وقتی تو بیایی!

وقتی تو بیایی

هوای صفا سیتی از سرم خواهد پرید

زرد زرد خواهم شد و تو سرخ و آتشین!

 

وقتی تو بیایی

مرا سخت به خود می خوانی

من تمنای ماندن می کنم و تو اصرار بر رفتن!

 

وقتی تو بیایی

من به سان گنجشککی و تو مانند عقابی

طعمه ای ناچار برای صیادی قهار!

 

وقتی تو بیایی

من عین موش قایم خواهم شد

اما تو مرا از سوراخ بیرون خواهی کشید!

 

وقتی تو بیایی

من کیم! بابام کیه! فایده نداره

آخه برای تو شهرام بهرام معنا نداره!

 

وقتی تو بیایی

داس به دست و روکش به سر

من از ترس بر خود می لرزم!

 

وقتی تو بیایی

می گویی:در چشمانم خوب بنگر

اما مرا یاری ایستادن نیست چه رسد به دید زدن!

 

وقتی تو بیایی

من ربم را یاد می کنم

غافل از اینکه خود گماشته ی اویی!

 

وقتی تو بیایی

نمی دانم کدام کارنامه را رو کنم

ناکرده های سفیدم را یا کرده های سیاهم را!

 

وقتی تو بیایی

لطف کن آخر از همه، قبض روحم بفرما

بلکه در این چند صباح عمر؛ آدم شوم شاید!

 

پ.ن:تو مایه های استاد یوش سروده شده بود،مثلا!

زهر خند88.4.29    


فضول باش،نزد رئیس عزیز باش!

            *****

از در انداختنت بیرون از پنجره بر گرد،دودکش باشه برای روز مبادا!

           *****

با نه گفتن در برابر خواسته ی نامعقول ،پر رویی را تجربه کن.

          *****

دوستی که برایت خفت آورد،دشمن بخوانش!

          *****

یک تصمیم هزار تا مشورت می طلبد!

          *****

مزه ی عشق به فراقشه!

          *****

مامان بی بی بالقوه ست!

         *****

بادمجان دوره قاپچینی هم هنره،اما از نوع نا پسندش!

         *****

لعنت بر دهانی که به موقع باز نشود!

         *****

فرمول راه صد ساله پیمودن:سیاست پیشگی+ظاهری گول زننده+اندکی سگ دو زدن

         *****

یک آمپول زن:نشیمنگاهی نمونده که من سوراخ نکرده باشم!

         *****

دکتر وقتی با گوشی حرفهای سینه ام راشنید،ساعتها گریست!

         *****

در مزمت جوک تلخ


العفو العفو!

چه قدر لغزش پذیر است این انسان خاکی.از خیلی ها باید معذرت خواست .ناراستی ها را بر ما ببخشائید.

قصه از آنجا شروع شد که در یکساعت واحد رفتیم سراغ جعبه ی جادویی.تمام هفت هشت شبکه ی موجود تلویزیونی بحث کارشناسی داشتند مگر یکی!یکی مسائل اخلاقی را نقد می کرد ،آن دیگری ورزش را تیکه پاره میکرد.سومی غذا،چهارمی بهداشت و پنجمی اقتصاد و آخری حول محور آموزش و سیاست چرخ می زد.همگی به صورت کلیشه ای و تر و تمیز فقط حرف می زدند و حرف.یادتون هست گفتم یکیشون متفاوت بود.اون همون هارلد لوید دوست داشتنی خودمون بود.طفلکی عقلش رسیده بود، این شب عیدی با همون فضای سیاه سفید فیلماش اومده بود خدمت ملت ؛بلکه گل خنده را روی لبای جماعت بنشونه.آخه ناسلامتی عید و سروره مجلس تعزیه که نیست!خدا بیامرزدش و از ما بخاطر زیر آب زنی هامون در پست قبلی راضیش کنه!

بابام جان بازم اگر قراره دودی بلند بشه باید مدیون همون لورل هاردی،سه کله پوک و رابین هود قدیمی خودمان باشیم.بحث های کارشناسی خواب آوری که این روزا توسط آدمای اتو کشیده مطرح می شه بیش از همه بیانگر این موضوع است که طفلکی ملت تو خیلی ازبدیهیات اولیه مشکلات داره که این همه کارشناس واسش دل

 می سوزونندو از زبون نمی افتند و صبح،ظهر و شب افاضه ی بیانات می فرمایند.کاش درد بلای شما زیر خاکی ها می خورد تو سر بعضی رو خاکی ها تا می فهمیدند که عوض وراجی و بی عملی اقلا الکی هم شده ملت را بخندونند بلکه خستگی شون در بره!

حالا که خوب می اندیشیم می بینیم دلمان برای همون عروسکهای هادی و هدی و حیوانات کلیله و دمنه تنگ شده چرا که بنده خدا ها می خواستند یه کاری بکنند اما دست و پاشون در گیر نخ بودش!به هر حال تقلاشون رو کردند وفقط به بحث کارشناسی بسنده نمی کردند!دنگمون نرم!های جسب می زنیم به همون نگاتیو ها و راش های قدیمی فیلماتون و هی می بینیمشون و هی زورکی می خندیم چون که میگن بر درد بی درمون دواست!

