سفر نامه - های کلاس


 

کنار ساحل دریا چادر زده بودیم و داشتیم هیکل برنزه می کردیم. یه هو یه خانواده ی های کلاس اومدند درست بغل ما ،چادر زدند. کلاس سنگینی

 

ازریخت و قیافه ی  چادرشان هم نمایان بود. آقای خانواده قریب یک ربع ساعت با چسب و نایلون ور رفت تا بالاخره آنرا با وسواس تمام به مچ

 

دستش بست. سپس با حوصله ی فراوان شروع به جمع کردن آشغال های محدوده ی چادرشان کرد. باور کنید تمام زباله ها را حتی از زیر ماسه ها

 

بیرون کشید و در گوشه ای دپو و به یک کیسه ی زباله منتقل نمود. ما هم که سر شار از ویتامین d شده بودیم تصمیم گرفتیم که سر به سر یک

 

 هندونه ی آرژانتینی بزاریم و بخوریمش. جاتون خالی از اون صحنه ها بود که تا اومدیم ببریمش،خودش به خاطر شیرینی ترک خورد. سپس

 

که عنهو خرس العظیم شروع به بلعیدن نمودیم. قاچ های هندونه رو یکی بعد از دیگری به اطراف شوت کردن همان تازه مسابقه ی پرتاب دونه های

 

 هندونه هم راه انداختیم!  ناگهان آقای های کلاس بلند شد و با صبرتامل بر انگیز پوست های هندونه مان را جمع و با یک لبخند ،نایلون زباله ای بهمان

 

تعارف کرد و گفت: با خودم گفتم که شاید کیسه زباله نداشته باشید!!؟ فقط همین را بگم که در اون لحظه دوست داشتم تا عمق 17 متری شن های ساحلی را

 

 کنار بزنم و خودم را زنده چال کنم ولی لبخند له کننده ی اون آقا را که از صد تا فحش بدتر بود،نبینم!!!!

 

حالا خودمانیم ،فکر می کنید اصلا رابطه ای بین های کلاس بودن و تمیزی هست یا بحث نظافت بالا و پایین نمی شناسه!!؟

کار درست!

 

آق غلامرضا چای ریز یک اداره بود. شهرت چای هایی که او با استادی و خوش سلیقگی دم می ذاشت زبانزد هر ارباب رجوعی بود که ازبابت کنجکاوی

 

به آبدار خانه سرک می کشید. کارمندان اداره احترام خاصی برایش قائل بودند و غلامرضا خان هم هیچکدامشان را از چای های خوش طعم خویش بی نصیب

 

نمی ذاشت. بنده خدا معتقد بود اگر هر کسی نسبت به کارش احساس مسئولیت داشته باشد و وقت کافی بگذارد نتیجه عالی می گیرد. اونقل می کرد روزی هزاران

 

هزار نفرروزانه چای دم می کنند ولی نمی تونند مزه واقعی چای را بچشند،

 

همچنین نقل می کرد که سر بازی را می شناخته که سر چهارراه آنچنان باصلابت جلو افسران مافوق

 

 خود برای احترام پای می چسبانده که بواسطه همین انجام درست کارش ، پستش ارتقا یافته است .پس اگر در هر کاری ،از دل مایه بزاری دلا می پسندنش، از

 

کوچیک ترین کارها تا بزرگترین آنها.  

 

اما یه روز صبح زود که آق غلامرضا روال پنجاه سال گذشته برای گرفتن نان عازم نانوایی بود یه ماشین پژو با راننده ی کار نادرست که هوس کرده بود تو خیابان

 

اصلی رالی سرعت را تجربه کنه زیر گرفته شد تا یه جریان کار درست برای همیشه خاموش بشه و داغ مهربانیاش را به دل همه بذاره!

