ذوق


 

حکایت شد که قریب 30 سال  پیش 5 جوان شوخ و شنگ که از افراط نیروی شباب زمین و زمان را به تنگ آورده بودند ،خود از دست یکی شان که انرژی

 

مضاعفی داشت کلافه شده بودند.ان یکی که خود سرآمد چهار تن دیگر بود هر بار به نحوی از انحا با شوخی های آنچنانی پدرشان را در آورده بود.خلاصه آن چهار

 

نفر تصمیم می گیرند که با هم دستی یکدیگر یک بارهم که شده یه حالی از دوستشان بگیرند و او را ادب نمایند.

 

القصه آن چهار نفر طبق نقشه ی قبلی روزی بر سر دوستشان خراب می شوند و او را تا جایی که جا دارد مشت مال می دهند.اما ظاهرا این مشت و مال به

 

افراط می گراید و آن نازنین دوست از شدت ضربات بیهوش نقش بر زمین می شود.دوستان به گرد یار از هوش رفته کاسه ی چه کنم چه کنم بر می دارند و

 

بعد از معاینات اولیه ظن بر فوت نامبرده می برند.رفقا پیکر دوست خویش را بر وانت سوار و ترسان ترسان راهی یکی از جنگل های خفن حاشیه ی شهر می شوند

 

تا او را به خاک سپارند.هنگام دفن برای آخرین بارمعاینات به عمل می آید و بین دوستان از بابت اینکه یارو زنده است یا مرده و چگونگی خاک سپاریش تفرقه حاصل

 

می شود.نتیجه اینکه با دلخوری تمام او را به جز سرش از نوک پا تا گردن به خاک می سپارند و آن هم به این خاطر که مبادا طرف زنده باشد.بعد از دفن ،یاران قرار

 

می گذارندکه 10روز بعد در فلان جا همدیگر را ببیند و اخبار حاصل نمایند.

 

شب اول قبر ،آن 4 قاتل بالقوه تا به صبح عذاب وجدان می بینند و هیچ یک خواب به چشمشان نمی رود و این جریان 9 شب بعد هم ادامه می یابد.

 

روز قرار که فرا می رسد قاتلین یکایک از گوشه و کنار دور هم جمع می شوند؛در حالیکه همگی از شدت بی خوابی پریشان حال بوده اند.

 

درست زمانی که این 4 نفر در حال رایزنی در مورد عملشان بوده اند در عین نا باوری چشمشان به همان دوست مقتول شان می افتد که فارغ از همه چیز مشغول

 

دو چرخه سواری می باشد.یاران بسیار بسیار ذوق کرده و جهت پرسیدن احوالات به طرف مقتول دیروز و زنده ی امروزی با خوشحالی تمام یورش می برند.

 

طفلکی آن دوست که هنوزطعم کتک های دوستان را به زیر دندان داردبه گمان اینکه باز رفقا قصد تنبیه و ضرب شصت دادن دارند ،بر سرعت دوچرخه اش

 

می افزاید و این بار به جد و شدت تمام با کامیونی بر خوردمی نماید و در جا جان به جان آفرین تسلیم می نماید.این بار که مردن رفیق شفیق بر دوستان مسجل

 

می شود همگی دو باره متواری می شوند البته با این قرار که هرگز هم را نبینند.

 

با گذشت 30 سال از این ماجرا هنوز که هنوز است هراز گاهی دوستان به جبر عذاب وجدان از خواب بر می خیزند!!  

خر تا خر


 

یکی را دیدم که علیرغم سن و سال پایینش و به اقتضای ضعف مدیریتی موجود مسئولیت محلی را بر عهده اش گذاشته بودند که چند نفر زیر دستش بودند.

 

طبق آنچه در احادیث ،اخبار و کتب درسی پاس شده عایدمان گردیده؛این بابای سفارش شده حداقل کاری که می تواند در قبال زیر دستانش انجام دهد حسن خلق،

 

رعایت سن و سال و رعایت حرمت و احترام آنان بود.

