میوه و چای که به آقا رحمت تعارف کردم با تشکر فراوان به خاطر اینکه مشکل معده داشت ،ور نداشت. آقا رحمت می گفت: از وقتی که یادم می آد به

 

محض اینکه تونستم راه بیافتم محکوم به دادن خرج پدر و مادرم شدم.جوانی ام را زیر پا گذاشتم تا تونستم یکی از خواهر هام را به خونه ی بخت بفرستم.

 

وقتی پر و بال آبجی را باز کردم نوبت به خودم رسید که داشت جوونیم تموم می شد. امیدم بعد از خدا به زور بازوم و همین ماشین خاور لکنته بود که رفیق همیشگی

 

جاده هام بود.دختری از اقوام را مد نظر گرفتم که طفلکی اونم تنها بود و پدر و مادرش رفته بودند به رحمت خدا.بی ادبی میشه اما اندازه ی 3 تا الاغ از خودم

 

شب و روز کار کشیدم تا جفت عشقم  رو تونستم بیارم به خونه ام.جامون که گرم شد دور و برمون رو 5 تا پسر و 1 دختر گرفته بودند.باز خودم رو وقف جاده ها

 

 کردم آخه به غیر از مخارج زندگی می بایست آبجی کو چیکه رو هم شوهر می دادم. وقتی دست آبجی رو گذاشتم تو دست آ قا شون سفیدی موهام به سیاهی هایش

 

می چربید. اگر می تونستم تنها برادر کوچکترم رو هم سر وسامان بدم بار زیادی از دوشم برداشته می شد. اما سر انجام ابو الفضل مدد کرد و با فراهم کردن مقدمات

 

 زندگیش اونم فرستادمش دنبال سرنوشت. همین وقتا بود که کمر درد و معده درد اومد سراغم و هنوز که هنوز است ولم نکرده!

 

یک روز که از راه رسیدم خونه ،زنم گفت:فلانی اومده دخترمون رو خواستگاری کرده و این معنایش این بود که باز باید سگ دو بزنم،زدم و دخترم رو بردند.

 

بعدش یکی یکی نوبت به پسرا رسید که بپرند. همه رو یکی یکی داماد کردم الا این آخری که طفلکی مریضه و خونه نشین است.هزینه ی معالجه اش چندین برابر

 

دامادیش است ولی نا چاریم به پرداخت.از عمو رحمت خواستم دستاش رو بالا بگیره تا ازشون عکس بگیرم. دستایی که سالهاست رنگ استراحت به خود ندیده

 

 و یک چیزی واقعا کم داشت؛اونم بوسه ی تشکر آمیز فرزندان بر دستان زحمت کش پدر .

 

هر کدام از بچه ها ی آقا رحمت که ازدواج کرده بودند اصلا و ابدا پا تو خونه ی پدری نذاشته بودند تا احوالی بپرسند یا کمکی نمایند!!!اما آقا رحمت بزرگوار هیچ

 

 گلایه ای ازشون نداشت و برای همه شون آرزوی سلامت می کرد.او در حالیکه سر می جنباند،گفت: فقط مشکلم همین دستا هستند که چه جوری روز قیامت جواب

 

 این دست و پاها را بدم ،آخه یه عمره که بی وقفه دارم از شون کار می کشم و این جور که بوش می یاد تا دم مرگ هم باید شرمنده ی آنها باشم!!؟