 

ادامه نوشته

چشم بادامی و کلاه مخملی

 

یه موج احساسی بودن توی قاره ی آسیا به چشم می خوره که ایکی ثانیه می تونه این نژاد را از این رو به آن رو کنه. برو بچ کارگردان هم که نهایت

 

استفاده را از این خصلت آسیایی می برند. فقط نکته ی عجیبش اینه که همین نژاد کهن آریایی خودمان که تا چندی قبل از دیدن چشم بادامی های ریز نقش سخت زبان

 

طفره می رفت الان کشته و مرده ی سریال های آبکی شده اند. حائز اهمیت در سریالهای چشم بادامی ها اینه که ژاپنی، چینی و چه کره ای همگی یه جورایی پایبندی

 

 خودشون را به سنن و گذشته شان نشون می دند و غیر مسقیم فرهنگشان را خوراک مخاطب می کنند. حضور چشم بادامی ها از طیف های گوناگون در tv ایران

 

ید طولایی دارد و در هر زمان توانسته اند بخوبی خودشان را مطرح کنند . از سامورایی بازیهای دهه ی 60 گرفته تا اوشین خانم دهه ی 70 و جومونگ دهه اخیر.

 

اما صحبت اینه اگر قراره هم ذات پنداری کنیم چرا یه گریزی به تاریخ خودمان نزنیم. وجود کلاه مخملی ها،داش آکل ها و قیصرهای سابق خودمان نشات گرفته از

 

 فرهنگ کوچه بازاری داخلی خودمانه که در حال حاضر بنا بر دلایلی خیلی مهجور افتاده اند و هراز گاهی که از فیلمی،سریالی یا حتی تبلیغی سر در می آورند باز هم خیل طرفداران را با خود همراه می سازند .

ادامه نوشته

علی علیه السلام


 

انسانی از تبار فرشته که به نیت پاداش پروردگار در میان بشریت گام نهاد تا نفس حق را در میانشان جاری سازد.

 

گاهی مظلومیت را الگو و گاه شجاعت را سرآمد. خصلت مردانگی اش وجه اشتراک تصوف،تسنن و تشیع.

 

انسانی که مولودش پاک ترین قبله گاهها و شهادتش نیز مقدس ترین مکانهاست.

 

انسان کاملی که یتیمان را پدر و نیازمندان را بانی بود.

 

دمی از ذوالفقارش خوف گاه جائرین و آن دیگری مدد گاه ستمدیدگان.

 

شبگرد یاریگر مستمندان و شیر دل روز جولانگاههای نبرد.

 

اندوهش را کس ندید مگر قعر چاه و تبسمش را از خرد و کلان و مرد وزن شاهد.

 

کلامش دُرّ گرانبها و رهنمای آسوده زیستن ،فتوتش آرزوی صادقین و خشمش لرزاننده ی دل نا اهلان.

 

هجرتش را عالم ماتم سرا و مرامش را دلهای پاک خواستار.

 

در واژه نمی گنجد این دنیای اخلاق و زبان قاصر است در وصف احوال.

 

کاش رب العالمین توفیقی دست دهد که علی گونه عمر سپری سازیم و شفاعتش را به روز خدا توشه ی خویش سازیم.

 

آمین یا رب العالمین

 

 21 رمضان 1430 همدل

سفر نامه - بلوف


 

وقتی یه کوچه و ساحل عمومی یافتم ،ماشین رو کنار ساحل پارک و بساط شنا را مهیا ساختم. هنوز دقایقی نگذشته بود که دو نفر با هیکل های تنومند

 

به نزدم آمدند و در خواست پول بابت حق پارکینگ نمودند. هر چند گفتند نجات غریقیم ولی یک معبر عمومی و نداشتن پلاکارد و نشانه ،مرا بر آن

 

داشت چاره ای بیاندیشم. رو به آن دو کرده ،گفتم: به محض ورود به اینجا آقایی طلب 4 هزار تومان حق ورودی کرد و من هم یک اسکناس 5 هزار تومانی

 

به او پرداختم. چون پول خرد نداشت گفت هنگام رفتن بیا و مابقی پولت را بگیر. حال یه کاری پیش اومده و می خواهم برگردم ،یه زحمتی بکشید بقیه ی پولم را بدهید

 

تا بروم. نگاهی بمن کردند و گفتند: به کی پول دادی!؟ گفتم: به همکارتان که گفت نجات غریق این منطقه ام .گفتتند: نمی بایست پول میدادی،معلوم نبوده یارو کی بوده.