 

عجیبش این بود که این بنده خدای سفارشی برای اینکه خودش را خیلی قاطی با دیگران نشان دهد از زشت ترین الفاظ برای نامیدن اشخاص زیر دستش استفاده

 می کرد

 

و بیشتر اوقات هم نام حیوانات بر برده های خویش می نهاد. و باز هم عجیب تر اینکه آن بردگان نیز صرفا به علت زیر دست بودن،ریش گرو داشتن و احساس

 

فرو مایگی این القاب را براحتی برای خود پذیرفته بودند.برای کسی که از کنارناظر این جریان باشد با کمال تاسف اولین دیدگاه؛قربانی شدن انسانیت انسان است که

 

مربوط به آن رئیس انتصابی یا آن بندگان معذور نیست بلکه جنبه ی وقیحانه ی موضوع است که حرمت ،احترام و شان افراد را زیر سئوال می برد!؟

 

اما اصل موضوع این که اگر به هر عنوانی حرمت افراد،اشخاص،کلمات و هر چیزی که دور و برمان هست شکسته شود عاقبت دودش به چشم خودمان می رود

 

و پرده دری و بی شرمی اپیدمی و در نهایت سنگ روی سنگ بند نمی شود و آن می شود که نه خدا،نه پیغمبر و نه هیچ انسان آزاد اندیشی آن را نمی پسندد.

 

وقتی از آن برده ها پرسیده می شود که چگونه این محیط را تحمل می کنید پاسخ می دهند که نا چاریم!!یعنی نا چارند که خر شوند!؟و البته که یاد آورمی شوند

 

که وقتی ثالثی برای سر کشی تشریف می آورد آنجا ؛برای تظاهر هم که شده آن زمان ما تبدیل به آقا،مِسترو بعضا آقای محترم می شویم ولی بازدید که تمام می شود

 

همون الاغی که بودیم می شویم!!البته یه نظریه هم هست که میگه وقتی این جوانک کوتاه فکر کم سن وسال به ضرب پارتی و رابطه رئیس شده و زیر دستانش

 

هم با رضایت خودشان در آمار بهایم جای می گیرند و تن به بردگی می سپارند آخه مگه تو سر پیازی ،ته پیازی که براشون دل می سوزانی!!انسانیت،حرمت،احترام

 

نوع بشری سیری چند!؟تو فقط ضامن خودت باش!اگه راست می گی سعی کن وقتی رئیس شدی حرمت پایین دستا را رعایت کنی و اگه خیلی

 

 با غیرتی سعی کن تن به بردگی ندی ؛اونم بردگی با این درجه از شرمندگی!!اصلا شاید این بنده خدای تحمیلی؛ خرزاده بوده،یعنی تو خرگاه چشم باز کرده و

 

 توی یه خانواده ی خرانه بزرگ شده وتنها همبازی دوران کودکیش هم خر بوده که خر از زبونش نمی افته! شایدم زیر دستانش تا به حال خر ندیده اند

 

که به سیب زمینی گفته اند زکی!شایدم برداشت ما از خر همون برداشتی نباشد که این تازه به دوران رسیده ها از جناب خر دارند!!!حالا دست بر قضا همون خره اومده منصب دارشده

 

 و بدیهی است که همه رو خر می بینه وگرنه شاید تو عالم دعوا خر بین طرفین رد و بدل بشه که البته با دلخوری قابل چشم پوشیست ولی وقتی یه خر زاده فقط

 

بابت تفریح،افاده و غرورمقام دیگرون را خر می نامد نه قابل چشم پوشیست و نه وجدان بشریت این اهانت را می پسندد.

 

                                                                    *****************************

((امان از این نفس لوامه ،گاهی که قاط می زنه وقت و بی وقت،رئیس و مرئوس نمی شناسه و هر چی به دهنش می رسه میگه؛البته منظوری نداره و

 

 فقط می خوادبعضی چیزا رو حالی بعضی ها کنه.ببخشید ها!))

 

 

 

زلف


 

یه زمانی زلف را که به قیچی آرایشگر می سپردم گیسوان مجعد تاب دار طلایی رنگی بر زمین می ریخت و من در عالم کودکی وقت خود را به بازی با آنها

 

 صرف می کردم.آرایشگر می گفت:عجب تراکمی داری اسکاج!