دنیا را چه دیدی شاید فردا بخشنامه کردند که هر نفر می بایست دو ساعت تموم بشینه پای بحث های کارشناسی تلویزیون تا ازش امتحان بگیریم؛وگرنه یارانه اش فرت!

در نهایت و در وقت محدودی که در اختیار داریم بدین وسیله از کلیه ی بازیگران عرصه ی قدیم عالم سینما مجددا عذر می خواهیم و معروض می داریم:تنها دل خوشیم همون ژانگولر بازی های شما ها در فیلمها تون هست و بس.خدا پدرتان و ایضا خودتان را قرین رحمت کند که با اعمال هر چند سیاه سفید تون تونستیدبر رنگی های خوش زرق و برق فعلی فائق آیید!

  

پی نوشت:لطف این آپ در خوندن پست قبلی هستش!بیا تو مایه های یکی به میخ و یکی به نعل کوفتن! 

جوک تلخ


وقتی جوکی می شنوی ،اگر نشنیده باشی می خندی،اگر شنیده باشی برا اینکه سه نشه لبخند می زنی و اگر هم خواستند جوک دست چندمی عهد دقیانوس  رو به خوردت بدند ؛میگی:تکراری بود و یارو دست و پاشو جمع می کنه!

حالا تصورش را بکن از وقتی یادمون میاد تو عید هر سال کارتون رابین هود را  به خوردمون دادندوهر روزی هم که جشنی بوده لورل هاردی،سه کله پوک،هارولد لوید و چارلی چاپلین بلغور کرده ایم.خدا همه ی اونا رو ببخشه و خاکشون بقای عمر بر و بچ صدا و سیما باشه اما راستیتش میشه بگید حالتون به هم نمی خوره از این همه تکراری پخش کردن و گوشه و کنایه شنیدن از بینندگان.

کی می خواهید اندازه ی یک سوم پول و بودجه ای که دریافت می کنید خودی نشان بدید و سلیقه و تنوع به خرج دهید.البته هر چند وقت یکبار هم سریالی می سازید که اشک همه را از مشکشان در می آره و بعدش هم مراسم تقدیر  و تشکر از خودتان.جدا که!؟همچین به نظر میاد که بزرگترین مشکلتان در تهیه ی برنامه ؛نداشتن سو ژه بخصوص در مایه ی طنز و آرامبخش است.پیشنهاد می شود یک فراخوان عمومی بزارید بدون هیچ شرط و شروطی سپس فقط زحمت بکشید انتخاب کنید و بدید خصوصی سازی کنند و ازشون بخرید و پخش کنید.

تو مایه ی غم و اندوه و گریه هم که ماشاا... کم ندارید فقط کافیه تلویزیون روشن بشه  تا دچار افسردگی بشید!وارد مقوله ی جنگ نرم و مقابله با تهاجم فرهنگی هم نمی شیم چرا که با دست خالی و پز عالی هیچ غلطی نمی توان کرد.

بابام جان چهل پنجاه ساله که دوره ی فیلم های سیاه و سفید تمام شده ولی هنوز که هنوزه شما دست بر نمی دارید. دیدید خلاص شدن از دست عروسک های نخی چه قدر خوبه؛شما هم دوربینتون رو بردارید یه چرخی بزنید و از ژانگولر بازی ملت فیلم تهیه کنید،اصلا بزنید به دل طبیعت و پدیده های شگرف را به تصویر بکشید.تا شما سر حال باشید بدترین متلکی که تقریبا هر روزه از جانب شما صادر میشه اینه :با عرض معذرت از بینندگان محترم به علت نداشتن وقت!!!! آخه هر کی ندونه فکر می کنه واقعا زمان برا شما اهمیت هم داره وا اجبا!گفتن این جمله اونم با این برنامه های صد در صد آبکی چندش آوره!وقت –حساب کتاب – صدا و سیما! واااااااااااااااااااااااااااااااای   بدتون نیاد،راستش دیشب چارلی اومد به خوابم و گفت:راضی نیستم از این همه چسب زدن به نگاتیو ها و راش های فیلمام و پخش چند باره شون!لورل هاردی هم التماس دعا داشتند و می گفتند :به مرده لگد زدن! ول کنید ما را!صد ساله که مردیم ولی دست از سر ما بر نمی دارند!!گفتن نداره اما هر جور جوک با مزه ای هم که باشه بعد چند بار شنیدنش مزه ی تلخی میده.خوشمزه گی هم حد و حدودی داره!

از ما گفتن بود ها.اگر گوش شنوایی باشه!!

عامیانه ها


انگاری از دیروز که به جای کریم آقا خودم را به آزمایشگاه معرفی کردم که مبادا اعتیاد او لو برود و آقا دکتره بدون هیچ واکنش و تعجّبی پذیرفت که من کریم آقای 53 ساله باپنج سر عائله هستم همه چی برام تمام شد.هر چند کریم آقاسربلند از نتیجه ی آزمایش بیرون آمد اما من مردود شدم و سر کوفت خوردم. آخه همگی تایید کردند که 53 سالگی به من می یاد و این موضوع چه قدر برای یک جوان سی ساله درد آور و ثقیل می تونه باشه.

