اسب نجیب!

هر وقت قرار بود بریم خونه ی حامد و مهسا مرگم بود.آخه دیدن مبل روز دنیا،دکوراسیون جدید ،در و کرکره ی برقی و دهها وسیله ی نو دیجیتال باعث بگو مگوی ناجوری بین من و مریم می شد.اصلا رفتن و اومدن اونجا باعث دپرس روحیم می شد،اما چه می شد کرد؟بعد کلی بد قولی پیش حامد بالاخره آن روز دست عیال را گرفتم و با یک قلمه شمعدنی راهی خانه ی دوستم شدم.با اینکه هماهنگ کرده بودیم حامد خونه نبود اما خانمش – مهسا – ما را به داخل دعوت کرد.

فضا را که زنانه دیدم از فرصت استفاده کردم شمعدونی رو برداشتم تا در باغچه بکارم.مهسا و حامد سه سال پیش زندگی عاشقونه ای رو شروع کردند و چون هر دو تحصیل کرده و شاغل بودند خیلی ها به زندگیشون غبطه می خوردند.

با کمک یک بیلچه شروع به کندن گوشه ای از باغچه کردم که یک دفعه چشمم به یک  نایلون

گلوله شده ی سیاه رنگ افتاد.در جا خشکم زد و دلم به هزار راه رفت که یکیش وجود مواد مخدر و بدبختی های پی اش بود.نایلون را برداشتم و جاش شمعدونی کاشتم و در گوشه ای از حیاط گز کردم و دو دل که بازش کنم یا نه؟طبق روال معمول فضولیم چربیدو بسته را باز کردم.چشمم به یک گردوی بزرگ افتاد که دو قسمت آن به کمک چسب مایع و نوار سیاه رنگی به هم چسبانده شده بود.بازش کردم و کاغذی را مشاهده کردم که با وسواس عجیبی چند تا خورده بود.اینم بگم که خیلی خوشحال شدم که اثری از مواد مخدر نبود.روی کاغذخطوطی عربی به خط نه چندان خوانانوشته شده بود و در ادامه اش به حق این و آن قسم داده شده بود که توفیقی حاصل شود که زری خانم ،حامد را فراموش کند و به خانواده اش باز گردد.

به به!عجبا!انگاری زیر سر دوستم بلند شده  و می خواهد تجدید فراش کند!تند تند این سئوال ها از جلو دیدگانم گذشت:حتما اشتباه شده،از حامد بعید که بی خیال مهسا بشه!؟مگه اونا کم و کسری تو زندگیشون دارند!؟از مهسا در شگفتم که عقلش را داده باشه دست رمال و دعا نویس!؟تو بگو چرا حامد خونه نمی یاد!؟

چهل دقیقه ای که گذشت و خبری از حامد نشد یالا کنان وارد خانه شدم.به محض ورود چشمم به چهره ی غمگین و اشک آلود مهساافتاد، فوری هوا رو گرفتم .وانمود کردم به خاطر کار ضروری که با تلفن بهم اطلاع داده شده بایستی الان به محل کارم بر گردم.با عذر خواهی از مهسا،تنهاش گذاشتیم و سوار ماشین شدیم تا برگردیم.

به خیابان دومی نرسیده بودیم که بغض عیال ترکید و به بیان ماجرا پرداخت که چه جوری زری خانم منشی شرکت حامد ،چند وقتیه که وارد زندگی اونا شده و حامد هم به بهانه اینکه مهسا بچه آور نیست زندگی رو به کامشون تلخ کرده است.کاملا دمق شدم و تمام ذهنم مشغول چرایی این معضل شد.اما دقایقی بعد به خود آمدم و برای اینکه از اون حال و هوا حارج بشیم گاز ماشین را گرفتم.

مریم متعجبانه نگاهم کرد و گفت:چی شده،با سرعت می روی؟گفتم:می خواهم زودتر خودم را به خونه برسونم و باغچه رو زیروروکنم ببینم دعا یا وردی تو باغچه نذاشته باشی!مریم هم خنده کنان در حالیکه دست به سرم می کشید گفت:عمرا،تو اسب نجیب،حرف شنو وبا وفای خودمی!!منم با کشیدن یک شیهه از ته دل شادترش کردم.    