 

 

یه زمانی بعدتر که باز به نزد آرایشگر می رفتم خرمن خرمن موی سیاه را که بر زمین می ریخت می شمردم تا زودتر نوبت سر بالا گرفتن شود و مغرورانه

 

رخسار زیبا را در آیینه بنگرم.آرایشگر می گفت:قد بالای تو رعنا را بگردم!

 

 

بعد بعدها که به نزد آرایشگر می رفتم دیدن سپیدی موها که بر سیاهی های سرم افزون می شد مرا به وهم و خیال پیری رهنمون می شد که مبادا...

 

آرایشگر می گفت:چه زود دیر می شود!

 

 

اینک که به نزد پسرهمان آرایشگر خدا بیامرز می روم ،هر چند صدای قیچی دور سرم زیاد است اما همان اندک زلف؛ به زمین نرسیده محو می شود.

 

آرایشگر می گوید : حاجی ،زندگی پشم است،طرفی باید بست!

 

پوریای ولیک!


 

وقتی در عنفوان جوانی تصمیم گرفتیم یه حالی به بدن بدیم به اتفاق دوستم که پدرش مربی بدنسازی بود به باشگاه گام نهادیم.سه ماهی نگذشته بود که عضلات

 

 از رخوت بدر و ستبری سینه و عضلات بازو و پشت بازو بر بدنمان مستولی گردید به همراه غرور مخصوص به خودش.البته این غرور فقط مخصوص ما

 

 نبود بلکه مربی هم از اینکه پسر و دوستش را روی فرم می دید،بر خود می بالید.6 ماه گذشت که پسر مربی ناگهان حسب احوالات جوانی کمی از خط قرمز

 

پا فرا تر گذاشت و به درد عشقی مبتلا گردید که نگو و نپرس. کم کم تمرینات پسر مربی شروع به ریپ زدن نمود و حضورش از نظم افتاد.اما من همچنان پیوسته

 

به ورزش ادامه دادم و بر خلاف دوستم هر روز احساس تناوری بیشتری می نمودم.یکسال از ورودمان به باشگاه می گذشت که مطابق رسم ورزش مقرر گردید بین

 

 من و پسر مربی مسابقه ی مچ اندازی بر گزار شود.البته نتیجه مشخص بود،آنچنان بر حریف فائق آمدم که مورد تشویق دوستان قرار گرفتم.مربی هم در عین

 

 دل آزرده بودن خیلی مرا مورد لطف قرار داد.کم کم وضعیت کلی دوستم یعنی پسر مربی به خاطر افراط در مسائل عاطفی نگران کننده می شد به نحویکه رابطه اش

 

با ورزش قطع شد. روزی طی نشستی با استاد بدنساز تصمیم گرفتیم که مشکل پسرش را رفع نماییم ولی هر چه کردیم نشد تا بالاخره مصلحت را در ازدواج او یافتیم.

 

وقتی قول و قرارها گذاشته می شد یکی از شروط ،ادامه ورزش آقا داماد منظور گشت.دوستم دو باره به باشگاه می آمد و با روحیه ی مضاعف به ورزش می پرداخت

 

 و خیلی زود به جایگاه واقعی اش دست یافت.باز قرار شد مسابقه ای بین من و دوستم برگزار شود. همگی دورمان را گرفته بودند و از همه مشوش تر و به ظاهر

 

 بشاش تر خود مربی بود. این باربعد از اندکی کشمکش این من بودم که بازنده میدان شدم.در میان هلهله ی ورزشکاران از ما قدر دانی شد و مربی از خوشحالی در

 

پوست خود نمی گنجید.آخر وقت هم رفتم دوش گرفتم تا آماده ی رفتن به منزل شوم.هنگام خروج مربی در رختکن حوله ام را آماده کرده بود.سر و رویم را بوسید و

 

 ازاینکه نقش بازنده را مطابق نقشه به خوبی بازی کرده بودم خیلی اظهار محبت کرد.هنگامیکه از پله های باشگاه بالا می آمدم احساس غرور کردم و دائم

 

 پوریای ولی و تختی در مغزم رژه می رفتند البته خودمانیم چه حالی هم آنها می کردند.می دونید همه اش احساس شکسته نفسی و روحیه ی پهلوانی خفنی نیست که

 

تو کتابا می نویسند؛ یه احساس غروره توام با رضایتمندی درونی!! 