حالا می فهمم که چرا :

دیگر پشت چراغ قرمز پلیس ها به موتورم گیر نمی دهند!

وقتی از کنار آبجی ها می گذرم برق شیطنت چشمانشان رو نمی بینم!

از دیدن فیلم های هندی به وجد نمی آیم یا از دیدن فیلمهای ایرانی از خنده ریسه نمی روم!

اصلا هم از پوشیدن رکابی چسب و رژه رفتن با عضلاتم جلو آینه حال نمی کنم!

تازه یادم اومد که هر وقت میرم نون بخرم،شاگرد نانوایی میگه:باقی پولتون حاجی!

جالبه که وقتی از حاج اسماعیل بقّال سیگار می خرم نه تنها مثل سابق غر به جانم نمی زند بلکه نگاه هم نمی کند!

آره دیگه مجالی نمانده و نباید زیاد سرمو زیر برف نگه دارم.کوچه علی چپ هم جواب نمی ده!

پیری دیگه ،باید باورش کرد .حرف دوست و رفیق که نیست، دکتر وآزمایشگاه اینو میگن!!

 

 

 

دزدان دریایی


اینکه نامی از سارقان برده می شود نه مربوط به کارائیب می شود و نه برو بچی که در شاخ آفریقا تشریف دارند و هراز گاهی چند اقدام به رهزنی دریایی می نمایند بلکه مقصود سارقان وطنی می باشند که بصوت دائمی  و در پوشش مغازه دار و بازاری و دلال در همین بابلسر خودمان روی همه ی متجاوزان به حقوق بشر را کم می نمایند. خداقسمت هیچ بنی بشری نکند که در دام این به اصطلاح کسبه گیر بیافتد چرا که در بی مروتی و نامردی سنگ تمام روزگارند.البته فروشندگان انگشت شماری هم در حاشیه ی شهر بابلسر هستند که در حد نرمال و نه  کاملا منصف  اقدام به کاسبی می نمایند.تاریخچه ی کاسبی در بابلسر با گرانی گره ی کوری خورده است اما آنچه که هم اکنون رخ می نماید اجحاف در روز روشن توام با بی شرمی کامل است.دروغ مانند آب خوردن بر زبان این

 نا مردمان جاریست و گاهی برای اخذ چند صد تومان اضافی از قسم به شان و جان عالی مقامان مذهب دریغ

نمی ورزند.به علت نبود بازرس و آقا بالا سر میدان تاخت و تاز برای این کسبه ی از خدا بی خبر کاملا مهیاست و آنان نیز برای سر کیسه کردن ملت شمشیر از رو بسته اند.

جالب است  این نابخردان نابکار از ظاهری آراسته و موقر نیز برای سر پوش گذاشتن بر اعمال جفا کارانه ی خویش بهره می جویند اما افسوس که بویی از انسانیت نبرده اند.در خصوص قیمت هتل،متل،پلاژ و ویلا همین بس که یک محل مشخص بسته به روز و موقعیت زمانی با امکانات رفاهی ثابت می تواند تا چندین برابر قیمت واقعی خود عرضه شود و مدیران این گونه اماکن نیز هر یک خود را از دیگر هم قطاران خویش منصف تر می خوانند و زهی خیال باطل که همگی دزد تشریف دارند.

آخر چطور می توان قبول نمود که قیمت اجاره یک سوئیت با دو روز بعد از آن حدود سه برابر اختلاف قیمت داشته باشد.گویی اهالی این شهر نه تنها با همدلی بیگانه اند بلکه بی دلی و سنگدلی در وجودشان نهادینه شده است. به هرروی آفریدگاری که به لطف خویش دریا،سر سبزی و در آمد مناسب  را به این خطه ارزانی داشته به اشارتی می تواند با اندک تکانی بر زمین یا پدید آوردن تلاطمی در امواج به همه ی خوشی های خوش نشینان پایان دهد! سزاوار است اهالی محترم بابلسر رفتاری در خور ایرانی بودن وآداب مسلمانی در پیش گیرند و کمی در رفتار خود تامل داشته باشند،قبل از آنکه دادار اقدام به حسابرسی نماید. (به هر حال از ما گفتن بود!)

همدل به علت کثرت مسافرت و کسب تجارب لازم در این موارد کمترین تیغ ها را متحمل می گردد اما به کرات شاهد بی مرامی،بی معرفتی بعضی ها نسبت به دیگر همنوعان خویش بودن دل هر فرد متعهدی را به درد

 می آوردو از آن گذشته دیدن عاقبت شوم جفا کاری و دادن تذکر برای رفع این معضل اجتماعی خط مشی همدلیست.

تذکرات همدلانه:

-خرید محصولات از مغازه ها حتما باید بعد از پرسیدن قیمت ها از سایر کسبه انجام گیرد.

