مد نظر

 میگن تونظام جزا وپاداش خداوندی به اهلش مواد سبزرنگ وبد بوخورانده می شود تااینان بسته به جرمشان تادیب شوند ومقداری ازگناهشان کاسته شود.توشیمی درمانی هم یه جورای این اتفاق می افتد یعنی انواع داروها ضمن قاطی شدن به ضرب شیلنگ های رابط متصل به بیمارتزریق می شودحالا جهت مداوا ولی درحقیقت به محض تلاقی این مواد جورواجوربا بدن ورگها به نوعی یاازداخل آنچنان گرمی گیری که نای حرف زدن نخواهی داشت یاچنان بدنت سست و بی رمق می شود که اگرهم بخواهی نمی توانی صحبت نمایی و حتی طلب کمک کنی.

حکایت پیدا کردن رگ دربدن بیماران شیمی درمانی و وصل کردن انواع واقسام آنژوکت کم ازسوراخ سوراخ شدن اعضا و جوارح بدن اافراد درهمان نظام جزا وپاداش نیست.البته نمی خواهیم تداعی شود که هر کسی گرفتار شیمی درمانی و بیماری صعب الاعلاج شده خدای ناکرده مقصر بوده یا گناهی مرتکب شده اما دیدن اذیت شدن این بیماران برای سایر افرادنیزدردآور است چه برسد به مبتلایانش.

گاهی چنان فشار مواد تزریقی زیاد می شود که آدمی بی توجه به اتصالات ورابط هایی که متصلش است از جا کنده می شود، می نشیند به آسمان چشم می دوزد و به فکر فرو می رود که این چه سرنوشتی است که خدا برایش مقدر کرده است.سپس با افت فشاروریختن عرق فراوان بازشل می شود وبرتخت می خوابد وبه ذکرزیرزبانی می پردازد تا بلکه تنها حامی یعنی خدا کمکش کند تا آسانتر این روزگار را سپری نماید.

خاصیت این مواد شیمیایی اینست که به مرورباعث بسته شدن رگها،آسیب رساندن به کلیه ها،ریختن موهاو دندان ها می شودو خیلی عوارض ناگوار دیگرچون بی اشتهایی ولاغری مفرط وکم وزنی که خدا قسمت گرگ بیابون هم ننماید.

حال غرض ازاین گفتمان نه چندان خوشایند فقط این بود که خدایا اگرحساب کتابی درکاراست سرپل صراطی یا دم دروازه ی بهشت وجهنمی رنج هایی که این عزیزان متحمل شده اند واذیت هایی که شده اند یک جایی مد نظرقرارگیرد تا بلکه اندکی ازمصایبی که متحمل شده اند توسط صافی ها وکاتالیزورهای دنیوی محاسبه گردد وحداقل توشه ای شود برای کاستن آلام جهت نظام اخروی.

به امید بهروزی وسلامتی کامل تمامی کسانی که این روزها درگیرشیمی درمانی هستند!

بوسه

به زور وبا حال خراب خودم را از پله ها ی درمانگاه بالا می کشم.جالب بود بعد مدتها به طور کاملا تصادفی با دوستم و خانمش روبروشدم که داشتند به درمانگاه می رفتند.صورت دوستم مالامال اززخم های عجیب و ناجوری بود.بی معطلی با او روبوسی کردم وهمزمان جویای حال خانمش هم شدم.

خوشحال زیادی درچهره ی دوستم هویدا شد.بهش گفتم:کبکت خروس می خونه،چیه، خوشحال شدی؟در حالیکه اشک در چشمانش حلقه بسته بود جواب داد:تو این ماه های گذشته ،تواولین نفری هستی که بدون توجه به زخم های صورتم با من روبوسی کردی.به محض شنیدن این حرف دوباره وچند باره شروع به بوسیدنش کردم.

آن قدر به بوسیدنش ادامه دادم که دلش ازخنده ریسه رفت.بعد بهش گفتم :تازه خانمت اینجاست،می ترسم حسودیش بشه و باز بوسیدمش.خلاصه کلی ذوق کرد وحال هردویمان عوض شد.سپس ازم تشکر کردوبا لبخند پا به درمانگاه گذاشتند.

