عامیانه ها
انگاری از دیروز که به جای کریم آقا خودم را به آزمایشگاه معرفی کردم که مبادا اعتیاد او لو برود و آقا دکتره بدون هیچ واکنش و تعجّبی پذیرفت که من کریم آقای 53 ساله باپنج سر عائله هستم همه چی برام تمام شد.هر چند کریم آقاسربلند از نتیجه ی آزمایش بیرون آمد اما من مردود شدم و سر کوفت خوردم. آخه همگی تایید کردند که 53 سالگی به من می یاد و این موضوع چه قدر برای یک جوان سی ساله درد آور و ثقیل می تونه باشه.
حالا می فهمم که چرا :
دیگر پشت چراغ قرمز پلیس ها به موتورم گیر نمی دهند!
وقتی از کنار آبجی ها می گذرم برق شیطنت چشمانشان رو نمی بینم!
از دیدن فیلم های هندی به وجد نمی آیم یا از دیدن فیلمهای ایرانی از خنده ریسه نمی روم!
اصلا هم از پوشیدن رکابی چسب و رژه رفتن با عضلاتم جلو آینه حال نمی کنم!
تازه یادم اومد که هر وقت میرم نون بخرم،شاگرد نانوایی میگه:باقی پولتون حاجی!
جالبه که وقتی از حاج اسماعیل بقّال سیگار می خرم نه تنها مثل سابق غر به جانم نمی زند بلکه نگاه هم نمی کند!
آره دیگه مجالی نمانده و نباید زیاد سرمو زیر برف نگه دارم.کوچه علی چپ هم جواب نمی ده!
پیری دیگه ،باید باورش کرد .حرف دوست و رفیق که نیست، دکتر وآزمایشگاه اینو میگن!!
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و