سفر نامه- قاتل
1 شب به سرم زد برم لب دریا یه حالی بکنم. مهتاب ساحل را روشن کرده بود. روی تپه ای ماسه ای نشستم و به شلاق زدن های امواج
بر ساحل به تماشا ایستادم. امواج هم زیبا بودند هم خوفناک. سه ربع ساعت با خودم خلوت کرده بودم که یک دفعه همچی بنظرم رسید در قسمت
سنگ های موج شکن بدن انسانی روی آب شناور است. با خودم گفتم اشتباه می کنم و باز به دور دستها چشم دوختم. ولی اون قسمت ساحل کروکی ام میداد.
دوباره زیر چشمی اما دقیق تر نگاه کردم و از ترس بر خود لرزیدم وای خدای من یه جنازه بود که دمر توی آب غوطه می خورد.وحشتناک تر این که فکر کنم
بچه هم بود.نمیدانم با چه سرعتی خودم را به اتاق مدیر هتل رساندم و جریان را براش نقل کردم. بنده ی خدا هم سراسیمه سرایدار را صدا زد و سه نفری لب دریا رفتیم
و با مشقت تمام جنازه ی طفلکی دختر 8 یا 9 ساله را از آب گرفتیم و روی ماسه ها دراز کردیم. سرایدار رفت که به پلیس زنگ بزند و من هم مبهوت دیدن غرق
شده ای که بروی صورت و دستهایش خراشهای نسبتا عمیقی دیده می شد. دور دهنش را هم کفی زرد رنگ احاطه کرده بود.
ساعت 3 صبح محوطه ی هتل از نور چراغ های گردان پلیس و آمبولانس روشن شده بود.
یه ماشین نزدیک ساحل توقف و خانمی به سر زنان و شیون کنان خودش را به جنازه رساند. به محض اینکه صورت جنازه را دید بی حال شد و در
حالیکه دهنک می زد مدام و پیوسته می گفت: ساناز،طفلکی ساناز من !...
عجیب اینکه دست و صورت مادر ساناز هم خراش های زیادی داشت. گویی مادرو فرزند برای نجات، از چنگ انداختن جنون آمیز به صورت هم ابایی نداشته اند
اما افسوس که زور آن قاتل قانون گریز بیشترو ساناز کوچولو را از بغل مادر ربوده و به ضیافت مرگ مهمانش کرده بود.
و این گونه بود که تقدیر و شایدم سهل انگاری سبب شد دریای بیرحم جنایتی دیگررقم زند.
4 صبح با اینکه اکثر اتاق های هتل روشن بود ولی هیچ سر وصدایی بگوش نمی رسید. غم و اندوه و شایدم ترس از این قاتل همیشه در کمین بر همه جا مستولی بود
تا فردا نوبت کدامیمان باشد!؟
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و