-رزرو محل اقامت در صبح ها صورت پذیرد و به هیچ وجه به قسم و تعریف های مدیران اماکن وقعی ننمائید.

- اجاره ی محل اقامت  در روز های تعطیل و پنج شنبه  ها گران و کاملا بی حساب و کتاب است.

از دادن کل مبلغ کرایه ها بصورت یکجا به شدت امتناع ورزید و منطق حکم می کند که کرایه بصورت روزانه  و تدریجی پرداخت شود.

- هنگام کرایه ی منزل به نظافت،میزان فشار آب،دوری و نزدیکی به دریا،موقعیت طرح های سالم سازی  دریا ،میزان آلودگی آب مصرفی،کارکرد کولر،وضعیت سیفون های آبریز و توری پنجره ها عنایت لازم داشته باشید.

برای استفاده ی بهینه از دریا از اخبار هواشناسی غافل نشوید.

پی نوشتها:

هر چند وجود کاسب منصف در بابلسر بعید به نظر می رسد ولی در صورت وجود عذر خواه هستیم.

جای یک امیر کبیر کار درست واقعا خالیست!!؟

سفر نامه – بانه


چنانچه از مسیر ارومیه و حاشیه ی دریای آن به قصد بانه حرکت کنید بعد از گذر از سه راهی محمد یار به مهاباد خواهید رسید .مهاباد شهری است در محاصره ی کامل کو ههای بلند اطراف.بازارچه ی مهاباد مانند سایر شهر های مرزی از تنوع خاصی برخوردار است.سد مها باد از دیگر نقاط دیدنی این خطه است.در مهاباد با نام (هه ژار)بسیار بر می خورید که ظاهرا نام یکی از اندیشمندان کرد می باشد.اولین خصوصیت بارز کردها حس مهمان نوازی آنان می باشد که در مکالمات روزمره و انواع تعارف به آن پی خواهید برد.تفکر و اندیشه افراد کرد نیز قابل تامل است.فرصتی دست داد که در مورد شخصیت حضرت علی(ع)با افراد متعدد کرد صحبت شود که در همه موارد رعایت احترام و شان آن بزرگوار نقطه ی مشترک همگی محسوب می شد.مهاباد از لحاظ تقسیمات کشوری در محدوده ی آذربایجان غربی است.تالاب یوسف کند ،فقره قایا فرورتشگاه در روستای اگریقاش و غار سهولان در مهاباد دیدن دارد.بو کان نیز شهر وسیعی است که در مقابل آن تپه ای بصورت سیاحتگاه مهیا شده که کاملا بر شهر اشراف دارد.بستنی قیفی این شهر بسیار خوش طعم است.مجسمه های زیبایی از آدم ها و حیوانات در پار ک های این شهر به چشم می خورد.تقریبا اکثر بام ها با دیش های ماهواره تجهیز شده است.بعد از بوکان به سقز می رسید و از سقز تا بانه 45 کیلومتر فاصله است.با نزدیک شدن به بانه بر پوشش گیاهی کوهها افزوده می شود و بالطبع پیچ و خم جاده نیز زیاد می شود.

در نزدیکی بانه باید از تونلی یک کیلومتری بگذرید که ریزش آب از سقف تونل بروی شیشه ی ماشین فضای زیبایی را بوجود می آورد.اولین جنسی که در ورود به بانه به چشم می خورد انواع باربند های خودرو است.ناگفته نماند که بعد از تونل چشمتان به سد زیبایی در نزدیکی بانه می افتد.دیدن ایستگاههای دوغ فروشی و همچنین مشاهده ماشین هایی که دارند با دستی پر از بانه بر می گردند خالی از لطف نیست.اکثر ماشین ها ال-سی-دی و کولر گازی بار زده اند.

پارک دوکانان و شب های خاطره انگیزش و وجود حدود 60 پاساژ تجاری چندین طبقه مالامال از اجناس جورواجور از جاذبه های توریستی شهر محسوب می شود.در مجموع بین قیمت اجناس چینی و بنجل با شهر های خودتان اختلاف قیمت فاحشی وجود دارد اما بهای اجناس خوب یا همردیف با شهر خودتان است یا قیمت گزاف تری دارد! شهر بانه بسیار شلوغ است .در میدان اصلی شهر مسافرا چادر برپا می کنند و از آن بعنوان انبار کالا استفاده می نمایند.چون قدمت شهر زیاد و مراکز خرید نسبتا جدید می باشد پس مشکل پیدا نمودن منزل برای اقامت نمود زیادی دارد و طبیعتا دلال بازی هم در این بخش واویلا .

انگاری بانه را به شهر ال- سی-دی یا ال- ای –دی می شناسند و تنوع مدلهای این دستگاه را بیش از هر جای دیگری می توان در اینجا شاهد بود.گذشته از مساله اصل یا فرع  بودن ال سی دی ها به طور معمول اختلاف قیمت وجود دارد و این مهم در خصوص خرید کولر گازی مصادق بیشتری دارد.پاساژها چند طبقه است و بیشتر به لوازم خانگی،الکترونیکی،پوشاک و آرایشی اختصاص داده شده است.دو نکته را در مورد بانه مد نظر داشته باشید : تماشای رقص پرستوها در صبح ها ی زود و در حد وفور و دیگری خرید روغن زرد(حیوانی).

