sms های وارده


 

1 اینم از عمو رمضون که مثل همیشه بی صدااومد.هیچ فکر کردی خیلی ها امسال سر سفره اش نیستند!

 

بیادر خونه ی دلمونوبه روش باز کنیم شاید سال بعد ما هم نباشیم! 

 

))فرستاده شده توسط لینک اخوی((

 

 

2 ماه رمضان برای فقرا تازگی ندارد!حلول ماه مبارک رمضان مبارک.

 

))محفل سوگخند((

 

 

3 کاش در این رمضان لایق دیدار شوم /

 

سحری با نظر لطف تو بیدار شوم  /

 

کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان /

 

تا که همسفره ی تولحظه افطار شوم /

 

استشمام عطر خوشبوی رمضان گوارای وجودتان باد.

 

))التماس دعا  ((

 

H-N

آویزان


 

در جامعه آرمانی بابای خانواده بعد از باز نشستگی لنگارو روی هم می اندازه و با خیال راحت و فارغ از هر گونه مشکلات و صبورانه منتظر پیک اجل

 

می ماند و احتمالا فرصت جبران بعضی مافات را هم پیدا خواهد کرد. اما در جامعه ی آریایی اگر با با ی خانواده شانس بیاورد و بر اثر سختیهای دوران کاری

 

 جان به جان آفرین تسلیم ننماید می بایست بعد از مفتخر شدن به باز نشستگی روزی هزار بارآرزوی مرگ نماید بلکه از جوش زدن هابخاطر بیکاری فرزند،

 

بیعاری نوه یا ترشیده شدن دختران بابا رهایی یابد. اگر دوران کاری با با  یه جورایی مسقیم با پول و پله عجین شده باشد شانس به فرزندان بابا رو کرده اما چنانچه

 

با با در طول خدمت هشتش گرو نه اش باشد بی شک برو بچ نیز می بایست فکر ساییدن کشک در سر بپرورانند.

 

بابای بینوا با حقوق بخور نمیر بازنشستگی باید مرجعی بابت آویزان شدن کم توان تر های خانواده باشد. این وزنه های مادینه و نرینه هر کدام به نوعی نه تنها گردن

 

بلکه کمر بابا رو روز به روز خمیده تر می نمایند. چه می توان کرد بابای بیچاره حالا باید هر روز مشکلی را از سر باز نماید. یک روز باید رایزنی نماید چه طور

 

دختر قهر کرده اش را به خانه ی داماد کریستالیش برگرداند. روز دیگر هم باید پیش هر کس و ناکسی رو بیاندازد بلکه قرداد کاری پسرش را در فلان اداره تمدید

 

 نماید.یه روز باید منت داروخانه چی را بکشدتا داروهای کمیاب زن علیلش را دریافت نماید. تازه وقتی راحت شد ترجیح می ده خودش را با بازی با نوه ی معلولش

 

 مشغول نماید.البته ناگفته نماند هم باباه هم بچه ها همگی بی گناهند،وقتی آقا جون در طول سی سال کار قدرت خرید خانه نداشته باشد و بچه ها هم چشم انتظار آویزان

 

 شدن بر گرده اش باشند اوضاع بهتر از این نمی شود!

 

یه جای سیستم می لنگه،احتمالا مرض بر می گرده به ساختار اشتباه کارمند پروری شبکه ی دولتی! این سیستم غلط که تخصص،نو آوری،تولید و مستقل بودن

 

اصلا بارش نیست تا به حال حاصلی به جز پارتی بازی،آویزان پروری،ناشایستگی و عدم اسقلال کاری نداشته است.

ادامه نوشته

در خواستی- پیش بینی انتخابات


 

انتخاب مجدد جناب آقای حامد کرزای را در انتخابات آتی کشور دوست و برادر افغانستان

 

تبریک عرض می نمائیم.

