آویزان
راحتتون کنم عمرا هیچ چیز سر جای خودش قرار نگرفته و اینه که سر در گمی،چه کنم،نمی تونم و ندارم دامنگیر همه شده است.
ناگفته نماند این بچه ها هم حق دارند منتظر آویزون شدن بمانند آخه چشم دارند دو رو بر را را نگاه می کنند رفیقشون را می بینند که کاکل تمام کلاس درس بود و
الان به ضرب سفارش معاون فلان جاست،206 کمتر سوار نمیشه و با دختر شاه پریان وصلت کرده یعنی با کمترین تلاش بیشترین دستاورد.
بزرگترین مصیبت اینه که طفلکی ها همه ی مصایب را از چشم بابا می بینند که اگر فلان می کردالان ما هم فلان می شدیم آخه دستشون فقط به بابا ی بی چاره
می رسه بالاتر از بابا رو نمی بینند! سابق بر این بابا وقتی می خواست دلداری بده می گفت به زیر دستا هم نگاه کنید ولی الان هر چی دید می اندازه زیر دست تر
از خودش با یک سر عائله پیدا نمی کنه!
طفلکی بابا برا همینه که بعد از نیم قرن زندگی از ازدواجش پشیمان شده و تنها آرزوش اینه که کاش بچه هاش کر و لال بودند تا اطراف رو نبینندو نشنوند که
دیگران چه راحتتند و خودش چه ناراحت!
تو این وسط یه چیز نگران کننده تر از همه است و اون اینکه دیروز بابای باز نشسته یک ربع ساعت بیشتر به تفنگ دو لول شکاری در مغازه ی اسلحه فروشی
چشم دوخته بود و مدام با انگشتانش حساب کتاب می کرد!؟
طفلکی ،بینوا،بی چاره و قاتل بابای باز نشسته!!!!
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و