حاجی و حاجیه



اوج شباب و جوانی را با در اختیار گرفتن دختری از خانواده ای سرشناس پشت سر گذاشت.خدا به آنها پنج بچه داد.با یه عمر تلاش همه شون رو سر و سامان داد.

وقتی همه رو پریزاد کرد؛باز خودش ماند و عیالش .اوج رضایت از زندگی را در سر زدن از فرزندان و بازی با نوه ها تجربه می کرد.

هفتاد سال که از خدا عمر گرفت،سرطان اومد سراغش؛اونم از نوع بدخیمش.دکترا 10 ماه بهش فرصت دادند.

روز به روز هم خودش آب می شد و هم عیالش.گویی باید تقاص روزای خوب زندگی را می دادند.ده ماه که گذشت چیزی ازش باقی نمونده بود،فقط  و فقط بخاطر

 حاجیه خانم زندگیش مقاومت می کرد.هر روز در عین درد سعی داشت چنان وانمود کند که آب در دل شریک زندگیش تکون نخوره.عیالش هم با زهر خند محبت

او را پاسخ می داد و در دل می گریست.کار به جایی رسید که حاجی در بین مرگ و زندگی با بالا و پایین کردن ابروهاش فقط می تونست پاسخ بده اما به خاطر

عشقش تسلیم نمی شد.در و همسایه برای وداع با او می آمدند ولی او نمی مرد.تا بالاخره شب فراق فرا رسید.

نیمه شب بود که حاجیه خانم با چشمانی مالامال از اشک دست حاجی را گرفت و در گوشش نجوا کرد:برو حاجی ،داری خیلی اذیت می شی.دستت درد نکنه؛سنگ

تموم گذاشتی ،من که از تو راضیم خدا هم ازت راضی بشه.حاجی که انگار منتظر رفتن بود،نفس بلندی کشید و رفت.دست حاجی تا دم دمای صبح که بچه ها اومدند در

دست همسرش باقی ماند.

حاجیه خانم فقط یک ماه دوری شوهرش را تحمل کرد ،بعد از خدا خواست که ببرش پیش حاجی و خدا هم اجابت کرد.  

زهر خند 88/9/25



ارمغان سپیدی زلف آقا،سیاهی گیسوان خانم خونه ست.

***
فاز اول متارکه،مهریه ی عندالمطالبه

***
مهریه ،عمودخیمه ی زندگی بعضی هاست

***
عروس خانم اسم مادرش رو هم تو لیست جهاز نوشته بود

***
زن کدئین دار نعمت زندگیست

***
ازدواج خوش مزه ترین زهره مار دنیاست

***
اوه عزیزم،تو چه قدر بی شعوری!

***
عطر نفاق را اول تو خونه زن همسایه بعد روی کت آقاشون شنید.

***
لبخند تشویق به زندگیست و پوزخند پشت پا به آن

***
صدای قهقهه ی دل پدر و مادر را در لبخند نوزاد بجوی

***
احتیاط.خطر زن گزیدگی!

***
اجاق خاموش را با حرارت دل روشن نگه دار.

***

شبکه ی مار کو پولو



بدین وسیله به مسئول صدا و سیما امر می شود نسبت به ایجاد یک شبکه ی ملی تحت عنوان شبکه ی مار کو پو لو،اگه اسمش یاد آور تهاجم فرهنگی

است بزارید ناصر خسرو،اقدام نماید.آخر هر چی پیشنهاد داده می شود که بر و بچ تلویزیون پشت گوش می اندازند ؛گفتیم این دفعه دستور بدیم بلکه فرجی

حاصل شود.عرض به حضورتون اگر نسبت به راه اندازی شبکه ی ناصر خسرو قبول زحمت فرمائید نه مجری می خواهد که حوصله ی بینندگان را سر ببرد

نه به بالا و پایین رفتن نفت دلبستگی دارد و نه تماشاگران محترم از دیدنش چرتشان می گیرد.این شبکه می تواند از صبح زود تا تنگ غروب مستند و تصاویری

 از همین ایران خودمان پخش کند و باور بفرمائید آن قدر این کشور دیدنیها دارد که می تواند جذاب جلوه نماید.مابقی وقت خود را هم می تواند اختصاص دهد به

 تکرار و باز پخش.حتم که این مقوله ی تکراری بودن را خوب  خوب بلدید و گفتن نداشت!لازم  هم نیست که اطراف و اکناف جهان را نشانمان دهید آخه ممکنه

چشم و گوشمان باز بشه و دیگر اینکه مدام هم زیر نویس تند تند رد بشه که بر پدر و مادرش لعنت هر کی این شبکه را سیاسی کنه و یا سیاسی کاری در بیاره.

