بوسه
به زور وبا حال خراب خودم را از پله ها ی درمانگاه بالا می کشم.جالب بود بعد مدتها به طور کاملا تصادفی با دوستم و خانمش روبروشدم که داشتند به درمانگاه می رفتند.صورت دوستم مالامال اززخم های عجیب و ناجوری بود.بی معطلی با او روبوسی کردم وهمزمان جویای حال خانمش هم شدم.
خوشحال زیادی درچهره ی دوستم هویدا شد.بهش گفتم:کبکت خروس می خونه،چیه، خوشحال شدی؟در حالیکه اشک در چشمانش حلقه بسته بود جواب داد:تو این ماه های گذشته ،تواولین نفری هستی که بدون توجه به زخم های صورتم با من روبوسی کردی.به محض شنیدن این حرف دوباره وچند باره شروع به بوسیدنش کردم.
آن قدر به بوسیدنش ادامه دادم که دلش ازخنده ریسه رفت.بعد بهش گفتم :تازه خانمت اینجاست،می ترسم حسودیش بشه و باز بوسیدمش.خلاصه کلی ذوق کرد وحال هردویمان عوض شد.سپس ازم تشکر کردوبا لبخند پا به درمانگاه گذاشتند.
هر چند ازاین ماجرا چند سالی می گذرد ودوستم به رحمت خدا رفته و خودم هم در معرض خدا بیامرزگی قرار دارم.اما با خودم فکر می کنم که خیلی هامون می توانیم با یک احوالپرسی ساده،یک تماس جزئی،یک بوسه ی ناقابل و یا یک حرف سنجیده وحتی یک لبخند، بدون کوچکترین احساس دلداری دادن حال و هوای یک بیمار را عوض کنیم.پس چرا از این حداقل دریغ می نماییم!؟
طرف سخنم همه هستند اما پزشکان محترم در اولویت می باشند.واقعا اگر بدونید برخورد سرد یا به قول خودتان رک گویی به بیمار، چه خسارات جبران ناپذیری به او وارد می نماید.کاش اندکی اخلاق را رعایت می کردیم تا متهم به بی تفاوتی نمی شدیم.
کافیه سیری دراطرافمان بکنیم تا متوجه بشیم چه تعداد افراد خوش برخورد و خوش اخلاقی به صورت انگشت شمار در اطرافمان هستند در برابر خیل آدم های عبوس و بد اخلاقی که احاطه مان کرده اند.
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و