شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد. (قسمت سوم)
بالاخره با هر زحمتی که بود بساط یک مسافرت فراهم شد.هر چند عیالم ،شوکت، از همراه شدن والده ام با ما زیاد خوشحال نبود اما تو عالم رو دربایستی رضایت به آمدن داد.فرداش
نه نه ام به همراه دو نوه ی شلوغ و پسر و عروسش تو راه شمال بودند.برای اینکه زودتر به دریا برسیم مسیر خلوت اما کوتاهی را انتخاب کردیم.
از همان اول راه غرغرهای نه نه ام شروع شد:آروم برون،وایستا،سبقت نگیر،هوا گرمه،باد میاد،سرعت حالم رو بد می کنه و... اوج هوا گرما بود و ما داشتیم آخرین سر بالایی رو پشت سر می گذاشتیم.نزدیک گردنه یک پیکان سفید کاپوت بالا زده بود و راننده هم دور ماشین می چرخید.نزدیک تر که شدیم ،دیدیم سه تا خانم چادری هم داخل ماشین منتظر تعمیر بودند.
حس نوعدوستی مان گل کرد و رو به شوکت کردم و گفتم:بزار ببینم این بدبختا لنگ چی هستند،شاید کاری از دستمان بر بیاد و کمکشان کنیم.بعدش راهنما زدم و آهسته پیچیدم کنار جاده تا متوقف شوم.اما یک دفعه نه نه ام عینهو تیر بار شروع به غرش کرد که اگه تو این هوای گرم نگه دارین من هلاک می شم ،می میرم ،اصلا گورباباشون که ماشینشون خراب شده،اگر همین حالا راه نیافتی شیرم را حلالت نمی کنم!آنچنان هم قطار وار نق زد که جرات نکردم ایست کامل کنم و مجبور به ادامه ی راه شدم.شوکت هم با جنباندن سر از این کار نه نه اظهار تاسف کرد اما نه نه ول کن ماجرا نبود :نه نه گازش بده،دلم آشوب میره،انگاری مسموم شدم،هر چه زودتر منو به دکتر برسون،ای خدا دارم می میرم ،اینم هی لفت میده،راه نمیره ابو قراضه ،آخرش همین جا تموم می کنم و رو دستتون می مونم! منم دستپاچه شدم و نفهمیدم که با چه سرعتی گردنه رو کله پا کردم.
وسطای گردنه بودم که چشمم از آیینه افتاد به همون پیکان خراب که با سرعت سرسام آوری پایین می آمد.کمی حیرت کردم که چه طوری پیکان به این زودی درست شد!
پیکان با سرعت خودش را به ما رسوند و مدام چراغ می داد که کنار بکشم.اوضاع را مشکوک دیدم.پس منم گازش رو گرفتم و نایستادم.ویراژ دادن ها و برخورد چند باره ی سپر پیکان به ماشینم نفس همه ی ما را بریده بود حتی غر غر های نه نه رو.طفلکی نه نه همه اش زیر لب آیه می خوند وفوت می کرد دور و برش.
خلاصه در اوج ترس و در حالیکه تو اون جاده ی دور افتاده نا امید شده بودم،خدا یک کشاورزبیل بدست را دویست سیصد متر بالاتر از جاده ی نشونمون داد.
مرسی خدا جون!با همون سرعت و بدون درنگ پیچدم تو فرعی و جلو پای کشاورز ترمز زدم و ازش کمک خواستم.اما پیکان مهاجم هم اول جاده خاکی ایستاد و وقتی دید که بابای کشاورز بیل به دست نعره زنان طرفشان میاد با سرعت تمام در رفت.
رو کردم به نه نه و گفتم :خوب بود دلت درد گرفت وگرنه معلوم نبود الان چه سرنوشتی داشتیم.نه نه ام هم گفت:نه پسر جان !نه دلم درد می کرد و نه به این زودی ها خواهم مرد! بالای گردنه وقتی برای کمک داشتی می ایستادی یک دفعه چشمم افتاد به داخل ماشین و دیدم همه ی اون خانم های چادری سبیل دارند از مال تو هم پر پشت تر!دو زاریم افتاد که کاسه ای زیر نیم کاسه است ولی برای اینکه تو غافلگیر نشی و خودت رو نبازی ،مجبور شدم علم شنگه راه بندازم تا نجات پیدا کنیم!من و شوکت مبهوت و هاج واج از ذکاوت و تجربه ی نه نه اونو غرق بوسه کردیم .قربون نه نه ام برم که غرغراش هم طلاست!
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و