هر چند ازاین ماجرا چند سالی می گذرد ودوستم به رحمت خدا رفته و خودم هم در معرض خدا بیامرزگی قرار دارم.اما با خودم فکر می کنم که خیلی هامون می توانیم با یک احوالپرسی ساده،یک تماس جزئی،یک بوسه ی ناقابل و یا یک حرف سنجیده وحتی یک لبخند، بدون کوچکترین احساس دلداری دادن حال و هوای یک بیمار را عوض کنیم.پس چرا از این حداقل دریغ می نماییم!؟

 

طرف سخنم همه هستند اما پزشکان محترم در اولویت می باشند.واقعا اگر بدونید برخورد سرد یا به قول خودتان رک گویی به بیمار، چه خسارات جبران ناپذیری به او وارد می نماید.کاش اندکی اخلاق را رعایت می کردیم تا متهم به بی تفاوتی نمی شدیم.

کافیه سیری دراطرافمان بکنیم تا متوجه بشیم چه تعداد افراد خوش برخورد و خوش اخلاقی به صورت انگشت شمار در اطرافمان هستند در برابر خیل آدم های عبوس و بد اخلاقی که احاطه مان کرده اند.

اشک

ادامه نوشته

تشکر ویژه من ازخدا وشما

بیستم اردیبهشت پارسال بود که تن به عمل جراحی سپردم تا بلکه ازشربیماری رهایی یابم.بعد ازعمل نیز به مدت یک سال تمام به شیمی درمانی مشغول شدم تا رسیدم به امروز.اینک نتیجه ی یک سال شیمی درمانی را طی سی تی اسکن به پزشک معالجم ارائه دادم تا نظرش را بدانم.

پزشک معتقد است که تومورهای موجود دربدنم نه کوچیک شده اند ونه پیشرفت داشته اند.به عبارت دیگر وضعیت من با بیماریم یر به یر است ولی اینکه سایر اعضا ی بدنم درگیر نشده خود پیشرفت مثبتی ارزیابی می شود.

پس بر من لازم شد که مثل همیشه ازخدا وشما دوستان بزرگوار سپاسگزاری درخوری به جا آورم چرا که دراین یک سال گذشته تنهایم نگذاشتید وهرکدام به طریقی دراین مبارزه یاورم بودید.

قرار شده به مدت دوهفته به بدنم استراحت بدهم تا بعد آن پزشک بسته به مشورت با سایرهمکارانش رژیم دارویی جدید و نحوه ی ادامه ی درمانم را مشخص نماید.

من بار دیگرازخداوشما تشکر می نمایم و فرصت پیش آمده را غنیمت می دانم تا قوتی شود برای احیای رگ و پیوندهایم تا در سایه توکل وامید بازهم بتوانم ادامه ی طریق دهم.یادم نباید برود که اوضاع می توانست خیلی بدتر باشد اما بازهم شکر که توانستم یک سال دیگردرکنار شما دوستان همدل بمانم.

من،شما،خدا

آقا درپایان فصل دوم درمان رسیدیم به آن نقطه ای که بازباید تن به سی تی اسکن بسپارم تا وضعیت بیماری،کاهش یا روند رشدآن یا احتمالا بهبود وضعیت سرطانم مشخص بشه.

بی تعارف،شدیدا واساسی نیازمند دعاهای برگرفته شده ازدل های پاکتان هستم چرا که به عینه اززمان گرفتاری به این معضل اثرش را دیدم وهرلحظه هم می بینم.

آقایی کنید،بزرگواری کنید وهرگونه که صلاح می دانید مرا ازدعاها وآرزوهای نابتان محروم نفرمایید که الان وقتشه تا بعد یک سال اندکی ازدردهایم کاسته شودیا شایدم به مدد شما دوستان موفقیت مورد نظرحاصل آید.

خداهم که حاضروناظرهستش وبه یقین دریای بیکران رحمتش پیش روی همه ی ماست.

التماس دعا وخیرببینید.

