بینوا دلم مرا ببخش.

 

چشم و گوش بسته ترا به او سپردم.

 

تنها جرمت حضور در کالبدخسته ام بود.

 

خواستم از محبس تن رهایت سازم،اما

 

در حصار دل گرفتارت نمودم.

 

کاش هرگز نمی لغزیدی

 

اما مگر می شد!؟

 

نفس و هوس و رگ و استخوانم همه اسیر گشتند

 

پس

 

گریزی بر تو نبود.

 

به ناچار واماندی و در نهایت عاشق شدی.

 

آنهم چه شیدایی!

 

غبطه ات را فرهادها و مجنون ها خوردند و بس.

 

بینوا دلم مرا ببخش

 

هزاران باربه تلنگری، توبه ات را شکستم و

 

چه بد اقبال بودی دلکم!

 

گذر زمان و جفای یار نیز آرامت نکرد.

 

هنوز هم بر عهدت راسخی:

 

به نگاهش

 

به بود و نبودش 

 

وحتی به جفایش

 

همچنان نرد عشق می بازی!

 

کاش عاشقی را به جز مرگ پایانی بود!


کاش ذره ای از احساسم بر دلت می نشست!

 

کاش مشیّت خدا بر جابجایی سنگ و آیینه قرار می گرفت!

 

و کاش نسیان در مقابلت رنگ نمی باخت!

 

(با پوزش فراوان از به اشتراک گذاشتن غم دلم با دیگران معذورم!)

((همدل))