از دور چشمم به یه عابر بانک افتاد که فقط یک نفر باهاش ور می رفت.بهترین فرصت بود که با پرداختش از شر قبض تلفنی که مدام همراهم بود خلاص بشم.

 

با حالت ماراتن وار خودم را به عابر بانک رساندم و چشم انتظارپایان عملیات آن مشتری شدم. اما همچین حس کردم که شبحی پشت سرم است. نیم نگاهی انداختم

 

 و دیدم خانمی متشخص با کمی فاصله زیر درخت منتظر نوبت استفاده از عابر بانک بوده است.خجالت کشیدم اول از اینکه دویده بودم و دوم اینکه ندیده بودمش.

 

در همین اثنا کار آن آقا تمام شد و بلافاصله آن دختر خانم نزدیک شد. گفتم:خیلی عذر می خوام،ببخشید متوجه شما نشده بودم. دختر خانم گفت: خواهش می کنم ،بفرمائید.

 

- نه خانم محترم عجله ای ندارم و نوبت شماست،بفرمائید.در این زمان آقای میانسالی هم جهت استفاده از عابر بانک به ما ملحق شد و شاهد تعارفات ما گردید.

 

آن دختر خانم باز دوباره با متانتی خاص گفت:استدعا می کنم شما بفرمائید،این بنده ی خدا هم داره علاف می شه!آن مرد میانسال هم در حالتی بین سپاسگزاری و

 

استدعا به دختر خانم گفت: خواهش می کنم. من هم که می خواستم هر جور شده سه کاری دویدنم را جبران کنم باز از رفتن امتناع کردم.این بار دختر خانم محجبه ی زیبا

 

 ابراز داشتند: برادر من تعارف نفرمائید،زودترکارتون را راه بیندازید و بعدش اگر خواستید کمی به من کمک کنید!فکر کردم اشتباه شنیده ام ،گفتم: تعارفی در کار نیست

 

و ببخشید شما چی فرمودید!؟دختر خانم گفت: خواهش می کنم کمی پول بمن بدید و قطره ی اشکی بر گونه اش دوید. داشتم شاخ در می آوردم ،پرسیدم :شما مشکلی

 

دارید؟گفت: نه برادر،فقط مقدار پول می خوام و بمن کمک کنید. ناخودآگاه چشمانم در چشمان آن مرد میانسال گره خورد. ظاهرا او هم در حال شاخ در آوردن بود.

 

دختر رو به آن آقا هم کرد و گفت:شما برادر چی؟نمی خواهید به خواهرتان کمک کنید!!؟زیر چشمی قدو قامت او را ور انداز کردم شاید حدود 20 یا 21 ساله بود.

 

هیچ اثری از کهنگی در لباهایش دیده نمی شد و حتی اثری از آرایش معصومانه بر چهره اش مشهود بود.خدا وکیلی هیچ عیبی بر او نمی توان گرفت مگر

 

 تکدی گری.دستم بر نرده های عابر بانک خشک شده بود. یارای هیچ گونه حرکتی نداشتم. وقتی دو باره تقاضایش را تکرار کرد آنچنان دچار آشفتگی روحی شده

 

 بودم که حتی نتوانستم کمکش نمایم و او نا امید رفت.هم آن مرد و هم من از تقاضای یک دختر خانم آنهم با آن ظاهری که با گدایی فرسنگها فاصله داشت ؛شوکه شده

 

بودیم.آن شب زیر نویس مغزم تا به صبح این بود که چرا اوج طراوت این چنین گلی می بایست با این وضع رقت بار به خزان در یوزگی بگذرد!؟

 

چرا کمکش نکردم؟حقیقتش این بود که روم نشد!!شرمم آمد از مرد بودن!از بی غیرتی ها!از چشم بر هم نهادن های عامدانه!نادیده گرفتن های حقایق!نا مردمی ها!

 

چشمم بر روی قبض پرداخت نشده ام خیره مانده بود،احساس دردی بسیار نا خوشایند کلافه ام کرده بود.سخت گرفتار قبض روح وجدان شدم ،همونی که بهش

 

می گویند:وجدان درد!!