می دونید چرا؟آخه این چشمان لاکردار از اون طرفش با یک جفت عصب  وصل مغزه و هر چی دل بیند ؛مخ کند یاد! آره می خواهیم به گفته ی خردمندا عمل کنیم

و باشنیدن شر شر آب افکار نا مربوط را صاف کنیم یا با دیدن دشت و دمن هوایی تازه کنیم ؛شایدم با دیدن بهایم می خواهیم بسنجیم گاهی چه قدر از اونا عقبیم!؟  

یه لطف بکنید زودتر زیر این شبکه رو روشن کنید بلکه عوض دیدن جوایز هوسناک بانکا یا انواع و اقسام واما چشممون به چند تا جک و جونور بیافته  تا حالیشون

کنیم که ما هم طلبکارایی داریم که کم از خودشان نمی آیند. خلاصه اگه سبزی و گل  و بلبل نشونمون بدید ما هم اعصاب و روان آرام و روبراه تحویل می دیم.

فکرش رو بکن یک قسمت از برنامه این شبکه ی خیالی را اختصاص بدی به بینندگان که برات آیتم از مناظر ،اماکن یا آداب و رسومشون بفرستند؛اونوقت کافیه

که شما لنگاتون رو بندازید روی هم و فقط پخشش کنید و آمار مطلوبیت ببرید بالا.

نمی گیم که خدای نکرده قسمتی از برنامه هاتون رو به مستند و مستند سازی و سینمای این کاره اختصاص دهید اما خودش می تونه یه جرقه برای بعضی ها باشه.

دوربین هم که دارید ،یه عده رو بفرستید دنبال این ایرانگردای خارجی تا پا به پاشون فیلم بگیرند هم کارتون ماندگار میشه و هم به ما نشون می دید که این مملکت

 مگه چی داره که این همه گردشگر راه به راه میاند و میرند.شبکه که راه افتاد سازمان میراث فرهنگی رو هم منحل کنید آخه دیگه این همه زحمت لازم نیست که

 طفلکی ها متحمل بشوند!!راستی این شبکه رو هم فرا ملی نکنید ها ،تا اونایی که از این آنتن استکباری ها دارند؛حالشون گرفته بشه ومجبور بشن دیش دیشاشون رو

بفروشن و بشینند پای تلویزیون تو تو ها رو نیگا کنند!ما همچنان منتظر آخر برج می مانیم تا با راه اندازی این شبکه انتقام یه عمر کوشا و نوشا ،هادی و هدی دیدن

 رو ازشون بگیریم!!

پی نوشت:

1 - شتر در خواب...

2- بزک نمیر...

3- آرزو برا دیونه عیب نیست!

زهرخند 88/9/20


 

 

تمام هفته:جون ما مهدی بی خیال!آخر هفته:مهدی بیا!

 

   ***

یارو عین مرغ قد قد میکنه،باز میگه نمی دونم چه مریضی گرفتم!

 

   ***

اگه اعتراف نمی کنه،24 ساعت ببندش به صندلی،تلویزیون رو روشن کن!

 

   ***

فرمول کارگشایی در ادارات:چه دمی،چه سری،عجب پایی ،پر و بالت...

 

    ***

گفت:دیگه لازم نیست خودت بیای اداره علاف بشی،گوسفندتون رو بفرست در منزلمون!

 

   ***

دکترا حرفهای زیر میزی رو بهتر می فهمند!

 

 ***

اولین ایرانی ساخت چین به بازار آمد!

 

 ***

زود نوبتتون میشه،آقای دکتر مردای کور و زن های شل رو با هم ویزیت میکنه!

 

***

جارو برقی،مایکروفر،لباسشویی و ظرفشویی که داری زن می خوای چیکار!؟

 

***

رئیس آزمایشگاه شبیه سازی گفت:بیشتر متقاضیان فرزند رو زن و شوهرهای کارمند تشکیل می دهند.