ادامه نوشته

سفر نامه –غار سهولان


این غار در 43 کیلومتری جنوب شرقی مهاباد و در مسیر جاده مهاباد به بوکان(جاده برهان)قرار دارد.مسیر رسیدن به غار از تپه های بسیار زیبا مالامال از گندم و جو تشکیل شده و در این فصل سال(خرداد)رقص گیاهان در مزارع بسیار تماشایی است. وقتی به روستای عیسی کند رسیدید جاده به دو قسمت تقسیم می شود ،یکی به بوکان می رود  و دست راستی ما را به روستای سهولان هدایت می کند.تا فراموش نشده باید متذکر شد که دوغ محلی عیسی کند بیراه نیست!

در حدود100متری غار پارکینگ خودروها واقع است بنابراین اگر قید تنها وسیله ی طی طریق یعنی کالسکه و اسب را بزنید باید حدود 150 تا 200 گام لخ بکشید تا به مدخل غار برسید.در تابلو اعلانات غار ثبت شده که آقای ژاک دورگان فرانسوی در قرن پیش برای اولین بار نسبت به اکتشاف غار همت گماشته است و همچنین ذکر شده که غار بعد از غار علیصدر دومین غار آبی ایران محسوب می شود!

بلیط که تهیه فرمودید یادتان باشد که برای غار نوردی دو تا ورودی پیش رو دارید:بخش خشکی و بخش آبی.اکثر توریست ها راه آبی را برای ورود بر می گزینند.106 پله ای که افراد را از فاصله ی 50 متری سطح زمین به قایق ها می رسانند به علت داشتن پا گرد و نرده راحت تر است پس اگر با پله ها مشکل دارید پیشنهاد می شود که در همان ابتدا از مسیر خشکی وارد و از مسیر آبی غار خارج شوید تا کمتر خسته شوید.چرا که پله ها یی با شیب تند در انتهای مسیر خشکی منتظرتان است.پس اگر از مسیر آبی وارد شوید از مسیر خشکی خارج می شوید و بالعکس.

اولین موجودات زنده ی غار کبوتران هستند که لانه هایشان جلوه ی خاص به غار سهولان داده و تعدادشان به قدری زیاد است که به این غار لقب لونه کوتر(لانه کبوتر)داده اند.در لابلای قندیل های سقف هم چشمتان به جمال خفاش ها روشن می شود.می فرمایند که نوعی از آرتمیا (خرچنگ 4 میلی متری)هم در آب سرد غار اقامت دارد.از ماهی و دیگر بر و بچ خبری نیست.هنگام قایق سواری  در بعضی تالارها عمق آب 55 متر ثبت شده و نسبت به غار علیصدر عمیق تر به حساب می آید.دیدن بعضی استلا گتیت ها و استلا گمیت ها شما را یاد عروس دریایی ،لاک پشت،هواپیما،قارچ،توت فرگی،دلفین و هشت پامی اندازد.تقریبا طول مسیر ها 250 تا 300 متر تخمین زده می شود . دمای غار خنک و مطبوع است و سطح آب غار بسته به فصول سال کم و زیاد می شود.

کف می کنی وقتی می فهمی آب غار شیرین اما آهکی است.قدمت غار نشان می دهد در قدیم بعنوان جان پناه از آن اسفاده می شده و ظاهرا بعضی اشیای قدیمی نیز در آن یافت شده است.نور پردازی غار و ایستگاه مجهز به صندلی مجال عکس برداری را هم در قسمت خشکی فراهم آورده است.در بعضی قسمتها هم تونل های خفنی مشاهده می شود که رابط غار با قلعه بالای کوه است.هر چند که غار سهولان در مسیر فرعی جاده ی مهاباد به بوکان قرار دارد اماسعی نمایید از قلم نیندازیدش که حسرت دیدارش به دلتان می ماند.  

حکایت دل – ویزیت


بینوا دلم مرا ببخش.

 

چشم و گوش بسته ترا به او سپردم.

 

تنها جرمت حضور در کالبدخسته ام بود.

 

خواستم از محبس تن رهایت سازم،اما

 

در حصار دل گرفتارت نمودم.

 

کاش هرگز نمی لغزیدی

 

اما مگر می شد!؟

 

نفس و هوس و رگ و استخوانم همه اسیر گشتند

 

پس

 

گریزی بر تو نبود.

 

به ناچار واماندی و در نهایت عاشق شدی.

 

آنهم چه شیدایی!

 

غبطه ات را فرهادها و مجنون ها خوردند و بس.

 

بینوا دلم مرا ببخش

 

هزاران باربه تلنگری، توبه ات را شکستم و

 

چه بد اقبال بودی دلکم!

 

گذر زمان و جفای یار نیز آرامت نکرد.