 

گفتم: ای داد بیداد ، یعنی کلاه سرم رفته! ای کاش یه کارت شناسایی یا مدرکی ازش می خواستم تا حالا دستم به جایی بند می شد،صد بار گفته اند این جور مواقع یه مدرکی

 

از طرف بگیر! راستی حالا شما آقایون کارت شناسایی دارید!؟ خودشان را جمع و جور کردند و گفتند: بله که داریم!!اما خوب عیبی نداره ،اگه پول دادی می تونی شنا

 

 کنی و سپس رفتند. 

 

و این حکایت دریا و معبری عمومی و متعلق به تمام ملت است که برادران زور گیر همه جایش  و به نوعی در کمینند تا بلکه پول سوا کنند.

 

ما که جستیم ولی شما دوستان خیلی حواستان را جمع کنید آخه همیشه این جور اتفاقات ختم به خیر نمی شود!!!!  

فارغ از هیاهو


 

تصور کن رفتی 20 کیلومتری نوشهر و در روستای انارور و زیر سایه ی خانم صاحب خانه ی مهربان نیمچه ویلایی اجاره کردی تا بلکه فارغ از همه ی

 

هیاهوها یه حال مثبت به ریه ها،یه تنوع به روحیه بدی و گذر عمر دلپذیر رو تجربه کنی. خروس خوان صبح بند کوله و چکمه ی کوهنوردی را محکم

 

می بندی و از میان ده با واق واق های جورواجور سگها عبور می کنی. عرض کوچه بوسیله ی یه جوی آب مدام کوچیک و راه نیز ناهموارتر میشه.

 

لاک پشت،قورباغه و مار آبی هم همراهیت می کنند. به پای کوه که می رسی خودتی و یه کوه بلند به نشانه ی عظمت پروردگار. آخ چه حقیرم خدا جون!

 

این همون احساسیه که در برابر دریای کاسپین هم بهت دست میده. یه بسم ا... و صعود!

 

از بین  کوره راههای موجود یه تمیزشو انتخاب می کنی و گاماس گاماس و عصا زنان می ری بالا. خنکای جنگل حالی به حالیت میکنه ، خدا هم یه لطف

 

میکنه یه نم بارون میزنه  سر و روت را می شوره،انگار یه جام خوشبختی سر کشیدی ،جاتون خالی!

 

ساحل دریای خزر را با آسمون ابری و نسیم خنک تصور کن. از اون دریاها که 70،80 متری هم که جلو میری آب هنوز به قوزک پات می خوره ،کم عمق و ماسه ای

 

بدنت که از آب میاد بیرون احساس سرما می کنی اما تن به آب که می سپاری یه جورایی گرمت میشه ! موج داره ولی قابل تحمله و خوشبختانه که اینجای دریا

 

نسبتا تمیزه. بر میگردی خونه می بینی از اولش هم تمیز تره شده، یک احسنت تو دلت به زن صاحبخونه می گی. رطوبت تقریبا همه جا را پوشانده ،سقف منزل

 

شیروانی و درختهای پهن برگ همسایه هم زیبا سازی را کامل کرده است. پشت منزل یه باغ پرتقاله. پرتقال ها هنوز سبزه ،یه حسی می گه عکس بگیر و تو هم

 

 می گیری .  بر می گردی خونه ،طاق باز و بصورت ضربدری درست وسط حال دراز می کشی. نسیم ملایم کولر گازی ،یه آهنگ محلی که از تلویزیون یکی از

 

اتاق ها پخش میشه ،نگاهت به سقف چوبی منزل و احساس خوب راحتی و آرامش. ناگهان یه فکری به مغزت می رسه : پاشو دو رکعت نماز بخون.