 


                           

روز از نو


 

یه تیپ اسپرت زدید و قدم به کوچه ی خاطره ها می زارید.یه دل سیر نگاه به آجرهای مثلث،مربع،مخمس و مسدس دیوارهای کوچه باغ قدیم می اندازید.به محض اینکه

 

بارون پاییزی هوا را عاشقانه کرد ،بوی نم و کاهگل را تو کوچه پس کوچه های تنگ و باریک استشمام می نمایید.به حوض مادر بزرگ می رسید با ماهی های قرمز

 

کوچولو؛ عکستو تو صافی آبش روتوش می کنی.اگرامکانش می بود لذت خوردن یک آبگوشت لذیذ رو در مطبخ خونه ی قدیمی تجربه می کردید؛اونم با دسر دوغ

 

دست ساز مالامال از نعنای خوش بو.می خواهید اوج خوشی رو با خوابیدن زیر درخت انگور روی یک زیرانداز کهنه اما تمیز و شمردن حبه های انگور در تلالو

 

نور خورشید درک کنید.اگر تشنگی غالبتون شد از کوزه ای که با گونی نمناک گوارا شده رفع عطش کنید،نوش جانتان.

 

دیدن تشت ،آفتابه،پارچ و دیگ مسی انسان را می بره به اون دوردورا،جایی که با یادش بخیر باد،وصفش می کنیم.می رید داخل اتاق و به تسبیح بابا غوری با خاصیت

 

 شب نمایی که به دیوار آویخته شده نگاهی می اندازید.  دو تا تبرزین منقش به تصاویری از جوانمردی،یا هو و یا علی مدد سینه ی دیوار میخ شده.چند تا آلبوم تو گنجه

 

جا خوش کرده ؛یکیش پر از سکه های مختلف و پول های کاغذی ،دیگری به تمبر اختصاص داره به قدمت عمر آقا کلاغه!گوش دادن به یک رادیوی لامپی و گذاشتن

 

 یک صفحه روی گرامافون نا خود آگاه تو را یاد تلاش توماس ادیسون جوان تو آزمایشگاه می اندازه.دیدن ریحان ها و نعناهای معطر توی باغچه بی گمان یه دونه نون

 

گرم و پیاله ی ماست طلب می کنه.اوج معصومیت را می تونی وقتی از راه پله های پشت بام بالا رفتی ببینی؛دو تا یا کریم و بچه شون روی حصیر چوبی جمع شده جلو

 

پنجره لانه کرده اند.درب اتاق ها همه چوبی و گلدانهایی با تصاویری از شاهان سبیل کلفت قاجار روی بعضی از طاقچه ها دیده می شد.

 

وقتی چادر نماز گل گلی نه نه آقا و جانماز ابریشمیش را می بینی چند دقیقه ای یاد گذر عمر با سرعت برق و باد خواهی افتاد.از دیدن این چیزا یه احساس خوب

 

 زنده شدن خاطره ها همراه با دل نگرونی از دست دادن فرصت ها بهت دست میده.از خونه که میزنی بیرون یه آقا با کلاه لبه دار میگه: تموم شد؟سر تو به نشانه ی

 

آره پایین می اندازی و بعدش چهار پنج تا سمسار حرفه ای عین مور و ملخ می افتند به جون خاطره هات.

 

بله عاقبتش معلومه،فردا این موقعه لودرا و بوردزلا اینجا رو با خاک یکسان می کنند.آخه قراره اینجا یه چند طبقه ی مشت بنا بشه.حتما پس فرداش هم قیل و قال

 

جمعیت ،امان همه را می بره!! و دوباره روز از نو و روزی هم از نو؛باز قراره خاطره تولید بشه اما در ابعاد وسیع تر و جدید تر.زندگی همچنان  بر

 

ایوان خاطره ها جاری خواهد بود. 

سید خندان 1 نفر!


 

پدر مهربانم سلام

 

از اینکه این پسر نره غولت تا 37 سالگی وبال گردنت بود باید اونو ببخشی.وقتی دستان زمختت را در دست می گیرم ناگهان یاد سمباده زبری می افتم که هر

 

وقت دست نوازش بر سرم می کشیدی سرم رنده می شد.