 

هنوز هم بر عهدت راسخی:

 

به نگاهش

 

به بود و نبودش 

 

وحتی به جفایش

 

همچنان نرد عشق می بازی!

 

کاش عاشقی را به جز مرگ پایانی بود!


کاش ذره ای از احساسم بر دلت می نشست!

 

کاش مشیّت خدا بر جابجایی سنگ و آیینه قرار می گرفت!

 

و کاش نسیان در مقابلت رنگ نمی باخت!

 

(با پوزش فراوان از به اشتراک گذاشتن غم دلم با دیگران معذورم!)

((همدل))

سفر نامه – دریاچه ارومیه


از تبریز تا دریاچه ارومیه حدود یک ساعت و نیم فاصله است.وقتی به سه راهی ایلخچی رسیدید با یک گریز به سمت راست جاده پا در میان سرزمینی می گذارید که صاف ،یکدست و مالامال از آب است.زمین نمکزار و گویی زفت آب دریاچه ی ارومیه ماندآب یا تالابی بوجود آورده که مجال برای کشت و زرع باقی نگذاشته است.شاید کویر آب عنوان بجایی تلقی گردد.دریاچه عجیب اورمیه با کیلومترها شوره زار و نمک زار و وزش باد شدید هر مسافری را برای لحظاتی به تفکر وا می دارد.

دیدن سگ و دیگر پرندگانی که در محدوده ی عقب نشینی آب پرسه می زنند فضای غریبی را به وجود آورده است.در ابتدای پل میان گذر دریاچه ی اورمیه یک ایست و بازرسی نیم بند وجود دارد.وارد پل که می شوی حصارهایی از سنگ مانع دید اطراف می شود به نحویکه فراموش خواهی نمود که دقیقا دارید از وسط دریاچه ی نمک می گذرید.هر چند که پل به یاری سنگ ها و صخره های عظیم محکم بنا شده اما حقیقتش اینست که در ساخت آن اصلا سلیقه به کار نرفته است.در وسط یا محل تاج پل به علت اسفاده از فلز و بتون در مقیاس شاید نزدیک به یک کیلومترو کمی بیشتر بخوبی شمال و جنوب دریاچه تا دور دست ها رویت می شود.چه حالی می دهد اگر زمان غروب بر روی پل دریاچه تشریف داشته باشید!آقا پلیس مستقر در وسط پل مانع از ایستادن بروی پل و تماشای اطراف می شود به ناچار به پایین سازه ی پل رفته و می توان با پارک خودروها سیر به تماشا پرداخت.بر خلاف آنچه نقل می شود نه تنها اگر تن به آب دریاچه بسپاری امکان غرق شدن هست بلکه قبل از غرق شدن به احتمال قوی بر اثر شوری آب کور یا دچار فرسایش فیزیکی می گردید.

اثرات فرسایش نمک را بر روی پایه های قطور فلزی پل می نوان دید.در شمال پل یک اسکله درب و داغون و یک جرثقیل آماده به کار دیده می شود.تمام ساحل دریاچه از صخره های محکم نمکی تشکیل شده و در بعضی موارد اشکالی پدید آمده که ناخداگاه شما را یاد مرجانهایی می اندازد که در فیلم های مستند دریایی می بینید.دست زدن به آب دریاچه می تواند توام با سوزش غلظت نمک می باشد و هم چنین لک افتادن بر روی شلوار و کفش هم.نوعی لجن غلیظ نمکی هم در ساحل دریاچه می تواند درد سر ساز برای تماشاگران سهل انگار باشد.از وسط پل که عبور می کنید باز به قسمت ضخره ای زمخت و خشن پل می رسید که اگر ان.جی .او باز باشید حق را به طرفداران محیط زیست می دهید که معتقدند اینچنین پلی فقط و فقط می تواند دریاچه را بخشکاند و بس.

با کمال تاسف عارضیم که به حد یک دریا یعنی کیلومتر ها و شایدم فرسنگها دریاچه ی ارومیه خشکیده و انگاری علت اصلی آن همین پل می باشد که بین شمال و جنوب دریاچه فاصله انداخته و غلظت نمک آن را روز به روز بیشتر می نماید.کاش می شد عین پل های خارجی سازه ای می داشتیم که آب براحتی در زیر آن جریان می داشت!آن سوی پل ایستگاه عوارضی جا داری وجود دارد که به نسبت پولی که اخذ می نمایند اصلا خدمات ارائه نمی دهند.نه ایستگاهی بروی پل جهت تماشا ،نه سرویس بهداشتی،نه مغازه ای و نه دکه ای برای اطلاعات مختصر در مورد دریاچه!بعد از پل و با ساعتی گازیدن به ارومیه می رسید.ورودی شهر سرشاراز ماشین های میوه فروشی با قیمت هایی نسبتا مناسب.

