محرومیت نه محدودیت
نه می خواهیم گیر بدیم به خدا که چرا این جوریش کردی و نه می خواهیم حق ستانی از ادارات و سازمان ها داشته باشیم بلکه روی سخنمان با خود خود معلول
است.نگاه کن عزیز دل برادر تو این مملکت اونقدر آدم با چهار ستون ردیف و کاملا آپ تو دیت بیکار،زیاده که اگر مسابقه ی استخدامی هم که بذارند بازم این
تویی که آخر از همه به خط پایان می رسی.آخه تو نه پا داری که پا به پای جمعیت بدوی نه دست داری که آویزونشون بشی فقط یه ویلیچر فکسنی داری که اگه
خودتو به پله های اداره رسیدگی به شکایات هم برسونی بازم ناکام می مونی آخه راه پله ی مخصوص معلولین نداره و باید خون دل بخوری.الغرض اطلاع واثق
داری که بها دادن به شما صرفا در حد تئوری اونم به مناسبتهای گوناگون می باشد پس مگه خودت یه فکری برا خودت بر داری هر چند که کار سختی در پیش
داری.آره تو همه ی شهرها هم اداره ی خودتونو دارین اما انگاری نافشون رو با نه بریدند وام خود اشتغالی با هزار دنگ فنگ،کوپن های ارزاق عمومی با کیفیت
در حد اجناس چینی،سهمیه ی بنزین در حد خفه نشدن مو تور ماشین و پاس کاری هم در حد تیم های اروپایی ؛البته خیلی ها تونم از همین امکانات نا جور
بی بهره اید!
اما اگه خیلی شانس آورده باشید از نعمت دو تا مدد کار واقعی به نام پدر و مادربرخوردارید که انصافا سنگ تمام می زارند ،هر چند گاهی اونام خسته می شند و
مسئو لیتشان را به خانه ی سالمندان یا ... می سپارند!
آره یه شعاری هست که معلولیت نا توانی نیست محدودیته!ما هم یه چیزی بهش اضافه می کنیم که معلولیت نه ناتوانیست نه محدودیت،بلکه محرومیته.محرومیت از
خیلی چیزا مثل عابر بانک،استفاده از خودرو،میادین ورزشی و با اینکه خیلی از این به اصطلاح روشنفکرا می بینند تو مشکل داری بازم عین ما بقی آدم های سالم
باید تو صف بیایستی ،مثل اونا امتحان بدی ،مثل اونا باهات رفتار کنند و در نهایت نصف نصف اونا از مزایای اجتماعی بر خوردار بشی.از امکاناتی هم که در
سراسر دنیا حقته،محرومی و ناچارهم هستی که عین یه آدم سر پا با مشکلات بجنگی بلکه سر جات بمونی.البته نا امید نشو سعی کن از همونی که داری خیلی بیشتر
از دیگران استفاده نمایی.حداقل پشتوانه ات هم اینکه خدای آسمونا بی خیال هیچکی نمی شه وتو هر مرحله ای هم که موندی یا علی پسورد گذر از مشکلاته.
وا اسفا مجبورم یه چیزی رو حکایت کنم تا حساب کار دستت بیاد.چند وقت پیش یه آدم سر شناسی رفت به رحمت خدا .تو مجلس ترحیمش انواع و اقسام آدما سبیل
در سبیل نشسته بودند .یه دفعه یه معلول جسمی حرکتی و کمی هم ذهنی وارد حسینیه شد و پشت به بخاری نشست.به خاطر حرکات نا خود آگاه فیزیکی صدها
جفت چشم هم روش زوم کرده بودند.نا گهان کاپشن چرمی بنده خدای معلول کیپ بخاری شد و سوخت.حالا تصور کن که طفلکی می خواد کاپشنو از تنش در بیاره
و به خاطر فیزیکش نمی تونه.واعظ هم در اوج مجلس ذکر مصیبت امام حسین می خواند و از نبودن یاریگر در روز عاشورا شکوه می کرد.حضار عزا دار از خرد
و کلان هم برای همدردی با مجلس با دست بر پیشانی می کوبیدند و اشک می ریختند و آه می کشیدند!معلول قصه ی ما هم در جلو چشم صدها نفر هنوز با کاپشن
نیم سوزش گلاویز بود و عمرا از اون همه تماشاگر ؛یاریگری پیدا نشد.چه گریه ای !چه ذکر مصیبتی!با با به دین پیغمبر امام حسین برای همین مظلومیتها رفت.
میگن دلیل رفتنش اصرار به انجام امر به معروف و نهی از منکر بوده.
آخرش میدونید چی شد؟صاحب مجلس اومد با توپ و تشر بنده ی خدا را به جبر از مجلس بیرون کرد.جمعیت هم باز به گریه و زاری ادامه دادند و یا حسین گفتند و
چشم بر واقعیتها بستند ؛بی خیال دنیا و ما فیها!! ((نتیجه گیری با وجدان خودتون اگه اونم خواب نباشه!))
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و