 

یاد مامان بخیر که از بس غرغر می کرد که نمی دانم چی داریم،چی نداریم ،چه خاکی بر سرمان بریزیم؛دست آخر مجبور شدیم خاک قبرستان روش بریزیم.

 

راستی چند وقت پیش آبجی کوچیکه را با آقاشون در خیابان دیدم.از یه عابری شنیدم که پشت سرشان می گفت:طرف آقاشونه یا بابا بزرگشون!یه دفعه یاد حرف

 

آبجی تو شب خواستگاریش افتادم که هی نق می زد با 25 سال اختلاف سنی تفاهم ایجاد نمی شه،اما ظاهرا که ایجاد شده آخه 7 تا بچه قدو نیم قد پشت سرشون

 

 رژه می رفتند.

 

آه بابا جون امروز شانس با من یار بود چرا که از جلو یه منزل اعیانی یه کارتن محکم و کلفت پیدا کردم با مارک SONY !حتما امشب می تونم توش یه خواب

 

 درست و حسابی بکنم ،هر چند جلو پیتزا فروشی باید یه چشمم به کارتن باشه و یه چشمم به ته مونده ی غذای مشتریا که هاپولیش نکنند.

 

آی بابا میگم کاشکی نو همون بچگی سر همون پنجاه هزار تومن خسیس بازی در نمی آوردی و منو به همون آقا و خانم دکتره می فروختی شاید الان برای خودمون

 

 کسی شده بودیم.

 

آخ بابا جون یادت می یاد چه قدر خندیدیم وقتی داداشم را از مدرسه بیرون انداخته بودند و بهش گفته بودند شیپیشو!!تو هم غیرتی شده بودی و دست اونو گذاشته بودی

 

تو دست طرف و گفته بودی باید معلمت را ببوسی و ازش معذرت بخواهی!حیف شد که اقا داداشمون بعدا اونقدر با سرنگ دستاش رو سوراخ سوراخ کرد که بادش

 

 برای همیشه خالی شد!

 

اوه پدر دیگه وقتتو نمی گیرم ،آخه باید پرواز کنم ،یه نفر تو دور دستا داره بهم لبخند می زنه.چه تبسم قشنگی!چشما رو باید شست،جور دیگری باید نگریست.

 

برم که نوبتمه؛نباید پل سید خندان رو بیشتر از این منتظر گذاشت.باید بپرم،بایدرفت!

 

خدانگهدار - خلاص    

محرومیت نه محدودیت


 

نه می خواهیم گیر بدیم به خدا که چرا این جوریش کردی و نه می خواهیم حق ستانی از ادارات و سازمان ها داشته باشیم بلکه روی سخنمان با خود خود معلول

 

است.نگاه کن عزیز دل برادر تو این مملکت اونقدر آدم با چهار ستون ردیف و کاملا آپ تو دیت بیکار،زیاده که اگر مسابقه ی استخدامی هم که بذارند بازم این

 

تویی که آخر از همه به خط پایان می رسی.آخه تو نه پا داری که پا به پای جمعیت بدوی نه دست داری که آویزونشون بشی فقط یه ویلیچر فکسنی داری که اگه

 

خودتو به پله های اداره رسیدگی به شکایات هم برسونی بازم ناکام می مونی آخه راه پله ی مخصوص معلولین نداره و باید خون دل بخوری.الغرض اطلاع واثق

 

داری که بها دادن به شما صرفا در حد تئوری اونم به مناسبتهای گوناگون می باشد پس مگه خودت یه فکری برا خودت بر داری هر چند که کار سختی در پیش

 

داری.آره تو همه ی شهرها هم اداره ی خودتونو دارین اما انگاری نافشون رو با نه بریدند وام خود اشتغالی با هزار دنگ فنگ،کوپن های ارزاق عمومی با کیفیت

 

 در حد اجناس چینی،سهمیه ی بنزین در حد خفه نشدن مو تور ماشین و پاس کاری هم در حد تیم های اروپایی ؛البته خیلی ها تونم از همین امکانات نا جور

 بی بهره اید!

 

اما اگه خیلی شانس آورده باشید از نعمت دو تا مدد کار واقعی به نام پدر و مادربرخوردارید که انصافا سنگ تمام می زارند ،هر چند گاهی اونام خسته می شند و

 

مسئو لیتشان را به خانه ی سالمندان یا ... می سپارند!