 

 

))همدل((

سفر نامه- کلات نادری


 

هر چند فاصله ی مشهد تا کلات نادری 150 کیلومتر است ولی بعلت فراز و نشیب جاده ،این فاصله دیرتر به سر می رسد. نخستین نکته ی قابل توجه در

 

نزدیکی کلات وجود کوههای کنگره مانندی است که الحق به نیکی دژ خدای آفرین نام گرفته اند. ورود به کلات از یک تونل 750 متری میّسر است که فضای

 

داخلی آن قدیمی و متفاوت از دیگر تونل هاست.  گل سر سبد کلات نادری عمارت خورشید است که بی اغراق بسیار جالب در وسط شهر واقع شده است.

 

66 ستون ایستاده بر بام و موزه مردم شناسی در طبقه ی پایین و اشکال حک شده ی سینی میوه جات بروی سنگ های نمای بیرون ساختمان قابل توجه است.

 

با فاصله ی اندک از قصر خورشید مسجد کلات با گنبد کبود چشم نوازی می کند.

 

شاید زبانهای گوناگونی در کلات رایج باشد ولی ترکی از همه بیشتر مشهود است. وجود شالیزار و آبهای سطحی سبب وجود پشه ی فراوان،قورباغه در کاسه ی

 

توالت و گرمای زیاد در این ماه سال- مرداد- شده است. کلات نادری شهری بن بست و هم مرز با ترکمنستان است.

 

از آثار تاریخی دیگر شهر برج ارغونشاه و کتیبه ی سنگ نوشته ی نیمه تمام در ستایش نادر شاه در همان ابتدای ورود به شهر است . کلات حول یک بلوار اصلی در

 

مرکز شهر ساخته شده و زیاد بزرگ نیست. در انتهای این بلوار و با پیمودن شاید 500  متر جاده خاکی بند نادری واقع شده که دیدار از آن خالی از لطف نیست.

 

نیمچه سدی خشتی که هنوز آب در آن جاری است و با دره ای طبیعی و عمق نسبتا زیاد.

 

کوهایش دنباله ی کوههای هزار مسجد است. در 2 یا 3 کیلومتری خروجی شهر به طرف درگز محلی ییلاقی به نام قره سو واقع شده که چندین آبشار دارد و نباید

 

از قلم بیافتد. اما متاسفانه ورودی قره سو برای خود روها اصلا مناسب نیست.

 

ادامه نوشته

سفر نامه- ثواب دزد


 

 

توی یکی از این مجتمع های استراحتی بین راهی،آن قدر سرو صدا از دستشویی خانم ها بگوش می رسید که توجه همه را به خود جلب می کرد.

 

زن عربی به 5 انگشت دستش اشاره می کرد و شکل یک کیف پول را روی هوا ترسیم می نمود. معلوم شد که 500 هزار تومان کیف بنده خدا را زده بودند.

 

مجتمع مالامال از مسافر و پیدا کردن دزد هم از محالات. آن زن عرب به محوطه مجتمع آمده بود و بزبان عربی با همه کس سخن می گفت. اکثر مسافرین بی تفاوت،

 

عده ای متعجب تعدادی هم با غمناک نشان دادن صورت خود ابراز همدردی می کردند. زن عرب بر لبه ی حوض بدون آب سوار شد و رو به سمت خاصی با خودش

 

صحبت می کرد و مثل ابر بهار اشک می ریخت و کم کم همه را متوجه خود ساخت. یکی از مسافرا دست و پا شکسته دیلماجی می کرد و صحبت های زن را بلند 

 

بلندبرای حضار ترجمه می کردیا امام رضا من کربلا و مکه رفته ام ولی تا به حال قسمت نشده بود که به پا بوست بیایم.

 

دار وندار من همین پانصد هزار تومان پول بود که دزدیدند! دویست -سیصد کیلومتربیشتر تا دیدن حرمت فاصله نداشتم ولی دیگر چون پولی ندارم آرزو به دل خواهم ماند.

 

یا علی بن موسی الرضا چند شب است که از شوق زیارت در اتوبوس چشم بر هم نگذاشته ام تا ببینمت.

