سفر نامه - های کلاس
کنار ساحل دریا چادر زده بودیم و داشتیم هیکل برنزه می کردیم. یه هو یه خانواده ی های کلاس اومدند درست بغل ما ،چادر زدند. کلاس سنگینی
ازریخت و قیافه ی چادرشان هم نمایان بود. آقای خانواده قریب یک ربع ساعت با چسب و نایلون ور رفت تا بالاخره آنرا با وسواس تمام به مچ
دستش بست. سپس با حوصله ی فراوان شروع به جمع کردن آشغال های محدوده ی چادرشان کرد. باور کنید تمام زباله ها را حتی از زیر ماسه ها
بیرون کشید و در گوشه ای دپو و به یک کیسه ی زباله منتقل نمود. ما هم که سر شار از ویتامین d شده بودیم تصمیم گرفتیم که سر به سر یک
هندونه ی آرژانتینی بزاریم و بخوریمش. جاتون خالی از اون صحنه ها بود که تا اومدیم ببریمش،خودش به خاطر شیرینی ترک خورد. سپس
که عنهو خرس العظیم شروع به بلعیدن نمودیم. قاچ های هندونه رو یکی بعد از دیگری به اطراف شوت کردن همان تازه مسابقه ی پرتاب دونه های
هندونه هم راه انداختیم! ناگهان آقای های کلاس بلند شد و با صبرتامل بر انگیز پوست های هندونه مان را جمع و با یک لبخند ،نایلون زباله ای بهمان
تعارف کرد و گفت: با خودم گفتم که شاید کیسه زباله نداشته باشید!!؟ فقط همین را بگم که در اون لحظه دوست داشتم تا عمق 17 متری شن های ساحلی را
کنار بزنم و خودم را زنده چال کنم ولی لبخند له کننده ی اون آقا را که از صد تا فحش بدتر بود،نبینم!!!!
حالا خودمانیم ،فکر می کنید اصلا رابطه ای بین های کلاس بودن و تمیزی هست یا بحث نظافت بالا و پایین نمی شناسه!!؟
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و