 

آره یه شعاری هست که معلولیت نا توانی نیست محدودیته!ما هم یه چیزی بهش اضافه می کنیم که معلولیت نه ناتوانیست نه محدودیت،بلکه محرومیته.محرومیت از

 

خیلی چیزا مثل عابر بانک،استفاده از خودرو،میادین ورزشی و با اینکه خیلی از این به اصطلاح روشنفکرا می بینند تو مشکل داری بازم عین ما بقی آدم های سالم

 

 باید تو صف بیایستی ،مثل اونا امتحان بدی ،مثل اونا باهات رفتار کنند و در نهایت نصف نصف اونا از مزایای اجتماعی بر خوردار بشی.از امکاناتی هم که در

 

سراسر دنیا حقته،محرومی و ناچارهم هستی که عین یه آدم سر پا با مشکلات بجنگی بلکه سر جات بمونی.البته نا امید نشو سعی کن از همونی که داری خیلی بیشتر

 

از دیگران استفاده نمایی.حداقل پشتوانه ات هم اینکه خدای آسمونا بی خیال هیچکی نمی شه وتو هر مرحله ای هم که موندی یا علی پسورد گذر از مشکلاته.

 

وا اسفا مجبورم یه چیزی رو حکایت کنم تا حساب کار دستت بیاد.چند وقت پیش یه آدم سر شناسی رفت به رحمت خدا .تو مجلس ترحیمش انواع و اقسام آدما سبیل

 

در سبیل نشسته بودند .یه دفعه یه معلول جسمی حرکتی و کمی هم ذهنی وارد حسینیه شد و پشت به بخاری نشست.به خاطر حرکات نا خود آگاه فیزیکی صدها

 

جفت چشم هم روش زوم کرده بودند.نا گهان کاپشن چرمی بنده خدای معلول کیپ بخاری شد و سوخت.حالا تصور کن که طفلکی می خواد کاپشنو از تنش در بیاره

 

و به خاطر فیزیکش نمی تونه.واعظ هم در اوج مجلس ذکر مصیبت امام حسین می خواند و از نبودن یاریگر در روز عاشورا شکوه می کرد.حضار عزا دار از خرد

 

و کلان هم برای همدردی با مجلس با دست بر پیشانی می کوبیدند و اشک می ریختند و آه می کشیدند!معلول قصه ی ما هم در جلو چشم صدها نفر هنوز با کاپشن

 

 نیم سوزش گلاویز بود و عمرا از اون همه تماشاگر ؛یاریگری پیدا نشد.چه گریه ای !چه ذکر مصیبتی!با با به دین پیغمبر امام حسین برای همین مظلومیتها رفت.

 

میگن دلیل رفتنش اصرار به انجام امر به معروف و نهی از منکر بوده.

 

آخرش میدونید چی شد؟صاحب مجلس اومد با توپ و تشر بنده ی خدا را به جبر از مجلس بیرون کرد.جمعیت هم باز به گریه و زاری ادامه دادند و یا حسین گفتند و

 

چشم بر واقعیتها بستند ؛بی خیال دنیا و ما فیها!!  ((نتیجه گیری با وجدان خودتون اگه اونم خواب نباشه!))    

راز بقا


 

نه فقط این روزا بلکه بیشتراین روزا، شاهدصحنه هایی از عشق و عاشقی به مدد بهره جویی از تکنولوژیم که در قیاس با آفریده های دیگر باریتعالی وجوه

 

اشتراک زیادی دارد.حتما شما فیلم مستندی از گوزنها را دیده اید که دو گوزن نر جوان با شاخ های تنومند جهت انتخاب جفت به جان یکدیگر می افتند اما عین

 

این جریان در جامعه ی مدنی بدین صورت نمود پیدا می کند که یک آبجی در ایستگاه اتوبوس با یک لبخند دو جوان را جو گیر می نماید و این عزیزان چون

 

شاخی در بساط ندارند متوسل به موتورهای حجیم خویش می شوند و آن قدر تک چرخ عنایت می فرمایند تا بالاخره روی یکی کم شود.نمایی از فیلم زندگی زنبور

 

عسل را به خاطر آورید که ملکه ی زنبورها به همراه خیل عظیمی از زنبوران نامزد به ارتفاعات صعود می نمایند تا آن که بیشتر بتواند بالا رود و خود را به

 