 

 در این زمان مترجم زد زیر گریه و چه غوغایی در میان جمعیت به راه افتاد. اولین جرقه خورد. دختر بچه ای یک مشت اسکناسی که مادرش داده بود آورد

 

 و در درون حوض انداخت و ناگهان سیل کمک هموطنان آغاز شد. باور کردنی نبود ولی کف حوض به اون بزرگی با اسکناس های

 

رنگارنگ فرش شد. خود من هم که جوگیر شده بودم و بین کمک کردن یا نکردن مردد بودم وقتی تعظیم کردنهای خالصانه و پیاپی آن زن را به سمت مشهد دیدم قید

 

 تراول چک 50 هزاررا زدم.  مسئول مجتمع ضمن قدر دانی از کمک همه بابت همدلی با مسافر در راه مانده اعلام کرد یک میلیون ششصد و خورده ای هزار تومان

 

جمع شده به غیر از کیف خود زن عرب که توسط دزد با شرف و در حین شلوغی جمعیت به درون حوض انداخته شده بود.

 

زن عرب جلو آمد و رو به جمعیت 200 هزار تومان از پول را در جیبش و مابقی را در اختیار مسئول مجتمع قرار داد. دیلماج گفت: این خانم 300 هزار تومان

 

پول نظر امام رضا کرده بود که همین حالابا کل پول های جمع آوری شده در اختیار مسئول مجتمع قرار داد تا در جهت گسترش، تکمیل و ساخت مجتمع بین راهی و

 

به نیت رفاه زائرین امام هشتم صرف شود. 

 

ذکر 3 صلوات بلند  توسط حاضرین در دل اعیاد شعبانیه خاطره ی خوشی را در آن شب رقم زد. 

 

تفسیر خبر-دروغ چرا!؟


 

بزرگترین مضرت دروغگویی اینه که مردم در بدیهیات اولیه هم دچار شک و دو دلی می شند. اصلا خود دروغگویی هم حرمتی داره که وقتی شکسته شه

 

حرمت خیلی چیز ها را نیز با خود می شکنه و نتیجه اش بی تفاوتی ،یاس و از بین رفتن اتکا به خویشتن است. اما بزرگترین آفتی که ما به آن دچار شده ایم

 

 دروغگویی برای هر چیز و براحتی آب خوردن است فقط برای اینکه به هر ترتیبی شده حرفمان را به کرسی نشانیم. درست یا غلط فرقی نمی کنه مهم نتیجه است

 

که به نفع ما باشد. میوه فروش قیمت کذب می گوید شاید که مشتری  را بیشتر بقاپد!رئیس فلان اداره به خاطر رهایی از دغدغه به دروغ سلب مسئولیت می کنه

 

شاید ارباب رجوع را سر بگرداند ! دخترکی تیر می خورد می گویند صحنه سازی است اصلا بدل است و جالب اینکه میگن اصلیش سر از یونان در آورده! 

 

فروشنده جنس چینی رو عوض ژاپنی تو بار مشتری می بنده و برایش به دروغ آرزوی یک عمر کارکرد مطلوب می کنه! یاروکانتینر ببخشید شتر را با بارش

 

بالا می کشه فرداش میگن شتر دیدی ،ندیدی! مربی فوتبال میگه فلان تیم برامون عددی نیست وقتی می بازه میگه می خواستم روحیه بدم. با دروغ می خواهد

 

روحیه پردازی کنه! یه روز یه عده تو خیابون میریزند میگن می خواهیم همه رو سبز کنیم فرداش توی محاکمه همونا میگن دروغ گفتیم از اول دنبال زردی بودیم

 

نه سبزی! صاحب خونه به دروغ می گوید ندارم ،سختمه  بلکه هنگام بالا بردن اجاره،مستاجر رو نرم تر نماید! یه هو اول قتل هوی دیگر رو گردن می گیره بعدش

 

 می گه کی گفته من کشتم!؟هنگامی که در اوج نمازیم به خدا هم دروغ می گیم آخه به آنچه در زندگی عمل نمی کنیم در نماز به انجام آن نزد پروردگار شهادت می دیم

 

آخه به چه قیمتی این همه دروغ می گیم!! اینه که چند روز دیگه آب تعارفمون کنند نمی دونیم قسم حضرت عباس رو قبول کنیم یا دم خروس رو!؟   یکباره حوصله خدا هم سر میره

 

و عرشش به لرزه در میاد و آیا این درسته که منتظر عقوبت بمونیم تا مشتمان وا بشه ! حتما باید توپو لف بیاد پایین تا سن و سال بعضی ها مشخص بشه!

