شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد(قسمت دوم)

عصر دیروز شکسته پاره از یکی از مغازه دارهای همسایه شنیدم که توسط یک کلاهبردار و از طریق کارت بانکی تلکه شده است.امروز صبح که اومدم در مغازه ،شاگردم گفت:یک آقایی به نام نادری زنگ زده و سفارش ده حلقه گل  بابت مراسم عید فطرداده است و قرار شده که دوباره زنگ بزند.حوالی ساعت 2 ظهر این آقا زنگ زد و بعد از کلی خوش و بش قرار گذاشت که با گرفتن شماره کارتم مبلغ 300 هزار تومان بابت بیعانه واریز نماید ولی چون به گفته ی خودش خیرین بانی این کار درخارج از کشور هستند و بابت مسائل پول شویی محدویتهایی دارند ازم خواست که به نزدیک ترین خود پرداز برم تا از نحوه دریافت بیعانه به وسیله ی کارت آگاهم سازد.

اینجانبان هم حساب شده به همراه یک کارت بانکی با موجودی 500 ریال به اصطلاح سر قرار حاضر شدم درحالیکه به واقع درمغازه، کنار دستگاه کارت خوان به انتظار تلفنش نشسته بودم.ناگفته نماند که بخاطر سواد کم اینجانب در یادگیری زبان بیگانه از قبل به خود پرداز مراجعه کرده بودم و تک تک مراحل دریافت و پرداخت وجه را به زبان انگایسی هم تمرین کردم و هم یادداشت برای روز مبادا.کلاهبردارکه زنگ زد از من خواست کارت بانکی را بزنم و با انتخاب زبان انگلیسی و وارد کردن پسورد آماده ی دریافت پول شوم.نالوطی ازم خواست گزینه ی انتقال وجه را انتخاب کنم و برای اینکه بو نبرم؛ خواست مبلغ مورد نظرش را با نوشتن دو صفر قبل عدد به این شکل 002500000 ریال وارد نمایم و تومرحله ی بعدی با خوندن شماره کارتش بصورت یکجا،گنگ، و مبهم در خواست ثبت آن را کرد.دست آخر هم ازم پرسید الان چه می بینی؟گفتم:دو گزینه ی بله و خیر به خارجی.اونم گفت:بزن بله! گفتم:زدم!گفت :تموم شد؟گفتم:آره،حالا پول تو حسابمه؟گفت:بله!فوری از طریق کارت خوان حسابم را چک کردم و دیدم خبری نیست.بلوف زدم و گفتم:فلانی پولی به حسابم اضافه نشده،نکنه کارتم خرابه!بزار با اون یکی کارتم امتحان کنم ولی خوب یه 5 میلیونی ته حسابم داره مشکل ایجاد که نمیشه!انگاری حقه ام گرفت وکلاهبردار تصمیم گرفت یه بار دیگه ریسک کنه.سپس با کلی بد و بیراه به عابر بانکها ازم خواست به یک عابر بانک دیگه مراجعه کنم.

گفتم:فعلا دم افطاره و ما هم مهمانی دعوتین،باشه یک وقت دیگه.تماس را قطع کردم و به هر که فکر می کردم مسئول رسیدگی به این جورکلاهبرداریهاست زنگ زدم اما جوابی نگرفتم!! کلاهبردار را به هر فیلمی بود تا فردا پیچوندمش و هر بار با گنگ نشون دادن خودم خام ترش کردم ولی تصمیم گرفتم فردا هر طوری هست جریان را فیصله بدم.

فرداش زنگ زد و گفت:برو جلو یه عابر بانک دیگه.گفتم:اتفاقا یه عابر بانک جلوم هستش!باز همون مراحل قبلی را دو تایی طی کردیم تا رسیدیم به همون مرحله ی بله و خیر!گفت:چی شد؟گفتم:بزنم یا نه؟گفت:بزن.منم با صدای بلند زدم:گیییییییییییییک!!(با عرض معذرت!)