 

 

وجدان درد


 

از دور چشمم به یه عابر بانک افتاد که فقط یک نفر باهاش ور می رفت.بهترین فرصت بود که با پرداختش از شر قبض تلفنی که مدام همراهم بود خلاص بشم.

 

با حالت ماراتن وار خودم را به عابر بانک رساندم و چشم انتظارپایان عملیات آن مشتری شدم. اما همچین حس کردم که شبحی پشت سرم است. نیم نگاهی انداختم

 

 و دیدم خانمی متشخص با کمی فاصله زیر درخت منتظر نوبت استفاده از عابر بانک بوده است.خجالت کشیدم اول از اینکه دویده بودم و دوم اینکه ندیده بودمش.

 

در همین اثنا کار آن آقا تمام شد و بلافاصله آن دختر خانم نزدیک شد. گفتم:خیلی عذر می خوام،ببخشید متوجه شما نشده بودم. دختر خانم گفت: خواهش می کنم ،بفرمائید.

 

- نه خانم محترم عجله ای ندارم و نوبت شماست،بفرمائید.در این زمان آقای میانسالی هم جهت استفاده از عابر بانک به ما ملحق شد و شاهد تعارفات ما گردید.

 

آن دختر خانم باز دوباره با متانتی خاص گفت:استدعا می کنم شما بفرمائید،این بنده ی خدا هم داره علاف می شه!آن مرد میانسال هم در حالتی بین سپاسگزاری و

 

استدعا به دختر خانم گفت: خواهش می کنم. من هم که می خواستم هر جور شده سه کاری دویدنم را جبران کنم باز از رفتن امتناع کردم.این بار دختر خانم محجبه ی زیبا

 

 ابراز داشتند: برادر من تعارف نفرمائید،زودترکارتون را راه بیندازید و بعدش اگر خواستید کمی به من کمک کنید!فکر کردم اشتباه شنیده ام ،گفتم: تعارفی در کار نیست

 

و ببخشید شما چی فرمودید!؟دختر خانم گفت: خواهش می کنم کمی پول بمن بدید و قطره ی اشکی بر گونه اش دوید. داشتم شاخ در می آوردم ،پرسیدم :شما مشکلی

 

دارید؟گفت: نه برادر،فقط مقدار پول می خوام و بمن کمک کنید. ناخودآگاه چشمانم در چشمان آن مرد میانسال گره خورد. ظاهرا او هم در حال شاخ در آوردن بود.

 

دختر رو به آن آقا هم کرد و گفت:شما برادر چی؟نمی خواهید به خواهرتان کمک کنید!!؟زیر چشمی قدو قامت او را ور انداز کردم شاید حدود 20 یا 21 ساله بود.

 

هیچ اثری از کهنگی در لباهایش دیده نمی شد و حتی اثری از آرایش معصومانه بر چهره اش مشهود بود.خدا وکیلی هیچ عیبی بر او نمی توان گرفت مگر

 

 تکدی گری.دستم بر نرده های عابر بانک خشک شده بود. یارای هیچ گونه حرکتی نداشتم. وقتی دو باره تقاضایش را تکرار کرد آنچنان دچار آشفتگی روحی شده

 

 بودم که حتی نتوانستم کمکش نمایم و او نا امید رفت.هم آن مرد و هم من از تقاضای یک دختر خانم آنهم با آن ظاهری که با گدایی فرسنگها فاصله داشت ؛شوکه شده

 

بودیم.آن شب زیر نویس مغزم تا به صبح این بود که چرا اوج طراوت این چنین گلی می بایست با این وضع رقت بار به خزان در یوزگی بگذرد!؟

 

چرا کمکش نکردم؟حقیقتش این بود که روم نشد!!شرمم آمد از مرد بودن!از بی غیرتی ها!از چشم بر هم نهادن های عامدانه!نادیده گرفتن های حقایق!نا مردمی ها!

 

چشمم بر روی قبض پرداخت نشده ام خیره مانده بود،احساس دردی بسیار نا خوشایند کلافه ام کرده بود.سخت گرفتار قبض روح وجدان شدم ،همونی که بهش

 

می گویند:وجدان درد!!  

