ناله ی خوشی
کارمندک ساعت ده صبح از اداره زد بیرون و به قصد جایی سوار تاکسی شد.مرد تاکسی دار بعد از حال و احوال مختصر از چند و چون کارها در ادارات سئوال کرد.کارمندک شروع به ناله کرد و از زمین و زمان ،بیکاری و گرانی نالید و این نالش را تا بدان حد ادامه داد که گفت:ما هم خودمان را در این اداره برای چندر غاز حقوق مسخره کرده ایم و اگر عوض این کارمندی دست به هر کاری می زدیم الان برای خودمان آقایی شده بودیم.
به ناگاه مرد تاکسی دار مسیر خود را عوض کرد.کارمندک پرسید:کجا می روید آقا؟مسیر من از این طرف نیست!تاکسی دار گفت:دارم میرم فرمانداری و شما هم یه زحمتی بکش فرم استعفا را پر کن تا از فردا پسر من با نصف حقوق تو در همون اداره بجات کار کنه؛ تا تو هم مجبور نشی این قدر مشقت را تحمل نکنی!
کارمندک که به تته پته افتاده بود،گفت:ای آقا این چه کاریه!؟نکنه می خواهی ما را از نون خوردن بندازی.ما هم یه حرفی زدیم دیگه.اگر کاری از دستمون ساخته بود که کارمند نمی شدیم!!
تبسم تاکسی دار،خنده ی مسافران و سر افکندگی کارمندک ختم ماجرا شد.
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و