زلف
یه زمانی زلف را که به قیچی آرایشگر می سپردم گیسوان مجعد تاب دار طلایی رنگی بر زمین می ریخت و من در عالم کودکی وقت خود را به بازی با آنها
صرف می کردم.آرایشگر می گفت:عجب تراکمی داری اسکاج!
یه زمانی بعدتر که باز به نزد آرایشگر می رفتم خرمن خرمن موی سیاه را که بر زمین می ریخت می شمردم تا زودتر نوبت سر بالا گرفتن شود و مغرورانه
رخسار زیبا را در آیینه بنگرم.آرایشگر می گفت:قد بالای تو رعنا را بگردم!
بعد بعدها که به نزد آرایشگر می رفتم دیدن سپیدی موها که بر سیاهی های سرم افزون می شد مرا به وهم و خیال پیری رهنمون می شد که مبادا...
آرایشگر می گفت:چه زود دیر می شود!
اینک که به نزد پسرهمان آرایشگر خدا بیامرز می روم ،هر چند صدای قیچی دور سرم زیاد است اما همان اندک زلف؛ به زمین نرسیده محو می شود.
آرایشگر می گوید : حاجی ،زندگی پشم است،طرفی باید بست!
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و