 

 

کار را سخت نگیرید!


 

نمی خواد زیاد به حافظه ی تاریخی مغزتان فشار آورید ،همین چند سال پیش بود که یه بنده خدایی اعلام کرد عقب جلو کردن ساعتها هیچ گونه تفاوتی نمی کنه

 

و پشت سرش بود که نظرات کارشناسانه چپ و راست وزیدن گرفت که ای آقا مگه میشه اتلاف انرژی میشه،فلان ساعت خسارت وارد میشه ،زمین و زمان با هم مچ

 

 نمی شند ،اصل فاجعه راه می افته اما با همه ی این حرفا ساعتها که از جاشون تکون نخوردند ؛نه مملکت زیر و زبر شد،نه آسمون به زمین آمد و خلاصه آب از آب

 

تکون نخورد ،اونوقت این سئوال در مغزا جرقه زد که ای بابا چرا این همه مدت خودمون را اذیت می کردیم و عقب و جلو می شدیم. در عین نا باوری ساعتها که تکون

 

 نخورد خیلی چیزای دیگه که فکر می کردیم هم تکون نخورد.حال بماند که چرا دوباره داریم عقب جلو می شیم بدون آنکه فرقی بکنه!!الغرض بابت پیشنهاد همین چند تا

 

وزارتخانه ای که بی صاحب دارند چند ماهیه اداره می شند مگه چه شونه!؟ماشاا..مثل قدیما آدماش سر موقع میرند سرکار و سر موقع هم بر می گردن و البته که

 

 مشتریاشم پا برجان.جالب اینکه با این همه گستردگی که دارند و با اینکه ساربون هم ندارند عجیب دارند اداره می شند . پس بیاییم برای یک مرتبه هم که شده اصلا

 

براشون وزیر تعیین نکنیم و خدا وکیلی ببینیم اصلا در اموراتشان فرقی هم می کنه. آخه اگه واقعا یک وزارتخانه ی بی صاحابی خودش مردونه هی داره می چرخونه و

 

 همه رو هم می چرخونه چه نیازی داره که براش کلی هزینه کنیم و دنبال صاحاب بگردیم.بالاخره یکی هست که داره می چرخونه و خدا هم پدرشو بیامرزه که عجب

 

 می چرخونه و تازه بهش دست مریزاد هم باید گفت که با با کارو لنگ نمی ذاره.همین چند روز پیش که با یکی از کارمندای همین وزارتخانه های بی صاحاب ابراز

 

همدردی می کردیم و سعی می کردیم بابت سردر گمی امورات دلداریش بدیم ؛فرمودند:مگه ما هنوز وزیر نداریم!؟و چون شوکه شدن مارا دید ادامه داد که براش اصلا

 

این روزای بی صاحبی با روزای صاحب داربودن توفیری نداره و اون مثل یه بچه ی حرف شنو میره و میاد و به هیچکی هم کاری نداره!!

 

یادتونه فکر می کردیم که وقتی سازمان مدیریت و برنامه ریزی را منحل کنند همه چیز مختل می شه اما مردونه فرقی کرده!؟عمرا اگه نبودش را این روزا احساس

 

کنید ،یا یادی ازش بکنید؛انگاری که اصلا از اول اضاف آفریده شده بود.

 

نتیجه اینکه بیایید همه مون کارا زیاد سخت نگیریم نمیشه،نمی تونه ،ممکن نیست را بذاریم کنار .آخه خیلی از کارا ذاتا خودشون ردیفند مگه مجبوریم خودمون را

 

ملزم به دستمال بستن به دندونی کنیم که درد نمی کنه!!!؟؟؟!!!؟؟؟  

جواب دست و پا


 

میوه و چای که به آقا رحمت تعارف کردم با تشکر فراوان به خاطر اینکه مشکل معده داشت ،ور نداشت. آقا رحمت می گفت: از وقتی که یادم می آد به

 

محض اینکه تونستم راه بیافتم محکوم به دادن خرج پدر و مادرم شدم.جوانی ام را زیر پا گذاشتم تا تونستم یکی از خواهر هام را به خونه ی بخت بفرستم.