 

به قول مش قاسم هنر پیشه ی فقید سریال دائی جان ناپلئون دروغ چرا؟آ.آ.آ چهار کلوم حرف راسته که دنیا رو سر و پا نگه داشته اگر نه سنگ رو سنگ بند نمیشه.

 

شما ها برو بچ قلم بدست وقتی می نویسید خوب چشماتون باز کنید چی می نویسید، اصلا عجبتون شد انجمن صنفیتونو

 

  بستن !!!چشماتونو خوب باز کنید ودل نوشته ها رو بنویسید نه در گوشی ها رو!!؟

حکایت دل- ملََخَک


 

وقتی منزل خالیست،معشوق دست به تلفن می شودو عاشق را به خود می خواند. چند دقیقه بعد دست در گردن یار و نجوای عاشقانه سکوت منزل را می شکند.

 

ناگاه سایه ای در پشت درب و صدای آیفون. معشوق،عاشق را به راه پله ی پشت بام رهنمون می شود تا از گزند در امان ماند. داماد بزرگ خانه بی توجه به

 

اطراف به درون خانه می اید و معشوق به ترفندی او را مشغول و خود نزد عاشق راه پله ای باز می گردد.

 

عاشق به چه کنم گرفتار و معشوق سعی در تیمار او. بخیر می گذرد و عاشقی که دزدانه آمده ،دزدانه هم می رود. عاشق هنوز در کوچه های اطراف سر گردان است

 

که صدایی او را به خود می خواند: بهترینم،دوستت دارم.

 

 عاشق گویی از مسرت عشق بر ابرها گام می نهد،و سر خوش این همه پشتیبانی های یار.

 

 او خوشبخت ترین هاست! حلاوت گناهی خفن توام با ترس و لرز در زیر دندانش می ماند،این خود دلیلی می شود برای لذتهای بعدی!

 

مَلَخَک بدان:

 

1 در منزل خالی هم خدا هست.

 

2 زمزمه ی عاشقانه دنباله دار خواهد بود.

 

3 آبرو اولین قربانی گناه است.

 

4 لذت گناه در زیر دندان گناهکار خواهد ماند.

 

5 نشاید که برای گریز از واقع بینی تن به پیش بینی دهیم.

 

و این حدیث ادامه خواهد یافت مَلَخَک تا سرانجام به چنگ در آیی!

احساس پدری


 

وارد مطب دکتر که شد عین یه غول جلوه می کرد. نسبت به عیالش عین نسبت گوریل انگوری به بیگلی بیگلی یا نسبت دوست غول بیابونیش به

 

هارولد لوید می نمود. یه پسر تپل مپل با لباس های مرتب هم دنبالشون بود. وقتی پشت پیشخوان منشی قرار گرفتند با پرداخت فلوس موضوع مراجعه ی آنها

 

مشخص شد. ختنه کردن آن کوچولوی بی گناه از همه جا بی خبر. وقتی باباه روی مبل کنار من نشست هوای در رفته از مبل نشانگر رده ی سنگین وزن بودن

 

طرف بود. در برابر آن هیکل احساس حقارت بیش اندازه می کردم.

 

دکتر مثل ربات بدون احساس به اتاق جراحی رفت و از بابت کمک پدر بچه را نیز به داخل فرا خواند. چند دقیقه بعد صدای ضجه،ناله،فحش و ناسزا و سوختم سوختم

 

کودک همه را در اتاق انتظار شوکه کرد. مادر کودک هم بعد از شنیدن و بی طاقت شدن طول و عرض مطب را بارها در حالیکه دعا زمزمه می کرد پیمود ولی لاجرم

 

دل به خیابان زد تا از واقعیت بگریزد.

 

این عملیات قریب یک ساعت به طول انجامید و سپس درب باز شد. دکتر رباتیک به مطبش بازگشت و اعلام نمود: نفر بعدی بیاد تو! سپس آقا پسر کوچولو در حالیکه

 

خیس عرق و گریه بود با حالتی نزار بیرون آمد و درست کنار من بی حال روی مبل نشست. اما عجیب تر و جالب تر آمدن بابای بچه بود.

