پدر مهربانم سلام

 

از اینکه این پسر نره غولت تا 37 سالگی وبال گردنت بود باید اونو ببخشی.وقتی دستان زمختت را در دست می گیرم ناگهان یاد سمباده زبری می افتم که هر

 

وقت دست نوازش بر سرم می کشیدی سرم رنده می شد.

 

یاد مامان بخیر که از بس غرغر می کرد که نمی دانم چی داریم،چی نداریم ،چه خاکی بر سرمان بریزیم؛دست آخر مجبور شدیم خاک قبرستان روش بریزیم.

 

راستی چند وقت پیش آبجی کوچیکه را با آقاشون در خیابان دیدم.از یه عابری شنیدم که پشت سرشان می گفت:طرف آقاشونه یا بابا بزرگشون!یه دفعه یاد حرف

 

آبجی تو شب خواستگاریش افتادم که هی نق می زد با 25 سال اختلاف سنی تفاهم ایجاد نمی شه،اما ظاهرا که ایجاد شده آخه 7 تا بچه قدو نیم قد پشت سرشون

 

 رژه می رفتند.

 

آه بابا جون امروز شانس با من یار بود چرا که از جلو یه منزل اعیانی یه کارتن محکم و کلفت پیدا کردم با مارک SONY !حتما امشب می تونم توش یه خواب

 

 درست و حسابی بکنم ،هر چند جلو پیتزا فروشی باید یه چشمم به کارتن باشه و یه چشمم به ته مونده ی غذای مشتریا که هاپولیش نکنند.

 

آی بابا میگم کاشکی نو همون بچگی سر همون پنجاه هزار تومن خسیس بازی در نمی آوردی و منو به همون آقا و خانم دکتره می فروختی شاید الان برای خودمون

 

 کسی شده بودیم.

 

آخ بابا جون یادت می یاد چه قدر خندیدیم وقتی داداشم را از مدرسه بیرون انداخته بودند و بهش گفته بودند شیپیشو!!تو هم غیرتی شده بودی و دست اونو گذاشته بودی

 

تو دست طرف و گفته بودی باید معلمت را ببوسی و ازش معذرت بخواهی!حیف شد که اقا داداشمون بعدا اونقدر با سرنگ دستاش رو سوراخ سوراخ کرد که بادش

 

 برای همیشه خالی شد!

 

اوه پدر دیگه وقتتو نمی گیرم ،آخه باید پرواز کنم ،یه نفر تو دور دستا داره بهم لبخند می زنه.چه تبسم قشنگی!چشما رو باید شست،جور دیگری باید نگریست.

 

برم که نوبتمه؛نباید پل سید خندان رو بیشتر از این منتظر گذاشت.باید بپرم،بایدرفت!

 

خدانگهدار - خلاص