ذوق
حکایت شد که قریب 30 سال پیش 5 جوان شوخ و شنگ که از افراط نیروی شباب زمین و زمان را به تنگ آورده بودند ،خود از دست یکی شان که انرژی
مضاعفی داشت کلافه شده بودند.ان یکی که خود سرآمد چهار تن دیگر بود هر بار به نحوی از انحا با شوخی های آنچنانی پدرشان را در آورده بود.خلاصه آن چهار
نفر تصمیم می گیرند که با هم دستی یکدیگر یک بارهم که شده یه حالی از دوستشان بگیرند و او را ادب نمایند.
القصه آن چهار نفر طبق نقشه ی قبلی روزی بر سر دوستشان خراب می شوند و او را تا جایی که جا دارد مشت مال می دهند.اما ظاهرا این مشت و مال به
افراط می گراید و آن نازنین دوست از شدت ضربات بیهوش نقش بر زمین می شود.دوستان به گرد یار از هوش رفته کاسه ی چه کنم چه کنم بر می دارند و
بعد از معاینات اولیه ظن بر فوت نامبرده می برند.رفقا پیکر دوست خویش را بر وانت سوار و ترسان ترسان راهی یکی از جنگل های خفن حاشیه ی شهر می شوند
تا او را به خاک سپارند.هنگام دفن برای آخرین بارمعاینات به عمل می آید و بین دوستان از بابت اینکه یارو زنده است یا مرده و چگونگی خاک سپاریش تفرقه حاصل
می شود.نتیجه اینکه با دلخوری تمام او را به جز سرش از نوک پا تا گردن به خاک می سپارند و آن هم به این خاطر که مبادا طرف زنده باشد.بعد از دفن ،یاران قرار
می گذارندکه 10روز بعد در فلان جا همدیگر را ببیند و اخبار حاصل نمایند.
شب اول قبر ،آن 4 قاتل بالقوه تا به صبح عذاب وجدان می بینند و هیچ یک خواب به چشمشان نمی رود و این جریان 9 شب بعد هم ادامه می یابد.
روز قرار که فرا می رسد قاتلین یکایک از گوشه و کنار دور هم جمع می شوند؛در حالیکه همگی از شدت بی خوابی پریشان حال بوده اند.
درست زمانی که این 4 نفر در حال رایزنی در مورد عملشان بوده اند در عین نا باوری چشمشان به همان دوست مقتول شان می افتد که فارغ از همه چیز مشغول
دو چرخه سواری می باشد.یاران بسیار بسیار ذوق کرده و جهت پرسیدن احوالات به طرف مقتول دیروز و زنده ی امروزی با خوشحالی تمام یورش می برند.
طفلکی آن دوست که هنوزطعم کتک های دوستان را به زیر دندان داردبه گمان اینکه باز رفقا قصد تنبیه و ضرب شصت دادن دارند ،بر سرعت دوچرخه اش
می افزاید و این بار به جد و شدت تمام با کامیونی بر خوردمی نماید و در جا جان به جان آفرین تسلیم می نماید.این بار که مردن رفیق شفیق بر دوستان مسجل
می شود همگی دو باره متواری می شوند البته با این قرار که هرگز هم را نبینند.
با گذشت 30 سال از این ماجرا هنوز که هنوز است هراز گاهی دوستان به جبر عذاب وجدان از خواب بر می خیزند!!
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و