 

وقتی پر و بال آبجی را باز کردم نوبت به خودم رسید که داشت جوونیم تموم می شد. امیدم بعد از خدا به زور بازوم و همین ماشین خاور لکنته بود که رفیق همیشگی

 

جاده هام بود.دختری از اقوام را مد نظر گرفتم که طفلکی اونم تنها بود و پدر و مادرش رفته بودند به رحمت خدا.بی ادبی میشه اما اندازه ی 3 تا الاغ از خودم

 

شب و روز کار کشیدم تا جفت عشقم  رو تونستم بیارم به خونه ام.جامون که گرم شد دور و برمون رو 5 تا پسر و 1 دختر گرفته بودند.باز خودم رو وقف جاده ها

 

 کردم آخه به غیر از مخارج زندگی می بایست آبجی کو چیکه رو هم شوهر می دادم. وقتی دست آبجی رو گذاشتم تو دست آ قا شون سفیدی موهام به سیاهی هایش

 

می چربید. اگر می تونستم تنها برادر کوچکترم رو هم سر وسامان بدم بار زیادی از دوشم برداشته می شد. اما سر انجام ابو الفضل مدد کرد و با فراهم کردن مقدمات

 

 زندگیش اونم فرستادمش دنبال سرنوشت. همین وقتا بود که کمر درد و معده درد اومد سراغم و هنوز که هنوز است ولم نکرده!

 

یک روز که از راه رسیدم خونه ،زنم گفت:فلانی اومده دخترمون رو خواستگاری کرده و این معنایش این بود که باز باید سگ دو بزنم،زدم و دخترم رو بردند.

 

بعدش یکی یکی نوبت به پسرا رسید که بپرند. همه رو یکی یکی داماد کردم الا این آخری که طفلکی مریضه و خونه نشین است.هزینه ی معالجه اش چندین برابر

 

دامادیش است ولی نا چاریم به پرداخت.از عمو رحمت خواستم دستاش رو بالا بگیره تا ازشون عکس بگیرم. دستایی که سالهاست رنگ استراحت به خود ندیده

 

 و یک چیزی واقعا کم داشت؛اونم بوسه ی تشکر آمیز فرزندان بر دستان زحمت کش پدر .

 

هر کدام از بچه ها ی آقا رحمت که ازدواج کرده بودند اصلا و ابدا پا تو خونه ی پدری نذاشته بودند تا احوالی بپرسند یا کمکی نمایند!!!اما آقا رحمت بزرگوار هیچ

 

 گلایه ای ازشون نداشت و برای همه شون آرزوی سلامت می کرد.او در حالیکه سر می جنباند،گفت: فقط مشکلم همین دستا هستند که چه جوری روز قیامت جواب

 

 این دست و پاها را بدم ،آخه یه عمره که بی وقفه دارم از شون کار می کشم و این جور که بوش می یاد تا دم مرگ هم باید شرمنده ی آنها باشم!!؟

 

 

 

 

علی البدل


 

وقتی دستت از اصل چیزی کوتاست به بدلش دل خوش می کنی.این که این کار درسته یا نه یا کفایت می کنه یا خیر بستگی به خودت داره!وقتی میری

 

داروخانه و قیمت های نجومی داروها رو می بینی تن به نسخه ی ایرانیش می دی،حال می خوای 1 هفته ای خوب بشی بذار یکماه طول بکشه یا اصلا

 

خوب نشی. هنگامی که دسترسی به فلان سر چشمه ی آب گوارای فلان کوه میسر نیست بسته بسته آب معدنیش را تو حلقومت می ریزی و به به می کنی.

 

زمانی که لوازم ژاپنی ،آمریکایی و اروپایی یافت نمی شود یا خیلی گران است خدا برکت بدهد به کشور چینend تولید کننده ی لوازم یک بار مصرف

 

در خدمت شماست . تازه اینا که چیزی نیست این روزا بابت هر یک از اجزا داخلی یا خارجی بدنت که ریپ می زنه یا از کار افتاده مصداق بدلیش هم موجوده؛از

 

دست و پا و ریه و قلب گرفته تا سلول های خاکستری مغزت. اما یک کوچیک عرضی اینجا مونده و اون اینه که آیا واقعا همه جا بدل به جای فابریک

 