 

معمولا این جور موقع ها که خوشی می زنه زیر دلت  باز یه ضد حال می زنه که حالیت کنه به مویی بندی. نمازتو می خونی و خودتو سبک می کنی. باز ضربدری

 

دراز می کشی و این بار خوابت می بره. با صدای تق تق در از خواب می پری ،همه جا تاریک شده. اول چراغ  رو روشن و بعد در را باز می کنی.

 

خانم مهربون صاحب خونه ست،میگه: قبول باشه ،یک کاسه آش گوشت هم برا افطاری آورده. دیگه چی بگم،بازم جاتون خیلی خیلی خالیه!! 

نصایح الهمدل88.6.8


 

طوری زندگی کن که آخر عمری خرس وسط نشی!

 

مشکلت با راننده نباید بلای جان مسافران شود!

 

گاهی یه لبخند معنی امید میده،بی معنیش نکن!

 

خدا پیشه گی کن و بنده ها را دریاب!

 

دلتو بزار جای دل خدا و اقیانوس رو ببین ! 

 

قله ها محک اراده اند!

 

یه نه گفتن،از هزار بار سگ دو زدن و بله گفتن بهتره!

 

اگر هم نداری،سر تو راست بگیر و خودتو زمین خورده نشان نده!

 

عجبا! هر وقت از همه کس و همه چیزوا می مانیم،خدا خدا میکنیم!

 

دیونه و تنبل بیکارند.اولی عقل داره،کار نمی کنه دومی عقل داره به کارش نمیزنه!

 

شنیدن و پذیرفتن هنر نیست،شنواندن و پذیراندن هنره ! 

 

مرگ با عزت پنهان نمی مونه!

جای سئوال ؟


 

کندوکاوی در داخل کاروانسراها ی شاه عباسی در مسیر راه ابریشم برانم داشت که بگم:

 

وقتی در داخل کاروانسراها قدم می زنی و کمی هم از فرهنگ بارت باشه دل می سوزانی به این همه عظمت که داره از بین میره!؟ خیلی از این کاروانسراها

 

با کمی همت می تونند خودی نشون بدند و بصورت اقامتگاه مناسب برای بیتوته،موزه یا نمایشگاه و حتی برای برگزاری مراسم گوناگون مورد استفاده قرار گیرند.

 

تعداد بسیار معدودی از این بناها که در حال باز سازی هستند بخوبی سر بلند از آب در آمده اند و تا به حد پولسازی و مستقل بودن هم پیشرفت داشته اند. اما صحبت

 

اینه که سرعت لاک پشتی مرمت این بناها به نوعی ضررش بیشتر از نفعشه و لازمه که با واگذاری به بخش خصوصی و دادن آزادی عمل در بهره برداری منطقی از

 

آنها سرعت باز سازی را تسریع بخشید.

 

نمی دونم کسی الان بیداره و می شنوه یا نه ولی در حال حاضر اکثر این کاروانسراهای رو به تخریب تبدیل به کاهدونی،طویله ،مامن معتادین و پناهگاه خفت گیران

 

 شده!  وقتی چشمت به دست نوشته های صد یا صد و پنجاه سال شایدم بیشتر روی حجره ها می افته که چه آدمایی و با چه احساساتی اینجا خفتن ،جیگرت می سوزه!

 

هنگامی که فکر می کنی با چه مشقتی این بناها و با هدف صرف کمک به همنوعان در راه مانده ایجاد شده به کم کاری و سهل انگاری خویش با وجود این همه امکانات

 

و اعتبارات غبطه میخوری که چگونه قدما برای ساختن از جان مایه می گذاشتند اما فعلی ها برای نگه داشتن داشته هاشون به خود زحمت نمی دهند!!

 

واقعا جای سئوال دارد که ایجاد بنایی با این عظمت دردسرش بیشتر است یا نگهداری آن؟اما منطق سومی هم هست که می گوید توفیری ندارد،مهم پویایی و سر حالی

 

 فعلی بناست که از همه بیشتر اهمیت داره و باید هر چه زودتر کاری کرد که جلو ثانیه های فرسوده ساز این قدمت های تاریخی را گرفت.

