فارغ از هیاهو
تصور کن رفتی 20 کیلومتری نوشهر و در روستای انارور و زیر سایه ی خانم صاحب خانه ی مهربان نیمچه ویلایی اجاره کردی تا بلکه فارغ از همه ی
هیاهوها یه حال مثبت به ریه ها،یه تنوع به روحیه بدی و گذر عمر دلپذیر رو تجربه کنی. خروس خوان صبح بند کوله و چکمه ی کوهنوردی را محکم
می بندی و از میان ده با واق واق های جورواجور سگها عبور می کنی. عرض کوچه بوسیله ی یه جوی آب مدام کوچیک و راه نیز ناهموارتر میشه.
لاک پشت،قورباغه و مار آبی هم همراهیت می کنند. به پای کوه که می رسی خودتی و یه کوه بلند به نشانه ی عظمت پروردگار. آخ چه حقیرم خدا جون!
این همون احساسیه که در برابر دریای کاسپین هم بهت دست میده. یه بسم ا... و صعود!
از بین کوره راههای موجود یه تمیزشو انتخاب می کنی و گاماس گاماس و عصا زنان می ری بالا. خنکای جنگل حالی به حالیت میکنه ، خدا هم یه لطف
میکنه یه نم بارون میزنه سر و روت را می شوره،انگار یه جام خوشبختی سر کشیدی ،جاتون خالی!
ساحل دریای خزر را با آسمون ابری و نسیم خنک تصور کن. از اون دریاها که 70،80 متری هم که جلو میری آب هنوز به قوزک پات می خوره ،کم عمق و ماسه ای
بدنت که از آب میاد بیرون احساس سرما می کنی اما تن به آب که می سپاری یه جورایی گرمت میشه ! موج داره ولی قابل تحمله و خوشبختانه که اینجای دریا
نسبتا تمیزه. بر میگردی خونه می بینی از اولش هم تمیز تره شده، یک احسنت تو دلت به زن صاحبخونه می گی. رطوبت تقریبا همه جا را پوشانده ،سقف منزل
شیروانی و درختهای پهن برگ همسایه هم زیبا سازی را کامل کرده است. پشت منزل یه باغ پرتقاله. پرتقال ها هنوز سبزه ،یه حسی می گه عکس بگیر و تو هم
می گیری . بر می گردی خونه ،طاق باز و بصورت ضربدری درست وسط حال دراز می کشی. نسیم ملایم کولر گازی ،یه آهنگ محلی که از تلویزیون یکی از
اتاق ها پخش میشه ،نگاهت به سقف چوبی منزل و احساس خوب راحتی و آرامش. ناگهان یه فکری به مغزت می رسه : پاشو دو رکعت نماز بخون.
معمولا این جور موقع ها که خوشی می زنه زیر دلت باز یه ضد حال می زنه که حالیت کنه به مویی بندی. نمازتو می خونی و خودتو سبک می کنی. باز ضربدری
دراز می کشی و این بار خوابت می بره. با صدای تق تق در از خواب می پری ،همه جا تاریک شده. اول چراغ رو روشن و بعد در را باز می کنی.
خانم مهربون صاحب خونه ست،میگه: قبول باشه ،یک کاسه آش گوشت هم برا افطاری آورده. دیگه چی بگم،بازم جاتون خیلی خیلی خالیه!!
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و