 می تونه عمل کنه!؟یه بنده خدایی می گفت وقتی علیرغم تمام احساسات عاشقانه و از خود گذشتگی های فراوان مورد بی مهری معشوق قرار گرفته و

 

 بی معرفت یه روز بدون هیچ خبری انداخته و رفته و به خواهشها و تمناهای من وقعی ننهاده من چه می توانم بکنم؟اصلا بحث این نیست که مقصر عاشقه

 

 یا معشوق!صحبت اینه که من عاشق عمرا نمی تونم اونو فراموش کنم حتی اگر به تیغم براند!حالا من اومدم چشمایش،سکناتش، و لذت همدمیش را با پدر،مادر ،

 

خواهر و برادرش شریک شده ام یعنی بدون آنکه مزاحمتی برای آنان به وجود آورم از صبح تا به شامگاه به تماشایشان می نشینم و تجلی حضور یار را در

 

آنها می جویم ؛ضمن اینکه نا چارم وگرنه درد فراقش حتما مرا خواهد کشت. جواب من به او این بود که تو دیوانه ای!!و او نیز بدون هیچ گونه ناراحتی می گوید :

 

ناگزیرم.حالااگر شما متوجه ی مشکل شده اید بیکار نمو نید و راهکاری ارائه دهید تا بلکه این طفلک عاشق سر گشته از این بن بست خفن رهایی یابد.

 

می دو نید که دیوانه خوندن او علاج درد نیست ولی حقیقت امر آیا علی البدل ها می تونند چاره ساز این بنده خدا باشند!؟

گفتمان یک مالیاتی


 

در سالهای نه چندان دور گذشته وقتی می خواستی قسطی،قبضی یا فیشی واریز نمایید و به بانک تشریف می بردید با یک صف طولانی پشت پیشخوان

 

 بانک مواجه می شدید که اغلب یک کارمند عمدتا کچل و ترجیحا عینکی با یک حرکت ما فوق لاک پشتی جوابگوی شما بود. اگر شانس می آوردید و طرف

 

 چیزی از حسابداری بارش بود با گفتمان 2 سه تا جوک یا غیبت و احیانا بد وبیراه گویی زیر زبانی نوبتت می شد و کارت راه می افتاد. اما اگر از بد روزگار

 

 یارو کارمنده من باب علوم ریاضیات مرخص و یا در حال طی کردن دوران کار اموزی و شایدم بر خورداری از یارانه های پیدا و پنهان سهمیه های رنگارنگ

 

استخدامی می بود اوضاع واویلا می شد. می بایست ساعتی در صف منتظر و 6 دانگ حواست را جمع کنی که طرف اشتباه نکنه وگرنه دچار مصیبت مضاعف

 

 می شدی. به هر تقدیرآن دوران گذشت و نوبت به این دوران رسید یعنی چرتکه جایش را به کامپیوتر سپرد و البته که مردم هم کمپلت عوض شدند یعنی هم

 

گرفتارترو هم بی حوصله تر و ازهمه مهم تر پر ادعاتر.این بار هم باز مردم در صف می ایستادند با این تفاوت که حضرات کارمند این دفعه در حال آزمون و خطا

 

با رایانه ها و علم نوین بودند و گاهی نبود برق،نرم افزارو هنگ کردن سیستم دلایل فرعی و سر در گمی کاربر دلیل اصلی صف بندی مشتریان می شد.

 

 اما رسیدیم به دوران سوم که باز مردم در صفند با این تفاوت که این بار بانکیان محترم در حالت ظفر می فرمایند :عصر ،عصر کامپیوتره،ساختار الکترونیک و

 

 دوره ی فشردن enter  واگر مردم تو صفند مقصر خودشو نند ؛بستر سازی مناسب بارشون نیست و فن آوری را یاد نگرفته اند و یکی نیست به این پدر آمرزها

 

بگه مگر دوره ی چرتکه بازی خودتون رو فراموش کردید که عوام الناس خون جگر خورده را ساعتها تو صف نگه می داشتید تا فلان جای کامپیوتر رو روغن 

 

کاری کنید،یا باطریاش رو عوض کنید و یا شارژش نمایید!!حال کار به جایی رسیده که تا میای به بانکیه بگی بالای چشمت ابروست فورا به عابر بانک یا