ملکه نزدیک نماید همسری مناسب برای او محسوب گردد.کمی آنسوتر در جامعه ی بشری انواع وسایل تردد از اسکیت و موتور و خودرو گرفته تا خط یازده

 

 پیاده نظام به انواع حیل متوسل می شوند بلکه در امر مخ زنی زیدی، از یکدیگر پیشی جویند.فضای دهشتناک گرگهایی را در نظر بگیرید که چند تا از آنها

 

 جهت همسر گزینی با دندانهای تیز و بران یکدیگر را می درند تا آن که تیز چنگال تر است جنس مخالف را به تصرف درآورد.راستش را یگویید آیا تاکنون

 

 ندیده یا نشنیده ایدکه چند جوان رشید به میمنت وجود یک آبجی با چاقو و قمه دل و روده ی هم را بیرون بریزند.حتما جریان آن بختک ماده را می دانید که بعد از

 

سیر شدن از جفتش به جان بختک نر نگونبخت می افتد و اورا می کشد و می خورد.یه 2 یا 3 ورقی که توی روزنامه ها search کنی یقین به اعترافات زنی

 

 برمی خوری که با همدستی شخص غریبه ای دخل شوهر خود را آورده است؛آن هم به هوای نفس شیطانی اش.در شاخ آفریقا پروانه ی زیبایی وجود دارد که در

 

 موسم جفت یابی بالهایش  هر روز به رنگ خاص جلوه می نماید تا جفتی مناسب در رنگارنگ رنگها گرفتار آید.مصداق بارز این نمونه پوشیدن لباسهای جلف و

 

 خارج از عرفی است که بعضی ها به تن می نمایند و هدف خاصی را هم دنبال می نمایند.

 

بحث گیاهان گوشتخواری که به لطف شاخک ها،بوهای ویژه و شکل های گول زننده طعمه ی خویش را شکار می نمایند بی شباهت به افرادی نیست که مدل موهای

 

فشن،تیپ های خفن و عطرهای محرک استعمال می نمایند تا دشتی بکنند.در باره ی اون قسمتی هم که حیوانات ومتاسفانه آدمیان متوسل خشونت و سبوئیت  در

 

تجاوز به دیگران می شوند حرمت قلم اجازه نشر نمی دهد هر چند که به علت تکثر این عمل شنیع حرمتی هم باقی نمانده است!

 

زمان نتیجه گیریست:در این مبحث رقابت تنگاتنگی بین نژاد آدمی و حیوانات برقرار است و با کمال تاسف بهایم یک گام در قسمت مثبت ماجرا جلو هستند آخر

 

حیوان زبان بسته وقتی به مراد دلش می رسد اکثر اوقات پایبندیش را علیرغم نداشتن شعور به خانواده حفظ می نماید؛از این گذشته از حیوانی که بر خلاف انسان

 

 ازنیروی عقل بی بهره است چه انتظاری می توان داشت.

 

انگشت اتهام به سوی موجودی ذی شعور به نام انسان است که علاوه بر عقل از توانمندیهایی بهره مند است که براحتی می تواند از حیوانات سبقت جوید.

 

اما در عین حال وقتی جهالت ،خامی و وسوسه های شیطانی بر وی مسلط می گردد از هر حیوانی دون تر می شود و تا آنجا خبط می نماید که  حتی مرز حیوانیت

 

را می شکند و ماجراهایی رقم می زند که خواندنش نتیجه ای به جز انگشت حیرت به دندان گزیدن نخواهد داشت،پس بیایید حیوان صفت نباشیم!

قربانی


 

یکی از مسائلی که در جهان بر آن اتفاق همگانی وجود دارد رعایت حق و حقوق اطفال و کودکان است.بعبارتی هر جا از دنیا که خونی از دماغ کوچولویی بیاید

 

فوری واکنش ها و جبهه گیریها در حمایت از مظلومیت کودکان نمود پیدا می کند.بازم خدا پدر بشریت را بیامرزد که نیم نگاهی به این مورد هنوز در آستین دارد.

 

کودکان را به غنچه های زندگی توام با لطافت روح و پاکی فطرت تشبیه می سازند که راستی و صداقت و محیط پذیر بودنشان شهره ی آفاق است.این را داشته باشید

 

تا برگردیم.