سفر نامه- سفر بخیر


 

وقتی قراره چند تا هموطن یک شب را تا به صبح و از سر ناچاری با یکدیگر در یک محوطه باز بیتوته نمایند لازم است بعضی نکات را رعایت کنند .

 

آن شب را به اجبار باید در داخل چادر می خوابیدیم. تا وقتی روشنایی برقرار بود گپ،جدل،تخمه،غیبت و ذکر خاطره نقل محفلمان بود. اما وقتی چراغ ها خاموش شد

 

 بنا بر قانون طبیعت و عرف انسانی می بایست تا حد امکان رعایت سکوت برای خود و اطرافیان را نمود. آقایی تازه به دوران رسیده و صاحب یک دستگاه خودرو نو

 

 که متاسفانه در وسط محوطه هم جا خوش کرده بود بی دروغ هر 10 دقیقه یک بار درب ماشین را به ضرب دزدگیر پر سرو صدا باز و دو باره به همان شدت

 

 می بست. این بنده ی خدا که ظاهرا عقل مبارکش به بی صدا باز وبست کردن ماشین قد نمی داد،قرین به یقین از رعایت حق دیگران هم چیزی بارش نبود. بارها این

 

ماشین با صدای آژیردزدگیرباز وبسته شد تا کم کم صدای اعتراض ها بلند شد که ای گاگل بی سرو صدا باش! ماشین رو با دزد گیر خریدی! ای فلان فلان شده با

 

 دزد گیر درب را نبند!چند بدیم تا این قار قارک را دفنش کنی! و... اما او همچنان دست از اعمالش بر نمی داشت و گاهی صرفا برای اطمینان از حضور ماشین

 

 دزد گیر را می زد و بی خیال نمی شد.بدون استثنا اکثر مسافرین تصمیم گرفتند تا صبح مراتب اعتراض خویش را به این آقای گِنگ ابراز دارند5. صبح بودکه با

 

صدای آژیر دزدگیر آن نامرد بلند شدیم و تا آمدیم شکایت کنیم طرف اسباب و اثاثیه را بار زد و آهسته براه افتاد که برود ،هنگام عبور آنها از جلو هر کی رد می شدند با

 

صدای بلند بهشون می گفتیم سفر بخیر و با تبسم مشایعت شان می کردیم و این سفر بخیرجمله ای بود که فردی خوش ذوق با خط کج و معوج و به ضرب شی ای

 

نوک تیز بر صندوق عقب خودرو آن نابخرد حک نموده بود.

 

برای اولین بار،های لذت بردم و کیف کردم از دیدن خط انداختن بروی ماشین نو. چه حالی بهش دادند با این سفر بخیرها!؟شاید ادب شده باشد!؟ آخه

 

خود کرده را تدبیر چیست!!

 

حکایت دل- گناهکار بی گناه


 

بالاخره حوصله اش سر رفت تصمیم گرفت این بار قبل از اینکه بگریزد،راه بر او ببندد و نیتش را بپرسد. در تنگنای کوچه چنان کرد و شنید که فقط

 

دوستش دارد. همین! پس چرا در این پانزده سال چیزی نگفتی؟جواب شنید: آخه ازم نپرسیدی! حیران و سرگشته به او گفت:  پانزده سال با نگاه تعقیبم کردی،بدون

 

آنکه کلامی بر زبان آوری.من از کجا باید می دانستم!اما حال که می دانی!؟ولی الان خیلی دیر شده،همه چیز برای من تموم شده! تازه اگر بخواهم چه طوری پانزده سال

 

 را تلافی کنم؟غصه  نخور !همین الان با صحبت هات آن سالها را تلافی کردی. داشت دیوانه می شد ،خودش را مسئول می دانست در حالیکه واقعا بی تقصیر بود.