مزاحم

سال قبل پسرعاشق سینه چاک دخترمیشه،خانواده ی دختر اوضاع کلی پسررا ورانداز می کنه و اونو راسته ی کارشون نمی بیند بنابراین از پسر می خوان بی خیال بشه.اما انگار نه انگار و حتی با مداخله ی پلیس و بر خورد فیزیکی هم آقا پسر ول کن ماجرا نیست!

خانواده ی دختر از ترس آبرو و مزاحمت های مکرر آقا پسر مجبور به فروش خانه می شوند ضمن اینکه یک شوهر خوب هم برای دخترشون پیدا می شه پس عروسش می کنند و می فرسستنش پی بختش.اما مزاحمت های پسر از طریق گوشی دختر ادامه پیدا می کنه تا اینجا که روال ماجرا کم و بیش می گذرد تا می رسیم به این نقطه که خانواده ی دختر برای اینکه شر پسر را از سرشون کم کنند ،سیم کارت دخترشون رو به این حقیرمی بخشند تا به نوعی جریان فیصله داده بشه و ازم می خواهند کاری کنم که دوباره سروکله ی مزاحم پیدا نشود.

من اول از گوشیم با پسر تماس گرفتم و برادرانه ازش خواستم بی خیال بشه به دهها دلیل که یکیش ازدواج دختر خانمه.اما یارو بدجوری پیله است و تازه تحقیق به عمل آمد که دربدر دنبال آدرس جدید دخترمورد نظرهستش!

از اینجا به بعد شروع یک داستان جدیده که دونستنش خالی از لطف نیست:

وقتی که راهکار های قانونی و ترفند های شخصی جواب نداد تصمیم گرفتم که با کمک همان سیم کارت ،نقش دختر را بازی کنم با این گمان که شاید مزاحمتها به همین تلفن بازی محدود بشه و با پیچوندن طرف بعد از مدتی باعث خستگی و ناامیدی مزاحم شوم.

سرتون رو درد نیاورم الان مدت یک سال و خورده ای می شوداینجانب با یک من ریش و سبیلهایی پر پیچ و تاب نقش یک دلدار زبان بسته را برای پسرک جولقی بازی می کنم که چند سالی هم از من کوچکتره! حالا مشکل اینه که اگه دهان باز کنم عاشق بو می بره وبرمی گرده سر نقطه ی اول یعنی ایجاد مزاحمت برا همون بنده خدا.پس بنده هم به ناچار تن به انواع عشقولانه ها داده ام مثل تک زنگ،فوت کردن در گوشی،گوش سپردن به سخنان سوزناک و اصطلاحا مخ ترید کنی یک عاشق،پا و چراغ سبزنشان دادن و خلاصه اقسام صور وقیحانه بلکه طرف بی خیال اصلیه بشه و دلش رو به مای فرعی خوش کنه!دیگه دست رو دلم نذارید چرا که شرمم میاد ازرد وبدل های پیامک های آنچنانی هم در طی 24ساعت شبانه روز براتون بگم که امان منو بریده!

بدبختی اینکه آقا دست بردار که نیستش هیچ،عطشش هم روز به روز بیشتر میشه ،انگاری  تقصیرمنم هست که باخوندن چند تا کتاب روانشناسی و مشاوره با اهل فن واقعا پیش اون عاشق بینوا دلبر دلچسبی به نظر میام!

بالاخره خدا عاقبت من گنده بک و این آقا پسر خستگی ناپذیر رو ختم به خیر کنه،شیطونه میگه آدرس دختره رو بدم و جونم را خلاص کنم(ایضا مهرم نیز حلال!) ؛عجب غلطی کردیم با این عشقولانه در کردن،طرف پاک روانیه ،اصلا گوربابای هر چی عشق و عاشقیه!! به ما چه!؟

پیش بینی ها:

اگه می خواید بگید چرا نذاشتین دو تا جوان به هم برسند؟آخه خدایی کی به یک پسر بیکار،علاف،سیگاری،فاقد خانواده ی درست و حسابی و البته احساساتی،دختر میده!؟

اگه می خواید بگید حتما بین دختر و پسر سر و سری بوده؟خوب، الانه که نیستش،دختر یک سال قبل ازدواج کرده واز شما چه پنهون طفلکی هم تو راه داره!

