من و آینه
همین سال پیش بود که از دیدن بازوان پیچیده و سینه ی ستبردر آینه ی باشگاه بدنسازی بر خود می بالیدم و با زدن انواع ادکلن،ژل و پوشیدن البسه ی شیک بر زمین و زمان فخرمی فروختم اما اینک بعد گرفتار شدن درچنگال بیماری هولناک به شدت از آیینه گریزانم چراکه دیدن چشمان ازحدقه در آمده و اندکی پوست و استخوان به جا مانده ازآن همه هیبت خیلی برایم ناگوار و زجر آور است.
آینه که همان آینه است اما به راستی ماچه زود تغییرماهیت می دهیم.شاید ازآینه شکننده ترخودمانیم اما بی خبریم!
+ نوشته شده در جمعه ۳ مهر ۱۳۹۴ ساعت 15:40 توسط عليرضا
|
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و