ایکی ثانیه
آقا ما هر بار در طول شیمی درمانی پیش خدا عجز ولابه کردیم که آخه چرا من؟چرا باید دراین سن و سال گرفتار سرطان ودرمان دشوارش شوم!؟خدا جون هم نه تر کرد ونه خشک،ایکی ثانیه بعدش واونم برای دفعات مکرر،بچه های کوچیک رو کنار تختم خوابوندبا کلی اذیت و گریه و زاری.
تزریقشان رو جلوچشمم قرار داد که خوب ببینم وآدم بشم واینکه هان،کودل عبرت بین!
خلاصه اینکه شکرت خدایا،راضیم به رضایت!!خیلی.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۵ ساعت 18:58 توسط عليرضا
|
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و