حکایت دل- ملََخَک
وقتی منزل خالیست،معشوق دست به تلفن می شودو عاشق را به خود می خواند. چند دقیقه بعد دست در گردن یار و نجوای عاشقانه سکوت منزل را می شکند.
ناگاه سایه ای در پشت درب و صدای آیفون. معشوق،عاشق را به راه پله ی پشت بام رهنمون می شود تا از گزند در امان ماند. داماد بزرگ خانه بی توجه به
اطراف به درون خانه می اید و معشوق به ترفندی او را مشغول و خود نزد عاشق راه پله ای باز می گردد.
عاشق به چه کنم گرفتار و معشوق سعی در تیمار او. بخیر می گذرد و عاشقی که دزدانه آمده ،دزدانه هم می رود. عاشق هنوز در کوچه های اطراف سر گردان است
که صدایی او را به خود می خواند: بهترینم،دوستت دارم.
عاشق گویی از مسرت عشق بر ابرها گام می نهد،و سر خوش این همه پشتیبانی های یار.
او خوشبخت ترین هاست! حلاوت گناهی خفن توام با ترس و لرز در زیر دندانش می ماند،این خود دلیلی می شود برای لذتهای بعدی!
مَلَخَک بدان:
1 در منزل خالی هم خدا هست.
2 زمزمه ی عاشقانه دنباله دار خواهد بود.
3 آبرو اولین قربانی گناه است.
4 لذت گناه در زیر دندان گناهکار خواهد ماند.
5 نشاید که برای گریز از واقع بینی تن به پیش بینی دهیم.
و این حدیث ادامه خواهد یافت مَلَخَک تا سرانجام به چنگ در آیی!
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و