتانه که بادبانها رو بکشید!! اتوبوس اون شب دو بار ایستاد  و ما هر کداممان سعی در پنهان کردن

خود در پشت ساکها داشتیم.بماند که آیه الکرسی رو هم خوندیم که از دست پلیسا ،جریمه و سرگردانی احتمالی در امان بمانیم که ماندیم.

صبح زودبود که به شهرستان رسیدیم و مسرور از تجربه ی تلخمان منتظر باز کردن درب صندوق بودیم. مجسم کنید که دربها باز شد و ما به اولین چیزی که

چشممان افتاد جمعیت سیاه پوشی بود که گریان و به سر زنان یه جنازه کفن شده و بسته بندی در نایلکس رو درست از بغل گوشمان کشیدن بیرون و روی سرشان

گرفتند.آره ما علاوه بر اون مکافات ها شب تا به صبح رو کنار یه جسد گذرانده بودیم و ناگهان یاد چانه زدنهای آخرین خروجی پایتخت افتادیم که این خدا بیامرز رو

همسایه  ما کرده بود تازه حالا منشا بوهای ناشناس رو در می یافتیم.بوی صدر و کافور!

هنگام خارج شدن باز شاگرد راننده از هر کدوممون یه مبلغی گرفت و مدعی شد که پلیس راه جریمه کرده ،در حالیکه اون شب تا به صبح یک بار هم درب

 صندوق ها باز نشد.عجب شبی بود همسفری با مردگان!!