احساس پدری
وارد مطب دکتر که شد عین یه غول جلوه می کرد. نسبت به عیالش عین نسبت گوریل انگوری به بیگلی بیگلی یا نسبت دوست غول بیابونیش به
هارولد لوید می نمود. یه پسر تپل مپل با لباس های مرتب هم دنبالشون بود. وقتی پشت پیشخوان منشی قرار گرفتند با پرداخت فلوس موضوع مراجعه ی آنها
مشخص شد. ختنه کردن آن کوچولوی بی گناه از همه جا بی خبر. وقتی باباه روی مبل کنار من نشست هوای در رفته از مبل نشانگر رده ی سنگین وزن بودن
طرف بود. در برابر آن هیکل احساس حقارت بیش اندازه می کردم.
دکتر مثل ربات بدون احساس به اتاق جراحی رفت و از بابت کمک پدر بچه را نیز به داخل فرا خواند. چند دقیقه بعد صدای ضجه،ناله،فحش و ناسزا و سوختم سوختم
کودک همه را در اتاق انتظار شوکه کرد. مادر کودک هم بعد از شنیدن و بی طاقت شدن طول و عرض مطب را بارها در حالیکه دعا زمزمه می کرد پیمود ولی لاجرم
دل به خیابان زد تا از واقعیت بگریزد.
این عملیات قریب یک ساعت به طول انجامید و سپس درب باز شد. دکتر رباتیک به مطبش بازگشت و اعلام نمود: نفر بعدی بیاد تو! سپس آقا پسر کوچولو در حالیکه
خیس عرق و گریه بود با حالتی نزار بیرون آمد و درست کنار من بی حال روی مبل نشست. اما عجیب تر و جالب تر آمدن بابای بچه بود.
از دیدن او با آن وضع آشفته و فرسوده شده همگان جا خوردند.وقتی از کنارم می گذشت این دفعه من احساس غولی نسبت به اوداشتم. ظاهرا دیدن عملیات جراحی و
داد و فریادفرزندش کمرش را شکسته بود. وقتی تلفن همراهش زنگ زد ابتدا با یک دستمال عرق صورتش را پاک کرد و سپس در جواب تلفن گفت: بالاخره تمام شد
تو گویی بار بسیار سنگینی از دوشش برداشته شده بود.
و چه شگفت آور است که از ناله ی جانگداز فرزند همچون کوهی به کاه و آنچنان اقیانوسی به نهر تبدیل گردد!
امید آنکه هیچ پدری ناله ی نا خوشی فرزندش را تجربه ننماید!!؟
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و