 

از دیدن او با آن وضع آشفته و فرسوده شده همگان جا خوردند.وقتی از کنارم می گذشت این دفعه من احساس غولی نسبت به اوداشتم. ظاهرا دیدن عملیات جراحی و

 

داد و فریادفرزندش کمرش را شکسته بود. وقتی تلفن همراهش زنگ زد ابتدا با یک دستمال عرق صورتش را پاک کرد و سپس در جواب تلفن گفت: بالاخره تمام شد

 

تو گویی بار بسیار سنگینی از دوشش برداشته شده بود. 

 

و چه شگفت آور است که از ناله ی جانگداز فرزند همچون کوهی به کاه و آنچنان اقیانوسی به نهر تبدیل گردد!

 

امید آنکه هیچ پدری ناله ی نا خوشی فرزندش را تجربه ننماید!!؟

سفر نامه- قاتل


 

1 شب به سرم زد برم لب دریا یه حالی بکنم. مهتاب ساحل را روشن کرده بود. روی تپه ای ماسه ای نشستم و به شلاق زدن های امواج

 

بر ساحل به تماشا ایستادم. امواج هم زیبا بودند هم خوفناک. سه ربع ساعت با خودم خلوت کرده بودم که یک دفعه همچی بنظرم رسید در قسمت

 

سنگ های موج شکن بدن انسانی روی آب شناور است. با خودم گفتم اشتباه می کنم و باز به دور دستها چشم دوختم. ولی اون قسمت ساحل کروکی ام میداد.

 

دوباره زیر چشمی اما دقیق تر نگاه کردم و از ترس بر خود لرزیدم وای خدای من یه جنازه بود که دمر توی آب غوطه می خورد.وحشتناک تر این که فکر کنم

 

 بچه هم بود.نمیدانم با چه سرعتی خودم را به اتاق مدیر هتل رساندم و جریان را براش نقل کردم. بنده ی خدا هم سراسیمه سرایدار را صدا زد و سه نفری لب دریا رفتیم

 

و با مشقت تمام جنازه ی طفلکی دختر 8 یا 9 ساله را از آب گرفتیم و روی ماسه ها دراز کردیم. سرایدار رفت که به پلیس زنگ بزند و من هم مبهوت دیدن غرق

 

شده ای که بروی صورت و دستهایش خراشهای نسبتا عمیقی دیده می شد. دور دهنش را هم کفی زرد رنگ احاطه کرده بود.  

 

ساعت 3 صبح محوطه ی هتل از نور چراغ های گردان پلیس و آمبولانس روشن شده بود.

 

یه ماشین نزدیک ساحل توقف و خانمی به سر زنان و شیون کنان خودش را به جنازه رساند. به محض اینکه صورت جنازه را دید بی حال شد و در

 

 حالیکه دهنک می زد مدام و پیوسته می گفت: ساناز،طفلکی ساناز من !...

 

عجیب اینکه دست و صورت مادر ساناز هم خراش های زیادی داشت. گویی مادرو فرزند برای نجات، از چنگ انداختن جنون آمیز به صورت هم ابایی نداشته اند

 

اما افسوس که زور آن قاتل قانون گریز بیشترو ساناز کوچولو را از بغل مادر ربوده و به ضیافت مرگ مهمانش کرده بود.

 

و این گونه بود که تقدیر و شایدم سهل انگاری سبب شد دریای بیرحم جنایتی دیگررقم زند.

 

4 صبح با اینکه اکثر اتاق های هتل روشن بود ولی هیچ سر وصدایی بگوش نمی رسید. غم و اندوه و شایدم ترس از این قاتل همیشه در کمین بر همه جا مستولی بود

 

تا فردا نوبت کدامیمان باشد!؟

تشکر و اعتذار


 

منّت خدای متعال را که پا داد و تونستیم چهار ماهی دست و پا شکسته آپ به روز باشیم،قلم بزنیم و خویش را بیازماییم.

 

همانطور که آپ به روز بودن را مزیت هاست ولی بزرگترین چالشش گرفتار شدن در بلای تکرار و روز مرگی است.