اورمیه شهری قدیمی اما تمیز با خیابان کشی های بزرگ به نظر می آید.در اورمیه از ساختمانهای بلند و برج های آنچنانی به نسبت مر کزیت استان خبری نیست. پارک وسیع و زیبای ساحلی این شهر هر روز میعادگاه ورزش دوستان زن و مرد می باشد.دمشون گرم!سرویس های بهداشتی بهداشتی دارند ولی هر چه تفحص کردیم در نیافتیم که آن دو لوله ی بزرگ در وسط استخر پارک ساحلی نماد چه چیزی است!؟

وجود میوه به خصوص سیب و انگور طبق طبق.ختم کلام اینکه اورمیه شهر تمیز و خوبیه.از اورمیه که به قصد مهاباد بزنید بیرون 115 کیلومتر راه دارین که باید از بین باغات سیب و انگور بگذرید.بازم با دیدن خشکی ها ی دریاچه اورمیه به فاجعه بار بودن موضوع پی می برید.در فاصله ی اورمیه تا مهاباددریاچه پشت سد حسنلو،پارک ملی دریاچه اورمیه،تالاب یادگار لو و قم قلعه از دیدنی ها محسوب می شود.در جنوبی ترین قسمت دریاچه اورمیه در محلی به نام حیدر آباد واقع در حوزه ی پارک ملی دریاچه به اسکله ای برمی خورید که بیانگر روز های خوب و پر آب گذشته بوده ولی در بیان عمق فاجعه می توان گفت که از انتهای این اسکله چوبی تا کیلومتر ها که چشم کار می کند شوره زار است و از آب خبری نیست.

پیام آخر اینکه : در صورت امکان برای دیدن دریاچه ی اورمیه هر چه زودتر بشتابید زیرا باور بفرمائید تا چند سال دیگر چیزی ازش باقی نمی ماند! 

ناله ی خوشی


کارمندک ساعت ده  صبح از اداره زد بیرون و به قصد جایی سوار تاکسی شد.مرد تاکسی دار بعد از حال و احوال مختصر از چند و چون کارها در ادارات سئوال کرد.کارمندک شروع به ناله کرد و از زمین و زمان ،بیکاری و گرانی نالید و این نالش را تا بدان حد ادامه داد که گفت:ما هم خودمان را در این اداره برای چندر غاز حقوق مسخره کرده ایم و اگر عوض این کارمندی دست به هر کاری می زدیم الان برای خودمان آقایی شده بودیم.

به ناگاه مرد تاکسی دار مسیر خود را عوض کرد.کارمندک پرسید:کجا می روید آقا؟مسیر من از این طرف نیست!تاکسی دار گفت:دارم میرم فرمانداری و شما هم یه زحمتی بکش فرم استعفا را پر کن تا از فردا پسر من با نصف حقوق تو در همون اداره بجات کار کنه؛ تا تو هم مجبور نشی این قدر مشقت را تحمل نکنی!

کارمندک که به تته پته افتاده بود،گفت:ای آقا این چه کاریه!؟نکنه می خواهی ما را از نون خوردن بندازی.ما هم یه حرفی زدیم دیگه.اگر کاری از دستمون ساخته بود که کارمند نمی شدیم!!

تبسم تاکسی دار،خنده ی مسافران و سر افکندگی کارمندک ختم ماجرا شد.

یا علی مدد


دم به دم، دم از ولای مرتضی باید زدن

دست دل در دامن آل عبا باید زدن

 

نقش حب خاندان بر لوح جان باید نگاشت

مُهر مِهر حیدری بر دل چو ما باید زدن

 

دم مزن با هر که او بیگانه باشد ازعلی

ور نفس خواهی زدن با آشنا باید زدن

 

رو بروی دوستان مرتضی باید نهاد

مدعی را تیغ غیرت بر قفا باید زدن

 

لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار

این سخن را از سر صدق و صفا باید زدن

 

در دو عالم چارده معصوم را باید گزید

پنج نوبت بر در دولت سرا باید زدن

 

پیشوائی بایدت جستن ز اولاد رسول

پس قدم مردانه در راه خدا باید زدن

 

از حسن اوصاف ذات کبریا باید شنید

خیمه ی خلق حسن بر کبریا باید زدن

 

گر بلائی آید از عشق شهید کربلا

عاشقانه آن بلا را مرحبا باید زدن

 

عابد و باقر چو صادق ،صادق از قول حقند

دم به مهر موسی از عین رضا باید زدن

 

با تقی و با نقی و عسکری یکرنگ باش

تیغ کین بر خصم مهدی بی ریا باید زدن

 

هر درختی کو ندارد میوه ی حب علی

اصل و فرعش چون قلم سر تا به پا باید زدن

 

دوستان خاندان را دوست باید داشت دوست

بعد ازآن دم از وفای مصطفی باید زدن

 

سرخی روی موالی سکه ی نام علی است

بر رخ دنیا و دین چون پادشا باید زدن

 

بی ولای آن ولی لاف از ولایت می زنی

لاف را باید بدانی کز کجا باید زدن

 

ما لوایی از ولای آن امام افراشتیم

طبل در زیر گلیم آخر چرا باید زدن

 

بر در شهر ولایت خانه ای باید گرفت

خیمه در دارالسلام اولیا باید زدن

 

((یا حق))