 

حال که دقیق شد ،دید انگار راست میگه همه جا حضور داشته: سالها پیش که نیمه شب از میهمانی برگشتند شبحی در تاریکی منزل به نظاره شان ایستاده بود، آن

 

سالهای دور که بیهوشی بعد از عمل آپاندیس را تجربه می کرد صاحب آن دسته گل بی صاحب هم او بوده،آن کسی که سالها در صف طویل نانوایی محله شان به شوق

 

 دیدار به انتظار می ایستاد و دست خالی بر می گشت هم او بوده،ای وای آن سیاهپوشی که بر گور پدر بزرگش خاک می ریخت هم حتما او بوده،دیگر داشت توانش را

 

 از دست میداد اصلا دوست نداشت فکر کند کسی که پدر از او به عنوان غریبه ی مهربان یاد کرده بود که چگونه ریسه ها و چراغ های شب عروسیش را با ذوق و

 

سلیقه ی خاصی بر در و دیوار منزلشان نصب کرده او بوده ولی افسوس خودش بوده!!

 

چه قدر بی تفاوت بوده ام نسبت به اطرافم،چگونه می توانم از شرمندگی آن سایه ی دوست داشتنی و مهربان بدر آیم!؟

 

مشکل اینجاست که او بازهم ازمن می گریزد . شاید بتوانم درغریبی کوچه یا سکوت نیمه شب غافلگیرش کنم و بگویمش: دوستت دارم غریبه!!

 

سفر بخیر- مستراحم آرزوست!

 

تشریف می برید دریا واسه غوطه خوردن،انواع جلبک ها ی سبز-قرمزو لجنی + پساب های سیاه مشکل دار و زباله ی سرگردان به بدن مبارک می چسبد و

 

اگرتن شریف را به حمام نرسانی گرفتار انواع قارچ می شوی. ساحل هم که توالت ندارد ،اگر هم داشته باشد آب و آفتابه و در وپیکر ندارد و کاملا openتشریف دارد .

 

خلاصه بی تعارف چه توالتی بهتر از خود دریا!!؟

 

تشریف می برید جنگل،گویی ماشین ها ارثیه ی باباشون رو بار زدند و دارند می برند.ثروت ملی را میگم !درختان نازنین تیکه تیکه شده. البته از وسط جنگل می برند

 

تا زیاد به چشم نیاد ولی خوب دارند کچلش می کنند. توالت نه بابا،از اون حرفا بیا پایین شیلنگ و آب داره فقط بابت سرگرمی هنگام قضای حاجت می تونی انواع

 

نثرهای ادبی- بیانیه های سیاسی -  شماره تلفن های مذکر و مونث- انواع گفتار جهت آباد کردن جد و آبا طرف - یادگاریها - تفسیر خبر - طراحی ها با موضوعیت عشق

 

را ملاحظه فرمائید. این قدر سطح بهداشت توالتها بالاست که همون جا آنفولانزای خوکی می گیری. خدا پدر تخته سنگها،بوته های جنگلی را بیامرزد کار یه توالت

 

طبیعی را ایفا می کنند!!؟

 

تشریف می برید کوهستان. به علت صعب العبور بودن مسیر، توالت کم دارد. اگر هم موجود باشد اولا پولی ثانیا فاقد مایع دستشویی ثالثا صف منتظران بی تاب جلب

 

توجه میکند. کیفیت هم بالاست فقط نمی دونم چرا بعد از اتمام عملیات همش حس می کنی باید زودتر خودت رو به یه حمام برسونی!!؟

 

تشریف می برید بیابون. گفتن نداره اسمش روشه!نه آبی ،نه توالتی،نه سقفی. در این مکان نیاز به صورت سر پایی رفع می شود. مشکل اساسی فقط یه چیزه؛

 

گرمای زیاد و تبخیر بالا. خلاصه خیلی زود لو میری کجا رفتی و چه کارایی کردی!!؟توصیه به همراه بردن کاغذ توالت را خیلی جدی یگیرید تا قاطی برو بچ خوکی

 

نشید! خلاصه تو این وادی ایران گردی بالاترین و بهترین نیاز ساختن توالت بصورت قدم به قدم است.نیاز دوم آموزش چگونه توالت کرن و رعایت نظافت شخصی

 

و اجتماعی است. پیشنهاد می شود مقداری از بودجه ورزش کم و در امور نایلون زباله و مایع دستشویی صنعت جیش هزینه گردد!

