ایکی ثانیه

آقا ما هر بار در طول شیمی درمانی پیش خدا عجز ولابه کردیم که آخه چرا من؟چرا باید دراین سن و سال گرفتار سرطان ودرمان دشوارش شوم!؟خدا جون هم نه تر کرد ونه خشک،ایکی ثانیه بعدش واونم برای دفعات مکرر،بچه های کوچیک رو کنار تختم خوابوندبا کلی اذیت و گریه و زاری.

تزریقشان رو جلوچشمم قرار داد که خوب ببینم وآدم بشم واینکه هان،کودل عبرت بین!

خلاصه اینکه شکرت خدایا،راضیم به رضایت!!خیلی.

حلالیت

به – او

کسی که سالها با نگاه هایم آزردمش.

حلالم کن!

هم تختی2

بیمارمدام پرستارها را فرامی خواند وازخستگی اش گله می کرد.سرانجام دکتربه بالینش آمدوگفت:زیاد غر نزن،این جلسه ی آخریه که اینجایی!هرجورهست تزریق را تحمل کن.

سپس رو به همه ی بیمارها کرد وگفت:این خانم درمانش جواب داده وبعد یک سال این آخرین جلسه ایست که اینجاست. البته همه ی شما به خواست خدا خوب خواهید شداما فعلا نوبت این خانم است که سلامتیش را دوباره بدست بیاره و برای همیشه ازدست ما وبیمارستان خلاص بشه.

ازشنیدن این خبرخیلی خوشحال شدم.هرچند ازاین دست رویدادها به نسبت کم اتفاق می افته اما بازم جای خرسندیست که یکی دیگرازهموطنانمان تونست برسرطان مهلک فائق بیاد.

چه حس خوبیه که این باربه جای آه وناله ی همیشگی شاهد اشک شوقی بودم که درچشمان هم تختی هایم شکل گرفت.

الهی شکرت!

فردین بازی

هواسرد بود.ماشین راجلو عابربانک متوقف کردم.یک آقا ودوخانم تو صف ایستاده بودند.ترجیح دادم توماشین منتظر بمانم تا نوبتم شود.همین که کار آقا تمام شد و نوبت به یکی از خانم ها رسید ناگهان سروکله ی آقایی پیدا شد که ضمن چند کلمه صحبت کردن با یکی ازخانم ها پشت دستگاه عابر بانک قرارگرفت تا کارش را انجام دهد.

اول جریان را نادید گرفتم اما دیدن خانم ها اونم توهوای سرد باعث جوشش همون غیرت فردینی شد.درماشین را بازکردم و با توپ پربسوی عابر بانک واون آقا رفتم.بدون اینکه حرفی بزنم دکمه ی انصراف را فشردم .کارت آقا را تحویلش دادم و در عوض کارت خودم را دردستگاه جای دادم.همگی هاج و واج به تماشایم ایستادند.با ژستی طلبکارانه به آقا گفتم:می بینید چه قدربد است که رعایت نوبت را نمی کنید وباید بدونید دست بالای دست بسیار است!

آقا هم با نگاهی آنچنانی بهم گفت:پسرم!این خانم که اینجا ایستاده ونوبتشه عیال من است.چون کاربا دستگاه برایش سخت است،مجبور شدم خودم کارها روانجام دهم.حالا هم اگر شما کاردارید بیا کارت روانجام بده؛من عجله ای ندارم!

خدا می داند که تایید خانم وصحبت های آقا چه بر سرروانم آورد.چند بارعذرخواهی کردم و سوارماشین شدم و به سرعت از محل دور شدم.

هم تختی

پسرک عقب مانده ی ذهنی را برای شیمی درمانی آوردند ودرست بغل تخت من خواباندند.مادرش شروع به آرام کردنش کرد.پرستار آمد وهرچه سعی کرد نتوانست رگ بچه را برای آنژکت پیدا کند.به ناچارازهمکارانش کمک گرفت.پرستارا دوره اش کردند اما فایده ای نداشت.

کودک گریه می کردوتنها کلمه ای راکه می توانست بیان کند درد بود که مدام بر زبان می آورد.قرارشدازپایش رگ گیری شود واین یعنی تحمل درد مضاعف.

صدای قرآنی که از هدفون می شنیدم زیاد کردم وچشمهایم را بستم تا شایداعصابم به هم نریزد اما سودی نبخشید.هیاهویی درکنارم برپا بود که نادید گرفتنش غیرممکن بود.چشمانم را گشودم.تخت بچه را غرق خون یافتم ولی هنوز نتوانسته بودند رگ پیدا کنند.قرار شدازپای دیگرش رگ بگیرند.

پناه برخدا!صدایی که ازحنجره ی طفل معصوم بیرون می آمد بی شباهت به ناله ی حیوانات نبود.همه بیماران ازدیدن صحنه وشنیدن فریادها منقلب شده بودند وحال خوبی نداشتند.هربارکه اقدام به رگ گیری می شد مادر کودک دست به دعا برمی داشت،انگار دستانش به سقف می رسید.

ازحال وهوای خودم فراموش کردم وشروع به دعا برای خلاصی کودک کردم.رگ گیری زجر آور بالاخره با پیدا شدن رگ ازپای کودک به اتمام رسید.مادر بچه را بلند کرد وبرای ادامه ی درمان به بخش برد.ملافه آغشته به خون را عوض کردند تا بیماربعدی بیاید.

جوانی درشت اندام بدون مووابروناشی از شیمی درمانی برتخت کناری جای گرفت.خیلی خوشحال شدم ازآمدنش چرا که حداقل تحمل درد را داشت.

وای خدای من،بازهم مشکل رگ گیری!ا این تفاوت که دیگراز سروصدا خبری نبود.ملافه غرق خون شد و من اعصابم...

 

پی نوشت:هزار بار شکر!حال این روزهایم خوب است.این احوال را مدیون خدا،لطف دوستان وعشق هستم.

آنچه این روزها کمی آزارم می دهد خواب رفتگی انگشتان دست وپاهایم است که ظاهرا ناشی ازتاثیرداروهای تزریقی می باشد البته گلایه ای نیست و آن راهم به تقدیروخواست پروردگار معطوف می دارم.هر چند که این بی حسی مدام انگشتان خیلی وقتها حتی مانع از دست به قلم شدنم می شود.

با اجازه ی دوستان بزرگوار می خواهم ازاین به بعد اندکی ازحال وهوای بیماری فاصله بگیرم تا به نوعی ازیکنواختی خارج شوم.

بی مزه

زندگی خیلی ها مثل برنج پاکستانی است.خوب قد می کشد،خوب می پزد اما بی مزه است!

1

درخصوصی ترین لحظات زندگی هم خدا را شریک بدان تا کامیابیت کامل شود.

2

محضرخدارایگان ترین،بروزترین وقابل دسترس ترین هاست.چرا مفت خوری نکنی!

3

اگر به تلنگربرنخیزی به درشتی بلندت می کند.

4

تا که زندگی رو باختیم،خدا را شناختیم!