 

فلسفه ی وجودی قربانی کردن اسماعیل توسط ابراهیم یکی از باورهای اساسی جهان اسلام است.دینی که در مورد هر جنبنده ای یا جماداتی نظری وافر و کامل دارد.

 

در اسلام به کرات چگونگی رفتار مهربانانه و رئوفانه با کودکان تاکید شده و حرف و حدیث های فراوانی هم از برخوردهای پیامبر گونه و امام گونه ذکر شده است.

 

نکته جالب اینکه در اسلام به یقین انجام خشونت با کودکان مورد انزجار قرار گرفته است.حال چنانچه ما خواسته یا نا خواسته کودکی با ضمیر سپید خدادادی را در

 

محیطی قرار دهیم که خشونت ،سبوئیت و خون و خونریزی را به او القا نماید آیا به خطا نرفته ایم؟آیا بر خلاف مصالح آسمانی و تعلیمات مذهبی خویش عمل

 

ننموده ایم؟متصور شوید که در خانه ی دوم یک کودک یعنی مدرسه به بهانه ی عید قربان و نمایش عظمت قدسی چنین روزی،در یک تئاتر ؛یکی از دانش آموزان

 

بازیگر نقش گوسفند و آن دیگری ایفاگر نقش ابراهیم خلیل ا... باشد.البته تا اینجا هیچ مشکلی مطرح نمی شود ولی زمانیکه دانش آموزی که نقش حضرت ابراهیم را

 

دارد با یک چاقوی واقعی به سمت دانش آموز گوسفند می رود و گردن او را می پیچاند و کارد را بر گلوی او می نهد(البته از طرف کند آن)و مابقی دانش آموزان

 

از فرط هیجانی شدن دست هورا می کشند و مربیان محترم هم ضمن کف زدن ؛فیلم این به اصطلاح تئاتر خشونت نما را می گیرند تا جهت سلسله مراتب به اداره ی

 

 متبوع ارسال نمایند ،آیا با این تئاترما خشونت را ترویج نکرده ایم.آیا آن دانش آموز چاقو به دست وقتی مورد تشویق حضار قرار می گیرد ضمیر صافش خدشه دار

 

 نمی شود؟ اصولا دیدن صحنه های خون بارش به نوعی آزردگی روحی برای اطفال به ارمغان نمی آورد؟آیا دیدن عکس شهیدی با سر متلاشی شده آن هم بر روی  

 

تابلوی اعلانات مدرسه می تواند بی تاثیر باشد.آیا آشنایی با فرهنگ شهادت و ایثار گری می تواند برای همه ی سنین و به صورت یکنواخت انجام گیرد یا اینکه

 

این آموزش می تواند متناسب با استعدادها و طی مراحل گوناگون صورت پذیرد؟مگر وظیفه ی یک معلم این نیست که به دانش آموز یاد دهد تا حد ممکن از ستیز

 

و خشونت طفره رود؟مگر یک معلم نباید توضیح دهد که یک شهید برای دفاع از میهن و ارزشهای خود و برقراری صلح و آرامش در کشورش جان به جان آفرین

 

بخشیده است؟نباید فراموش شود که دیدن عکس ها ،نمایش ها و حتی ایفای نقش ها سن و محدودیت خود را دارد و همان طور که بارها دیده یا شنیده ایم در دیدن

 

بعضی فیلم ها محدودیت سنی قائل می شوند تا خبطی صورت نپذیرد.بنابراین دیدن صحنه های خشونت آمیز نه تنها ناخوشایند دلهای بکر است بلکه بازیگری در این

 

نقش ها می تواند زخم های جبران ناپذیری را بر روح نو نهالان وارد سازد.واقعا که جای یک مشاور ،کار شناس یا حتی تذکر خشک خالی در آموزش و پرورش

 

خالیست! ظریفی می گفت:بروپدر آمرز،بیشتر اوقات متاسفانه بابت این گونه فعالیتها از اون بالا بالاها برای متصدیان امر تشویق نامه هم صادر می شود!!!!

 

 ازفرهنگیان محترم تقاضامندیم کمی در این باب تامل بیشتری نمایند و اگر دقت لازم را هم دارند دستشان درد نکند.   

 

نگی نگفتی!