اگه می خواید بگید:هنر نه گفتن رو نمی دونسته؟شاید خودش نمی دونسته اما والدینش هنر ابدا و عمرا گفتن را خوب خوب می دونستن و بیان هم کردن!

اگر می خواید بگید :غلط کردی خودتو وسط مهلکه انداختی؟باید بگم:غلط کردم هزار مرتبه! بیایید فکر چاره برای این پسرک دیوانه ی خاطره خواهم بکنید!!   

دیگه خر نمی شم!

یک هفته پیش ،مرد کشاورزی بسته های علوفه را به حد وفور بار الاغش می نماید و هین کنان ازصحراعازم ده می شود.چون به روستامی رسد وازقضا آنجا مالامال از کنده کاریهای طرح فاضلاب است حیونکی خرخیلی اذیت می شود تا اینکه در یک فرصت مناسب سوار و بارش را برزمین زده و فلنگ را می بندد و درمی رود.

خر سوار هم علف ها را در میان کوچه ول می کند و لنگان لنگان به خانه می رود.از طرفی، یکی از همسایه ها مبادرت به شناسایی الاغ سر گردان می کند و زبان بسته را به صاحبش باز می گرداند و چون ازما وقع اطلاع می یابد ،پیشنهاد بارگیری دوباره ی علوفه می دهد.

وقتی دو مرد و الاغ به محل علوفه ها می رسند،حیوان را به جایی می بندند و سپس دو نفری مشغول بار کردن بسته ها می شوند.

هنوز دقایقی نگذشته که ناگهان الاغ مورد بحث با تمام قوااقدام به گاز گرفتن پس گردن مرد یاری کننده می نماید و آن قدر در این امرمداومت نشان می دهد که مردک بیچاره بیهوش می شود. رهگذران نیز به ضرب سنگ و چوب به جان خر می افتند تا بالاخره حیوان مجبور به رها کردن مرد می شود.

مرد بیهوش را به بیمارستان می رسانند ولی وی به کما رفته و بعد از چند روز فوت می شود!

پی نوشت:

1 -زیاد بار طرف نکنید چونکه هر چیزی یک استاندارد دارد حتی اگر خر باشد!

2 –کینه ی شتری شنیده بودیم اما نوع خریش نوبر است!

3 – به گواهی پزشک قانونی طرف یا خر نبوده یا شب قبلش فیلم آرواره های کوسه  اثر استیون اسپیلبرگ را دیده!

4 – این حادثه نشان می دهد خر مذکور دارای ژنهای جهش یافته بوده و یا از اول حالیش می شده اما به روی خودش نمی آورده و البته نظریه سومی هم هست که می گه:حیونکی اسمش بد در اومده وگرنه خیلی هم حالیشه!

و دست آخر اینکه:خرم،خرای قدیم!!

 

شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد.(قسمت چهارم)

موتوریه یک کمی سرعت داشت زد به ما و نقش زمینمون کرد.شکستگی کتف و چند تا بخیه هم وبال گردنمون شد.چیکار کنیم بیکاریه و بی پولی.دل خوش کردیم به دیه و شاکی شدیم. دستمون رو گچ گرفتند وپانزده میلیون هم دیه برامون بریدند.

تا اینجاش که بد نبود تا امروزکه رفتیم دکتر گچ رو بشکونیم.مطب شلوغ بود و منشی هم دو تایی مریض برای ویزیت داخل می فرستاد.یک بچه و مادرش هم نوبت من شدند .تو مطب دیدم طفلکی بچه عقب ماندگی ذهنی دارد و اونم مادرش نیست و عمه ی بچه است.مشکل بچه هم چسبندگی انگشتان دست و پا بودو عمه ی بچه هم به علت فوت مادروازکارافتادگی و ام اس برادرش حضانت بچه را وجدانا عهده دار شده بود.