 

به سخن دیگر مستراح تمیز و زیادم آرزوست . صنعت توریسم بدون مستراح ره به جایی نخواهد برد!!؟

نیمه ی خالی خالی لیوان!

دوستی می گفت: اگر اراده قوی داری بدون اتکا به کسی الا خدا به همه چیز می رسی،سپس شواهدی آورده بود که نشون به اون نشون که فلانی و فلانی به

 

اهدافشون رسیده اند. به اصطلاح نیمه ی پر لیوان را مد نظر داشت. جوابش دادم که نقش خدا و اراده قوی انسان قابل انکار نیست ولی صحبت در اینه که اگر معتقد

 

 باشیم که خداوند بد بنده اش را نمی خواهد ولی چنانچه شرایط ردیف نباشه به خواسته ات نخواهی رسید. به دیگر سخن محیط و شرایط حرف را بعد از مقوله ی خدا

 

می زند. امروز که در بعضی امورات دقیق تر شدم با خودم کلنجار رفتم که ای دل غافل نیمه خالی لیوان نمود بیشتری دارد. بنابراین فعلا از در عناد با آن دوست برآمدم

 

 از این باب که عرض خواهم کرد.یه زحمتی بکشید اگر بارتونه شما هم نظر بدید شاید این گره باز شود: شخصی را می شناختم که به علت بیماری هر چه اصرار

 

 داشت بر بالا دستی ها که شرایط کار را برایش مطلوب تر سازند،نکردند و او به همین راحتی با وجود یک بچه از این دنیا رخت بر بست،در حالیکه دیگران به

 

 ضرب پارتی هنوز در قید حیاتند. لطف خدا را هم به همراه داشت اما رابطه بازی را بلد نبود! پدری موجود است که دست 2 پسر و تنها دخترش را در بانک بند کرده

 

و خودشان هم معترفند اما نگون بختی را می شناسم که دو سالست علیرغم شایستگی در آزمون بانک قبول می شود ولی پذیرش نمی شود بنا بر دهها دلیل من در آوردی!

 

عزیزی است که به لطف سیاسی کاری دست همه ی اعضای خانواده را در امورات جاریه مملکت بند نموده و ارباب رجوعی نیست که بعد از رجوع به این دلبندان

 

 فحش و ناسزا را بعلت ندانم کاری نثارشان ننماید. دقیقا نقش مجسمه را در ادارات مذکور دارند!  بی گناهی می شناسم که سالهاست آچار فرانسه ی همه ی امورات یک

 

دستگاه عریض و طویل است . از کلیه ی خدمات آن محل معظم گرفته تا خرده کاریهای منزل جناب رئیس ،ولی هر بار و در هر فرصت مقتضی از رسمی کردنش سر

 

باز می زنند تا او را بیشتراستثمار نمایند! دخترکی کم سن و سال و زبر و زرنگ که بنا بر جبر روزگار به عقد مرد کهنسالی در آمده! خانمی مومن و متعهد به زندگی

 

که گرفتار سرایت ایدز از شوهرش شده! نو عروسی کع علیرغم شایستگی باید تا دیر وقت منتظر شوهر سارقش بماند! زن سر پرست خانواده ای که به ضرب سیلی

 

و کلفتی فقط به لطف پروردگار از گرسنگی نمرده است! پسر یک خانواده ی ضعیف که به خاطر مقصر بودن در حادثه ی تصادف در زندان به سر می برد و یه

 

 خانواده چشم انتظار تنها نون آور خودند! بچه ی بی گناهی که بعلت رویت هر روزه ی استعمال مواد مخدر توسط پدرش نا آگاهانه ادای مصرف مواد را در می آورد

ادامه نوشته