 

یه مدت پیش به مقوله ی قاتلین سریالی اشارتی شد و در قالب طنز و جد به این مشکل پرداخته شد.اما حقیقت این که با معضلات زیاد موجود که اکثر ریشه ی

 

اقتصادی دارد و متاسفانه هر روز نه هر ساعت نه بلکه هر دقیقه طیف بیشتری از ملت در گیر آن می شوند  باید منتظر اتفاقات نا خوشایندی در آینده بود.

 

هیچ جای تعجب نیست که جوانکی عصیانگر که روزگار امانش را بریده در خیابان دست به اسلحه ببرد و مردم را به رگبار ببندد،درست مثل آنچه خبرش را از گوشه

 

 و کنار دنیا می شنویم.شایدم پدری مستاصل جهت رها شدن از بار مصایب، بی خبر یا با خبر از مادر خانه ناهار یا شامی سمی به شکم اعضای خانواده واریز نماید

 

و به خیال خودش همه را راحت کند.قصد سیاه نمایی در کار نیست اما واقع نمایی شاید چاره ساز باشد.خواه ناخواه این اتفاقات خواهد افتاد و هیچ تضمینی نیست که پدر

 

یا مادر قاتل اولیا شما نباشند و یا چه ضمانتی می توان داد که هر لحظه در مسیر گلوله ی یک طغیانگر قرار نگیرید!به موازات این اتفاقات گروهی دیگر نیز هستند که

 

علیرغم تمکن مالی شاید به علت دل خوشی تن به اعتیاد ،فساد،سرقت های کلان و کلاهبرداریهای آنچنانی می دهند. در کنار این  ناخوشایند ها آمار خودکشی ها،گریزان

 

شدن از منزل و متارکه والدین و پر خاشگری های ناخواسته هم قابل اغماض نیست.اینکه چه کسی مقصر است در مقوله ی ما نمی گنجد اما اینکه هر چه سریع تر

 

 بتوان در صدی از این ارقام را کاهش داد مد نظر است.معمولا ایرانی جماعت وقتی گرفتار مشکل می شود در پی راه حل بر می آید.پس متاسفانه پیش بینی و پیشگیری عمرا و

 

فقط تنها هنرمان درمان موقتی یا پاک کردن صورت مساله است و بس.اما حقیقت اینست که تا کی می توانید نزدیکان را به گمان آسیب پذیر بودن از اجتماع منفک

 

سازیم.بالاخره در هر چه بتوان وقفه ایجاد کرد در رشد و نموی فیزیک آدمی معذوریم پس باید ظرفیت ها را بالا برد و معرفت را ارتقا داد.

 

در آینده ای نه چندان دور شاهد خواهید بود:شیر گاز را بابا باز می گذارد و خانواده را به خواب ابد می فرستد ،بچه های یک محدو ده ی شهر ناپدید می شوند سپس

 

از زیر خاک باغچه ی فلان منزل متروکه سر در می آورند.یه قصاب بی رحم می گیرند که سالها گوشت انسان چرخ می کرده و می فروخته!یه دراکولا لو می رود

 

که نقاب انسانی شریف بر صورت می زده است و یک عمر اغفال گری می نموده است.قاچاقچی های اعضا بدن و انسان زنده هم که جای خود دارند و ...

 

درسته که کمی فیلنامه اش جنایی شد ولی متاسفانه آینده واقعیتهای زیر خاکی را عیان خواهد کردو این آتش زیر خاکسترروزی دامن خیلی ها را خواهد گرفت.

 

حسن ختام اینکه یه زمانی مطبوعات داخلی مرگ راک هودسن، هنرپیشه ی ینگه دنیا را که بر اثر ایدز در گذشت یک جورایی به قیامت،نا اهلی در دنیا و دهها دلیل

 

محکوم کننده دیگر مرتبط ساختند و هی پدرانه سر تکان دادند و نیشخند زدند که عجبش شد،حقش بود!اما این روزا که به آمار ایدزیهای بی گناه وطنی یه دیدی

 

می اندازیم دو باره همونای قبلی سر تکون می دند و پدرانه می گویند باید چاره ای اندیشید!

 

تمسخردیروز،اندیشه ی تفکر مآبانه ی امروز و فرجام ناگوار فردا!!اینه که می گوییم به وقایع فارغ از این که برای کی و کجا اتفاق می افته کمی با تامل بنگریم.

 

باز فرداها نگی نگفتی ها!