وقتی وارد اتاق شدم ناخواسته قسمتی از بگومگوهای آقا وخانم پرستار را شنیدم.سلام کردم و آمپول را روی میز گذاشتم و برای تزریق آمده شدم.آنها به نوعی ساکت شده بودند نا من ناخوانده بروم وبه بعد به بحث خود ادامه دهند.

آقای پرستار روبه من کرد و گفت:تا به حال،ازاین آمپول های زیرجلدی زده اید؟جواب دادم:حدود یک سالی است که از این آمپول ها به صورت روزانه از طریق شکم یا بازو دریافت می کنم.

آقای پرستاردوباره پرسید:این آمپول ها به خاطرماهیتشان کمی درد دارند،حالا تا کی باید تزریق کنید؟جواب دادم:تا آخر عمر!سپس کلکسیونی از دردهایم را برایشان تعریف کردم وتا آنجا ادامه دادم که آخرین دردم نیزناشی ازابتلا به کانسر پانکراس است.

خانم پرستار مبهوت صحبت هایم شده بود.وقتی شوهرش آمپول را تزریق کرد و واکنش دردرا در چهره ام دید ناخودآگاه الهی شکرت برزبانش جاری شد.

بلافاصله من هم گفتم:بله،الهی هزارمرتبه شکرت.همین که یک سال است با پای خودم برای زدن آمپول می روم واز کسی هم کمک نخواسته ام جای شکر فراوان دارد.تاهمین چند وقت پیش اصلا فکرابتلا به این بیماری وحواشی آن را نمی کردم اما حال خوب درک می کنم که چه قدرباید قدردان فرصتها بود.شنیدن کی بود مانند دیدن.خوب تماشا کنیدوقدرلحظه هایتان را بدانید.

درحینی که لباس می پوشیدم متوجه شدم خانم پرستارعجیب در فکر فرو رفته وآقای پرستار هم علیرغم ظاهر داری کمی دست پاچه به نظر می رسید.

از اتاق که خارج شدم دعا کردم که واقعا ازاین به بعد،کدورتی بین آنها نباشد.