((همدل))

برق گرفتگی

وقتی این سری قبض مصرفی برق بدستم رسید انگاری برق سه فاز گرفته باشم راهی اداره برق شدم تا علاجش کنم اما از آنجایی که حضرات مسئول اداره ی برق نفسشان ازجای گرم بیرون می آمدوهرکدام ازحقوق های میلیونی آنچنانی برخوردار بودندپس ازحال وهوای زیردستان کاملا بی خبربوده ونتیجه ای عاید نشدوبرگشتم.ناگفته نمانددراین رفت و آمدها چیزهایی دریافتم که تا حدودی ازقبض برقم فراموشم شد.

جریان ازاین قراره که چون یکی ازآشنایان برای سالیان سال ریاست اداره ی برق را برعهده داشت به نحوی که درهمین پست هم چند وقت پیش بازنشسته شد وبه اجباربه ریاستش خاتمه داده شدواتفاقا ازباب ظاهر،کاملا بردارانه،موجه و قابل اعتماد می نمودودرمیان دوستان وهمسایه ها به صداقت ودرستی زبانزد بوداکثروابستگانش رااعم ازدور ونزدیک،شایسته یا غیر شایسته همه را درجای جای این اداره استخدام کرده که هرچند این نوع ازفساد، تازگی درادارات واستخدامی های مرسوم ندارد اما بحث سرعملکرد این فرد متشخص است که خیلی زیرکانه و برای سالیان طولانی خدمتش درعین راحتی به نحوی رفتار می کرده که همه به سرش قسم می خورده اند وایشان هم درکمال آرامش نهایت سواستفاده ازپست ومقامش را می برده است.

درحقیقت دیدن این نوع از انحراف بود که بدتراز برق گرفتگی اینجانب را ازخواب غفلت پراند که بی حکمت نیست بعضی ازمدیران و روسا سعی می نمایند به هرنحوی،صندلی ریاست را حفظ نمایند چون علاوه بربخوربخورهای مربوطه از مزایایی برخوردارند که هر گزنمی توان با خدمت صادقانه به چنین مزایایی دست یافت.

حال سئوال اینجاست که آیا با پا روی عزت نفس گذاشتن ودرپیش گرفتن زندگی مزورانه و تضمین زندگی ایده آل روال را ادامه دهیم بهتر است یا تن دادن به یک عمرزحمتکشی ودرجا زدن .فراموشتان نشود که گاهی مجبور می شوید به واسطه ی مشکلات روزگاربا همین دست آدم های ناموجه سروکار داشته باشید وبه اصطلاح ریشتان، پیششان گیر باشد.

هم تختی 4و3

دیروزیکی دیگه ازهم تختی ها وهم دردها به درود حیات گفت وازپیش ما رفت.درسته که هرزگاهی خبرای خوب از درمان مریضا به گوشمون میرسه اما وقتی تختی خالی مونه وخبری ازبیمارش نیست می فهمیم که یکی دیگه روازدست دادیم.اگرچه بهمون مدام توصیه میشه که افکار منفی رو به خود راه ندیدیم ودر محیط های ماتم زده قرار نگیریم اما در واقع برای همه امکان پذیر نیست.چه طورمیشه به همدرت که هفته ها کنارت تحت درمان بوده و یک دفعه غیبش زده فکر نکنی.

آقای آرومی بود وچند هفته ای بودکه تزریق روکنارهم می گذروندیم.ظاهراحالش بدک نبود وتواین مدت ندیدم که ازدست روزگارناله کنه البته شایدمرامش تو تنهایش باحضوردرجمعش فرق می کرد اما همه به خوبی ازش یاد می کنند.خدا قرین رحمتش کنه.حیف شد!

اما چند وقتیه که یه هم تختی دیگه کنارمون می خوابونند که طفلک حال و روزمساعدی نداره وخیلی ناامیدهستش.البته حقم داره چون به محض دریافت دارو بلافاصله نفسش تنگ میشه و به داروها واکنش دردناکی نشون میده،طوری که نیاز به ماسک اکسیژن ومراقبت ویژه پیدا می کنه.اگه بگم حال این بنده خدادرسایر بیمارها تاثیر نمی زاره گزافه گفته ام.به خصوص اینکه خودم چندین باراززبونش شنیدم که میگه فایده نداره،بعد این همه اذیت ومخارج زیاد بازم رفتنی هستیم.

