بدتر از بد
هر بارکه برای تزریق بر روی تخت شیمی درمانی دراز می کشیدم وناخدا آگاه چشمانم به همدردانم در تخت های مجاور می افتد ازدیدن اختلاف سنی خودم با آنان واقعا دلگیرمی شدم چرا که به نسبت از همه جوانتر بودم و به قول خیلی ها زود گرفتار بیماری شده بودم.این جریان آزار دهنده تقریبا اکثر مواقع ذهنم را به خود مشغول کرده بود تا اینکه در جلسه اخیر شیمی درمانی پسرکی 4 ساله با موهای ریخته شده و مبتلا به سرطان خون را در کنارتختم خواباندند.
متاسفانه چون پیداکردن رگ از دستان این پسر بچه سخت می نمود پرستاران حسابی به زحمت افتاده بودند و ناگزیر شدند برای رگ گرفتن چند بارجای آنژکت راعوض نمایند.نتیجه اینکه خون فراوانی از کودک رفت و شیون طفل معصوم امان از همه بریده بود.در آخر هم مجبور شدند از پاهای نحیف طفلک اقدام به رگ گیری و تزریق نمایند.
بماند که درحین این جریان حال مادر پسر بچه به هم خورد و پدر کودک نیز با چشمانی گریان به نگه داشتن بدن کودکش ناچار بود تا زودتر غائله فیصله یابد.باور کنید هرچند برای ندیدن این صحنه ازچشمان بسته ، هدفون گوشی و موسقی بلند استفاده کردم اما اصلا نتوانستم در خود غرق شوم و بی خیال اطراف گردم.
به گفته پرستاران جریان شیمی درمانی این کودک قریب یکسال است که با همین روال جریان داشته و هر هفته باید همگی این مکافات را پشت سر بگذرانند.واقعا چه می توان گفت:مگر اینکه شکرت خدا.دوزاریم راانداختی که بدترازبدهم هست. پس راضیم به رضایت.
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و