شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد.(قسمت چهارم)
موتوریه یک کمی سرعت داشت زد به ما و نقش زمینمون کرد.شکستگی کتف و چند تا بخیه هم وبال گردنمون شد.چیکار کنیم بیکاریه و بی پولی.دل خوش کردیم به دیه و شاکی شدیم. دستمون رو گچ گرفتند وپانزده میلیون هم دیه برامون بریدند.
تا اینجاش که بد نبود تا امروزکه رفتیم دکتر گچ رو بشکونیم.مطب شلوغ بود و منشی هم دو تایی مریض برای ویزیت داخل می فرستاد.یک بچه و مادرش هم نوبت من شدند .تو مطب دیدم طفلکی بچه عقب ماندگی ذهنی دارد و اونم مادرش نیست و عمه ی بچه است.مشکل بچه هم چسبندگی انگشتان دست و پا بودو عمه ی بچه هم به علت فوت مادروازکارافتادگی و ام اس برادرش حضانت بچه را وجدانا عهده دار شده بود.
غم انگیز تر اینکه عمه خانم طلاها و مقداری از جهازش رو آب کرده بود تا از عهده ی هزینه های عمل برادر زاده اش بر بیاید و هر چند آقای دکتر نیزنبم بند به قسم پزشکیش وفادارو تخفیف داده بود اما هنوز کسری مبلغ وجود داشت.
خواستیم جو گیر نشویم و هندی بازی رو بزاریم کنارولی لطف و کرم عمه خانم مانع شد.از مطب که دراومدیم خودم را به عمه خانوم رسوندم و بهش پیشنهاد کمک دادم. اول که باورش نشد ولی وقتی وجه رو از کارتم به حسابش منتقل کردم نظرش عوض شد.
بازم خواستیم ادامه اش را نگیم اما آقا! دروغ چرا؟فاصلحه مون تا قبرآآآآآ ! پول باد آورده تصادف و دیدن قلبی به این رئوفی همه دست به دست هم داد تا دو سالی بشه که من و عمه خانم قصه ی ما و اون برادرزاده اش نازنینش زیر یک سقف زندگی کنیم.
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و