هم تختی2
بیمارمدام پرستارها را فرامی خواند وازخستگی اش گله می کرد.سرانجام دکتربه بالینش آمدوگفت:زیاد غر نزن،این جلسه ی آخریه که اینجایی!هرجورهست تزریق را تحمل کن.
سپس رو به همه ی بیمارها کرد وگفت:این خانم درمانش جواب داده وبعد یک سال این آخرین جلسه ایست که اینجاست. البته همه ی شما به خواست خدا خوب خواهید شداما فعلا نوبت این خانم است که سلامتیش را دوباره بدست بیاره و برای همیشه ازدست ما وبیمارستان خلاص بشه.
ازشنیدن این خبرخیلی خوشحال شدم.هرچند ازاین دست رویدادها به نسبت کم اتفاق می افته اما بازم جای خرسندیست که یکی دیگرازهموطنانمان تونست برسرطان مهلک فائق بیاد.
چه حس خوبیه که این باربه جای آه وناله ی همیشگی شاهد اشک شوقی بودم که درچشمان هم تختی هایم شکل گرفت.
الهی شکرت!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۴ ساعت 9:39 توسط عليرضا
|
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و