آقا ما هر بار در طول شیمی درمانی پیش خدا عجز ولابه کردیم که آخه چرا من؟چرا باید دراین سن و سال گرفتار سرطان ودرمان دشوارش شوم!؟خدا جون هم نه تر کرد ونه خشک،ایکی ثانیه بعدش واونم برای دفعات مکرر،بچه های کوچیک رو کنار تختم خوابوندبا کلی اذیت و گریه و زاری.

تزریقشان رو جلوچشمم قرار داد که خوب ببینم وآدم بشم واینکه هان،کودل عبرت بین!

خلاصه اینکه شکرت خدایا،راضیم به رضایت!!خیلی.