غم انگیز تر اینکه عمه خانم طلاها و مقداری از جهازش رو آب کرده بود تا از عهده ی هزینه های عمل برادر زاده اش بر بیاید و هر چند آقای دکتر نیزنبم بند به قسم پزشکیش وفادارو تخفیف داده بود اما هنوز کسری مبلغ وجود داشت.

خواستیم جو گیر نشویم و هندی بازی رو بزاریم کنارولی لطف و کرم عمه خانم مانع شد.از مطب که دراومدیم خودم را به عمه خانوم رسوندم و بهش پیشنهاد کمک دادم. اول که باورش نشد ولی وقتی وجه رو از کارتم به حسابش منتقل کردم نظرش عوض شد.

بازم خواستیم  ادامه اش را نگیم اما آقا! دروغ چرا؟فاصلحه مون تا قبرآآآآآ ! پول باد آورده تصادف و دیدن قلبی به این رئوفی همه دست به دست هم داد تا دو سالی بشه که من و عمه خانم قصه ی ما و اون برادرزاده اش نازنینش زیر یک سقف زندگی کنیم.   

مال یتیم

در باب نصایح کتاب حکایت الهمدل چنین آمده است:

شخصی خوش تیپ بود و رشید و سرحال.هی گفتنش :فلانی مال یتیم نخور که از گلویت پایین نخواهد رفت.منکر شد و مُصّر که می خورم و لیوانی آب هم رویش و خود نیز جوابگویم و البته دراین میان عیالش هم همراهیش می کرد وقیحانه!

چون زمان بگذشت، تصادفی نمود سخت با خسارت وافروبدهی میلیونی آن هم با هیکلی فلج و زبانی الکن بی تحرک در کنج منزل.

حال برای قضای حاجت نیز گرفتارچه کنم است چه رسد به جوابگویی! و البته آن زن که محکوم است برای یک عمرلاستیک کردن مردش و برسرو صورت کوبیدن و مویه نمودن!

((همدل))

 

سلسله

تیز بینی حکایت می کرد که چون به قصد کار اداری سرازاتاق رئیس اداره در آوردم،در بالای سر ایشان تصاویری از روسای اسبق تا به فعلی را ملاحظه نمودم.

اینکه رئیس جدید من باب سپاسگزاری از سلف خویش تصویر آنان را بر دیوار بکوبد بیراه نیست اما اینکه تصویر خویشتن را نیز به همان منوال قاطی سلسله عکسها نماید ؛اندکی گوشه اش باز است:

1 – بهتر آن بود که مدیر فعلی به مدیران آینده اجازه می داد تا تصویرش را دیوار کوب نمایند تا خدای ناکرده شائبه ی غروروجاه طلبی به اذهان رسوخ ننماید!

2 – هر چند قدردانی از گذشتگان نیکوست اما وقتی این روزها موروثی بودن مسئولیتها بیداد می کند به رخ کشیدن آن به نوعی مته گذاشتن بر خشخاش و حاکم شدن رابطه را به جای ضابطه یاد آور می شود!

3 – کاش در ذیل تصاویر دیوار کوب شده ایضا کلیدی به مثابه ی آنچه در دنیای مجازی مرسوم است،تعبیه می شد تا ارباب رجوع هم با فشردن مثبت یا منفی در نحوه ی ارزیابی از عملکرد مدیران سهیم می بود.در این صورت شاید نقاط قوت و ضعف بهتر مشخص می شد و چسباندن یا نچسباندن نقوش موجه تر به نظر می رسید.

4 – چه خوب می شد که قضاوت در باره ی مثبت و منفی یا بودن یا نبودن اثری از آثار را به بابای تاریخ می سپردیم چرا که گذرزمان بهترین مجال برای داوریها و البته برملا کردن

 گاو بندیهاست!

5 – با تشکرازچشمان تیزبین روایتگرعزیزبابت ارائه سوژه.     

شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد. (قسمت سوم)

بالاخره با هر زحمتی که بود بساط یک مسافرت فراهم شد.هر چند عیالم ،شوکت، از همراه شدن والده ام با ما زیاد خوشحال نبود اما تو عالم رو دربایستی رضایت به آمدن داد.فرداش

نه نه ام به همراه دو نوه ی شلوغ و پسر و عروسش تو راه شمال بودند.برای اینکه زودتر به دریا برسیم مسیر خلوت اما کوتاهی را انتخاب کردیم.

