اوج شباب و جوانی را با در اختیار گرفتن دختری از خانواده ای سرشناس پشت سر گذاشت.خدا به آنها پنج بچه داد.با یه عمر تلاش همه شون رو سر و سامان داد.

وقتی همه رو پریزاد کرد؛باز خودش ماند و عیالش .اوج رضایت از زندگی را در سر زدن از فرزندان و بازی با نوه ها تجربه می کرد.

هفتاد سال که از خدا عمر گرفت،سرطان اومد سراغش؛اونم از نوع بدخیمش.دکترا 10 ماه بهش فرصت دادند.

روز به روز هم خودش آب می شد و هم عیالش.گویی باید تقاص روزای خوب زندگی را می دادند.ده ماه که گذشت چیزی ازش باقی نمونده بود،فقط  و فقط بخاطر

 حاجیه خانم زندگیش مقاومت می کرد.هر روز در عین درد سعی داشت چنان وانمود کند که آب در دل شریک زندگیش تکون نخوره.عیالش هم با زهر خند محبت

او را پاسخ می داد و در دل می گریست.کار به جایی رسید که حاجی در بین مرگ و زندگی با بالا و پایین کردن ابروهاش فقط می تونست پاسخ بده اما به خاطر

عشقش تسلیم نمی شد.در و همسایه برای وداع با او می آمدند ولی او نمی مرد.تا بالاخره شب فراق فرا رسید.

نیمه شب بود که حاجیه خانم با چشمانی مالامال از اشک دست حاجی را گرفت و در گوشش نجوا کرد:برو حاجی ،داری خیلی اذیت می شی.دستت درد نکنه؛سنگ

تموم گذاشتی ،من که از تو راضیم خدا هم ازت راضی بشه.حاجی که انگار منتظر رفتن بود،نفس بلندی کشید و رفت.دست حاجی تا دم دمای صبح که بچه ها اومدند در

دست همسرش باقی ماند.

حاجیه خانم فقط یک ماه دوری شوهرش را تحمل کرد ،بعد از خدا خواست که ببرش پیش حاجی و خدا هم اجابت کرد.