 

هر چند که همدل در حد توان خواست که تنوع خویش را حفظ نماید و از این رو فراز و نشیب نوشتارش بسیار بود تا بدان حد که سیخ ها زدیم به خود و دیگران و

 

حتی گاهی جمادات هم از دست ما در امان نماندند. فلسفه ی آمدن همدل همدلی بود اما در این دنیای وانفسا همدل و همدلی به جوک بیشتر شبیه است تا به جد.

 

اما چه کنیم در حد وسع خویش سعی نمودیم تا به لطف زبان طنز در تلطیف دلها  بکوشیم، ولی نشد که نشد. از بابت ناقص موندن هدفمان از شما همدلان معذرت

 

 و از باب مصاحبت و یافتن دوستان گلی همچون شما بر خود می بالیم.

 

با عنایت به آغاز سفرهای استانی همدل! من بعد مبنای آپ ها در قید و بند تاریخ و روز نمی گنجد و هر وقت پا بدهد ما هم پاییم. در این مدت از لطفتون،نظرتون

 

و راهنمائیهایتان بهره جستیم و امید واریم که در پناه حق فراموشتان نشویم.

 

بازهم ممنون همه تونیم و طلب بخشش بابت جسارت های احتمالی.

 

به امید دیدار.

 

((همدلتون((

 

 

شکوائیه


 

مردیم از بس که حقمان را خوردند و صدایمان به جایی نرسید.

 

قانون را برای ضعفا وضع و برای قانون گریزان مستمسک قرار دادند.

 

جهت اصلاح بر هیچ کس امیدی نمی رود مگر خود خود خودمان.

 

ریا بیداد می کنه،جفا موج می زنه و دعا تنها کاریه که از دستمان  بر می آید.

 

آی خدا چه دلی داری تو ،بنده ی آزاد آفریدی ،بیداد گر شد بندگیش را انکار و جور به همنوعان را سر لوحه قرار داد و

 

ما باز متوسل تو می شویم که آزاده ی سر کشت را در بند ساز!

 

زمینه ی ظهور آن بنده ی یکه تاز بی ریایت را فراهم ساز که دیگر از کسی کاری ساخته نیست.

 

خدایا مصلحت با توست ولی می ترسیم اگر دیر شود داغ آه به ذلت نشستن ریا کاران از دهان بیافتد.

 

پروردگارا در سر انجام کار ریشه ی ریا را بخشکان،  چرا که بر هم چیز توانایی و سره را از نا سره تو میزانی و بس!

تفسیر خبر-نخبگان


 

در خبرها آمده بود که فلان تومان پول و خداد تومان امکانات در اختیار نخبگان کشور قرار خواهد گرفت تا آنان در محیط آرام به کار و امورات خویش

 

پردازند شایدم یه جورایی مصدر کار برا دیگران شوند. یه عرض کوچیک خدمت بروبچ مسئول داشتیم گفتیم بگیم شاید رهگشا باشد. عزیزان من توجه داشته

 

باشید که ما هیچگونه قصد زیر آب زنی نخبگان را نداریم ولی نظراتی به سلولهای خاکستری مغزمان فشار می آورد که بهتر نبود با توجه به تعداد اندک

 

این اندیشمندان به اصطلاح مخ و مغز کمی هم به خیل پخمه گان کشور بپردازیم. آخه این به اصطلاح مغزها هر جوری باشه با اندک زحمتی به مغزشان می توانند

 

براحتی گلیم شان را از آب بکشند و به اصطلاح هیچگاه بن بستی در پیش نخواهند داشت و اینکه بتونند خودشان را سر پا نگه دارندشاهکار کرده اند مصدر کارشدن

 

برا دیگران پیشکششون! ولی پخمه سالاران این مرز وبوم که ماشاا...  تعدادشان هم کم نیست نه پولی نه اندیشه ی پول سازی بنابراین چه خوب میشود که هم زمان 

 

با ضرورت تاسیس بنیاد پخمه گان اندکی از امکانات نخبگان در اختیار این بنده های خدا قرار گیرد که گناه دارند این خیل بی چاره ها،خدا رو خوش نمی آد همه ی

 

مصیبت ها برای پخمه ها باشه دیگه!

 

))پخمه ی نخبه نما((