از همان اول راه غرغرهای نه نه ام شروع شد:آروم برون،وایستا،سبقت نگیر،هوا گرمه،باد میاد،سرعت حالم رو بد می کنه و... اوج هوا گرما بود و ما داشتیم آخرین سر بالایی رو پشت سر می گذاشتیم.نزدیک گردنه یک پیکان سفید کاپوت بالا زده بود و راننده هم دور ماشین می چرخید.نزدیک تر که شدیم ،دیدیم سه تا خانم چادری هم داخل ماشین منتظر تعمیر بودند.

حس نوعدوستی مان گل کرد و رو به شوکت کردم و گفتم:بزار ببینم این بدبختا لنگ چی هستند،شاید کاری از دستمان بر بیاد و کمکشان کنیم.بعدش راهنما زدم و آهسته پیچیدم کنار جاده تا متوقف شوم.اما یک دفعه نه نه ام عینهو تیر بار شروع به غرش کرد که اگه تو این هوای گرم نگه دارین من هلاک می شم ،می میرم ،اصلا گورباباشون که ماشینشون خراب شده،اگر همین حالا راه نیافتی شیرم را حلالت نمی کنم!آنچنان هم قطار وار نق زد که جرات نکردم ایست کامل کنم و مجبور به ادامه ی راه شدم.شوکت هم با جنباندن سر از این کار نه نه اظهار تاسف کرد اما نه نه ول کن ماجرا نبود :نه نه گازش بده،دلم آشوب میره،انگاری مسموم شدم،هر چه زودتر منو به دکتر برسون،ای خدا دارم می میرم ،اینم هی لفت میده،راه نمیره ابو قراضه ،آخرش همین جا تموم می کنم و رو دستتون می مونم! منم دستپاچه شدم و نفهمیدم که با چه سرعتی گردنه رو کله پا کردم.

وسطای گردنه بودم که چشمم از آیینه افتاد به همون پیکان خراب که با سرعت سرسام آوری پایین می آمد.کمی حیرت کردم که چه طوری پیکان به این زودی درست شد!

پیکان با سرعت خودش را به ما رسوند و مدام چراغ می داد که کنار بکشم.اوضاع را مشکوک دیدم.پس منم گازش رو گرفتم و نایستادم.ویراژ دادن ها و برخورد چند باره ی سپر پیکان به ماشینم نفس همه ی ما را بریده بود حتی غر غر های نه نه رو.طفلکی نه نه همه اش زیر لب آیه می خوند وفوت می کرد دور و برش.

خلاصه در اوج ترس و در حالیکه تو اون جاده ی دور افتاده نا امید شده بودم،خدا یک کشاورزبیل بدست را دویست سیصد متر بالاتر از جاده ی نشونمون داد.

مرسی خدا جون!با همون سرعت و بدون درنگ پیچدم تو فرعی و جلو پای کشاورز ترمز زدم و ازش کمک خواستم.اما پیکان مهاجم هم اول جاده خاکی ایستاد و وقتی دید که بابای کشاورز بیل به دست نعره زنان طرفشان میاد با سرعت تمام در رفت.

رو کردم به نه نه و گفتم :خوب بود دلت درد گرفت وگرنه معلوم نبود الان چه سرنوشتی داشتیم.نه نه ام هم گفت:نه پسر جان !نه دلم درد می کرد و نه به این زودی ها خواهم مرد! بالای گردنه وقتی برای کمک داشتی می ایستادی یک دفعه چشمم افتاد به داخل ماشین و دیدم همه ی اون خانم های چادری سبیل دارند از مال تو هم پر پشت تر!دو زاریم افتاد که کاسه ای زیر نیم کاسه است ولی برای اینکه تو غافلگیر نشی و خودت رو نبازی ،مجبور شدم علم شنگه راه بندازم تا نجات پیدا کنیم!من و شوکت مبهوت و هاج واج از ذکاوت و تجربه ی نه نه اونو غرق بوسه کردیم .قربون نه نه ام برم که غرغراش هم طلاست!