این شرایط پسا تحریم هم معرکه ای شده،اکثر داروهای شیمی درمانی ازشمول بیمه خارج شدند والبته گران ونایاب شده اند وحسابی باعث آزارمحتاجان چشم انتظار.خدا خودش لطفی بکنه وگشایشی بفرماید تا گره ازحال بیماران بازبشه.این بنده خدا که اوائل دوره ی درمانش رو می گذرونه می گه حساسیتش به داروها به خاطر نبود بنیه ی مالی وخرید مارک های معتبر داروست.به هرحال براش آرزو می کنیم هرچه زودتر بدنش با داروها وفق پیدا کنه وکمتراذیت بشه تا هم تختی هاش هم زیاد لطمه ی روحی نخورند.

مزاحم

بوق،بوق ...

- اِ،ببخشید مثل اینکه اشتباه گرفته ام!؟

- خدا ببخشه.

- ای وای،دوباره دستم خورد اشتباه شد!

- خدا بخیر کنه!

- چه قشنگ لفظ قلم صحبت می کنی،به منم نشون میدی؟

- خدا نگهدار شما.

پایان مکالمه.

نصیحت یک آمپولی

وقتی وارد اتاق شدم ناخواسته قسمتی از بگومگوهای آقا وخانم پرستار را شنیدم.سلام کردم و آمپول را روی میز گذاشتم و برای تزریق آمده شدم.آنها به نوعی ساکت شده بودند نا من ناخوانده بروم وبه بعد به بحث خود ادامه دهند.

آقای پرستار روبه من کرد و گفت:تا به حال،ازاین آمپول های زیرجلدی زده اید؟جواب دادم:حدود یک سالی است که از این آمپول ها به صورت روزانه از طریق شکم یا بازو دریافت می کنم.

آقای پرستاردوباره پرسید:این آمپول ها به خاطرماهیتشان کمی درد دارند،حالا تا کی باید تزریق کنید؟جواب دادم:تا آخر عمر!سپس کلکسیونی از دردهایم را برایشان تعریف کردم وتا آنجا ادامه دادم که آخرین دردم نیزناشی ازابتلا به کانسر پانکراس است.

خانم پرستار مبهوت صحبت هایم شده بود.وقتی شوهرش آمپول را تزریق کرد و واکنش دردرا در چهره ام دید ناخودآگاه الهی شکرت برزبانش جاری شد.

بلافاصله من هم گفتم:بله،الهی هزارمرتبه شکرت.همین که یک سال است با پای خودم برای زدن آمپول می روم واز کسی هم کمک نخواسته ام جای شکر فراوان دارد.تاهمین چند وقت پیش اصلا فکرابتلا به این بیماری وحواشی آن را نمی کردم اما حال خوب درک می کنم که چه قدرباید قدردان فرصتها بود.شنیدن کی بود مانند دیدن.خوب تماشا کنیدوقدرلحظه هایتان را بدانید.

درحینی که لباس می پوشیدم متوجه شدم خانم پرستارعجیب در فکر فرو رفته وآقای پرستار هم علیرغم ظاهر داری کمی دست پاچه به نظر می رسید.

از اتاق که خارج شدم دعا کردم که واقعا ازاین به بعد،کدورتی بین آنها نباشد.

عکس ها را بفرست!

- گفت:از عکس هایت در دل طبیعت برایم بفرست تا شاد شوم.

- گفتم:نمی خواهم به واسطه ی دیدن تن نحیفم اندکی ازصلابت و زیبایی طبیعت کاسته شود.

- گفت:زیبایی ومحکمی طبیعت بسته به لبخند توست.

- گفتم:هرچه یادگاری کمتر،فراموشی راحت ترو سریع تر خواهد بود.

- گفت:تا ضربان جاری است فراموشی نخواهد بود،پس گمان باطل مبر!عکس ها را بفرست.