اندر حکایت پول و پَلِه


وقتی ناملایمات روزگار برآن می داردت که جهت برقراری توازن بین دخل و خرج زندگی متوسل انواع و اقسام امامان گردی البته از نوع صندوق و تعاونی اعتبار و غیر ذالک ،با جنبه ی دیگراز خصوصیات آن بزرگواران بر می خوری که بی شک خوشایند هیچیک از دوستداران نیست.نشان به آن نشان که امام حسین(ع)البته صندوقش وام می دهد با بهره ی 25 در صد به بالا و اینکه چیزی نیست امام سجاد (ع)-تعاونی اعتباریش  وام سررسیدی 6 ماهه پرداخت می کند با بهره قریب به 30 درصد و از همه هولناک تر این که متاسفانه آن امام همام آخری که شرم داریم حتی در این وادی نام مبارکش را ببریم بیشترین بهره را از مردم اخذ می نماید ؛تحت عنوان تعاونی قرض الحسنه با انواع مسدودی های حساب و چک وسفته و ضامن.(وااسفا)

صحبت اینست که استفاده از نام و حتی یاد آن عالی جنابان مذهب در راستای امور مادی و بده بستانهای دنیوی نه تنها نا بخردی به حساب می آید بلکه یه جورایی گوشه اش در حیطه ی جرم و جفا  وحتی گناه باز است!آخرچگونه  می توان رابطه ای بین اسما الهی و ائمه اطهار با ترفندهای رنگارنگ اقتصادی متصور گشت ؛چه برسد به گند ها یا ورشکستگی های این بنگاههای اقتصادی که همیشه ی خدا ملت را هم متضرر می سازند.به هر حال اینچنین بنظر می رسد که برای جلوگیری از تداوم این افتضاحات و مانع شدن از همردیفی نام معصومین با وام،قرض،سفته و بهره ی هنگفت بایستی دولتمردان چاره ای اندیشندو با تحکم تمام مانع از فعالیتهای غیر خدایی در لوای به ظاهرالهی شوند.چه اشکالی دارد که شهرت این بنگاههای تجاری با نام گل و بلبل عجین گردد یا اسامی آنها برگرفته از نام دول مستکبر جهانی باشد تا با ذکر نام آنها یاد قرض و ضرر در اذهان متبادر شود.البته وجود این صندوقها و تعاونی ها بشدت لازم است که اگر نبودند آنها عمرا نمی شد به بانکیان محترم گوشزد نمود که بالای چشمشان ابرو هم هست.

این روزها ارباب رجوعان به بانکها سه دسته اند:متمول ها که می توان با از کمر خم شدن رئیس بانک برای آنها ؛آنان راشناخت.دسته ی دوم اهل مرخصی هستند که چون جیبشان از بضاعت خالیست نمی شود،نیست،نوچ و نداریم تنها جوابی است که از بانک دریافت می کنند و ناگفته نماند که دسته سومی هستند که به اهل ضمانت مشهورند و کارمندان و فرهنگیان دون پایه در این طیف جای می گیرند.اما در این راستا حساب بانکیان از همه جداست.این عزیزان که سرد .و گرم روزگار را مداوم با یاری چیلر و کولر می گذرانند ابدا نگران بالا و پایین رفتن قیمتها نیستند به نحویکه اگر خوچاری(بر وزن فشاری)از لحاظ دستشویی هم بر آنان مترتب گردد بلافاصله از چپ و راست اقسام وامهای کم  یا بی بهره با صفر های طویل برایشان تجویز می گردد که مباد آبی در دلشان موج خورد!!  

  این قشر کارمندان نازدانه که اغلب به یاری سفارش در بانکها جا خوش کرده اند اتفاقا کمترین تحصیلات  و در عوض بیشترین امکانات را در اختیار دارند به طوریکه با کوچکترین ابراز تمایل بهترین ویلا های شمال و مناطق زیبای کشور رزروشان می شود.به ندرت هم مریض می شوند و اگر هم بشوند پزشک مخصوص بر بالینشان حاضر می شود.مدل های ماشینشان هم همیشه ی خدا از تیپ 5 به بالاست و از عجایب روزگار اینکه سلسله ی خدمتشان هم در بانک موروثی است و می توانند آبا و اجداد و نبیره و نتیجه را هم به عنوان جایگزین خویش اسخدام نمایند. جالب توجه اینکه همین اهل بانک که از صبح تا شب سر وکار با مانی دارند و رفاه طول زندگیشان تضمین شده می باشد و از طرفی نهایت زحمتشان آتاری بازی با ماشین حساب(رایانه)می باشد ؛سایر صندوق ها و تعاونی های اعتباری را موی دماغ خویش فرض کرده و هراز گاهی با سیخ زدن،به اعتبار آنان خدشه وارد می کنند و بجا خواهد بود ذکر یک ضرب المثل چینی که می گوید:اتوی شلوار و صورت یک مستخدم بانک چندین کارمند از دیگر ادارات را می خره و آزاد می کنه!!!؟کاش یکی یافت می شد که طعم واقعی کارمندی را حالیشان می کرد!؟ زهی خیال باطل!