 

 کافی نت حوالت می کنه.خلاصه از این دوره هم خیری دیده نشد و همه دل به دوره ی آتی بسته اند بلکه فرجی حاصل شود. در دوره ی بعدی باز مردم مثل

 

همیشه تو صف خواهند بود با این تفاوت که این بار جلو عابر بانک ها معطل می شند.آخه در این دوره اون ساختمانهای مجلل سر سه نبش اعیانی بانک ها

 

جمع و کارمنداش همه پریزاد و رئیس ،معاون و .. همگی جاشون را دادند به یک خود پرداز غول پیکر که خودش می بره و خودش می دوزه؛یک خود پرداز

 

 با شعور که دور تا دورش را بتونه کردن که بی نوبتی نکنه و به بهونه ی صبحونه خوردن مردمو علاف نکنه ؛دوست و آشنا هم سرش نشه و اختلاس بازی

 

 هم نکنه و دائم هم دم از شرافت نزنه!دم غروب هم که میشه یه لودر کلی پول اصل و نه تقلبی می ریزه تو حلقوم عابر بانک و باز خدمات ردیف میشه.

 

ادامه نوشته

88/8/8


 

 

ای راهب کلیسا

 

کمتر بزن به ناقوس

 

خاموش کن صدا را

 

نقاره می زند طوس

درخواستی - پویایی فکر

 


 

بی شک هر وقت صحبت از تفکر،تعقل و اندیشه می شود با یک موضوع انسانی روبرو هستیم و از خصوصیات بارز بشریت نیروی اندیشیدن و به چالش کشیدن

 

 جهالتها در مقابل دانسته ها می باشد.اصولا قدرت دماغی انسان است که این توانایی را به بشر می دهد که در برابر نا دانسته ها قد علم نماید و در جنگ نور و تاریکی

 

 غالب میدان گردد.لطف پروردگار در عطای مغز و سیستم فرماندهی تمام مو جودات به نسبت وجودشان باز یاد آور یکی از میلیون ها میلیون ودیعه ی الهیست به

 

آفریده ها. البته تلازم مغز و نیروی تعقل و تفکر در بدن آدمی نسبت به سایر موجودات از تکامل بیشتری برخوردار است. به یقین به تناسب بهره مندی از این نیروی

 

 شگرف خدادادی یعنی اندیشه می توان به همان نسبت مسیر رشد و اعتلا را پیمودو به هدف غائی نزدیکتر گردید. پس هر چه آدمی در مسیر کسب علم و دانش

 

 توانمندی بیشتری در استفاده از قدرت تفکر، تعقل و اندیشه ورزی داشته باشد حتما دستیابی به کمال برایش میّسر تر وسهل الوصول تر خواهد بود.

 

حال عکس این مطلب را در نظر بگیرید ؛چنانچه انسانی به هر دلیل قادر به بهره مندی از این موهبت الهی نباشد یا به کمال مطلوب خویش دست نخواهد یافت و یا

 

متناسب با آنچه در چنته دارد (میزان توانمندی در بهر ه گیری از تفکر) به کمال متناسب با تلاش خویش دست می یازد. نکته قابل تامل دیگری که می توان ذکر نمود

 

تناسب بهره وری از نیروی تفکر و اندیشه بر اساس میزان توانایی ذاتی می باشد. به عنوان مثال می توان از رفتار مجانین یا افرادی دارای اختلالات فکری نام برد که

 

حسب توانایی خویش و بهره جستن از آموزه های ثانویه مانند فراگیری جانبی علم به مراتبی از کمال دست خواهند یافت که مستحق آنند و گاهی نیز در سایه ی

 

ممارست مستمر به مراتبی از کمال فراتر از استحقاق و بیش از حد انتظار دست می یابند.

 

به دیگر سخن میزان شکوفایی قدرت تفکر رابطه ی مستقیمی با دستیابی به کمال دارد و هر چه سطح اندیشه و تعقل کاهش یابد دستیابی به کمال مطلوب نا ممکن تر

 

خواهد بود و لازم به ذکر است که این فرمول در خصوص انسان مصداق می یابد و در خصوص سایر مو جودات موضوع به نحو دیگری است.   

ادامه نوشته