گفت:پس چی شد؟گفتم:فلان فلان شده ی فلان فلان شده!(یادمانی ازخواهر و مادر طرف)(بازم اکسکیوزمی،پلیز!).در نهایت طرفم با آزردگی گوشی را قطع کرد و رفت پی کارش یا شایدم طعمه ی بعدیش!

پی نوشت:این پستی رو که خوندین خیلی جدی بگیرین،چرا که این روزا این نوع کلاهبرداری با اشکال متفاوت خیلی رو بورسه!غرض ما هم اطلاع رسانی بود که خفت نشین.   

 

شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد.(قسمت اول)


1 – در قالب یک خانم خبرنگار در حال بازدید از مجتمع دختران عقب مانده ذهنی هستید که یک دفعه یکی از آنها بیاد جلو و پیله ی ساعت مچی آب طلای شما کنه و تو هم از روی رودربایستی  از سایر بازدید کنندگان اونو بهش بدی و بنده خدا هم بشکن زنان و با دو بین دوستانش غیبش بزنه!

2 – در حالیکه عین اسب آبی دهانت را جهت اولین گاز به هات داگت باز کرده ای یک دفعه چشمت به دختر و پسر ژولیده ای می افته که بیرون از مغازه در حال حساب کتاب پولهای خردشون و مطابقت با منوی غذاها نصب شده بروی دیوار هستند.اون وقته که نخورده احساس سیری می کنی و کلا غذا کوفتت می شه!

3 – ساعت یک شب کنار ساحل لمیده روی تخت و قلیان بدست مشغول عشق و حالی که یک خانم بهت نزدیک میشه و طلب یک لیوان آب معدنی می کند.بهش که میدی چند قدم اون طرف تر با همون مقدارآب شروع به آب بازی می کنه ،اونوقته که می فهمی طرف روانش پاکه و این روزگار کج  مدار همه چی رو ازش گرفته و البته به کدامین گناه!؟

4 – تو سرمای زمستون و پشت چراغ قرمزداخل ماشین گرم و نرم لم دادی وداری با انگشتت نقش قلب رو شیشه می کشی که درست از وسط همون قلب چشمت به پیرزن گدایی می افته که عاجزانه نگاهت می کنه، اونوقته که یهو هوا برت  می داره که عشق کیلویی چنده!؟ 

نسخه مرگ

مرگ یعنی انتها یعنی آخرخط.یعنی فرصتها تموم شد و آوانسی دیگه در کار نیست.مرگ یعنی در قد و قواره ی خاک ظاهر شدن. اونایی هم که در تئوری به خوردمون دادند که مرگ سر آغازه وشروع یه فصل جدید،کشکه!زندگی همینه که هست،خوبی بودی با ملت کمی دیرتر فراموش می شی البته اگه بد بد هم باشی این فحش و ناسزاهای پشت سرت که تو رو بیادشون میاره.

اصلا یک جورایی جاودانگی با مرگ در تضاد کامله.هر چی خواستیم ببافیم که نه بابا مرگ پایان نیستش ،باز همینکه گذرمون افتاد آرامستان و گله گنده هایی دیدیم که کله پا شدند ؛خط بطلان کشیده شد رو باورامون.

هضمش سخته اما همین بارگاه ومقبره های بالا بلندی که به نوعی میزبانند دوامشون از مهماناشون بیشتره!شاید که اگه همین برج و باروها هم نباشه می شی خاک بی مقدار بدون هیچ اثری!اینم خیلی حزون انگیزه که یادمون به اتکای چهارتا آجروسیمانه!!

حالا هر جور که میخواید قضاوت کنید که این نوشته ها مربوط میشه به یه آدم دنیا پرست،پوچ گراوناباوربه اون وردنیا ؛اما راحتتون کنم چرا نقد بزارید بچسبید به نسیه.

از همین الانه که قدم بر می دارید سعیتون این باشه که مثبت ظاهر بشین و لبخند بشونین روی لبها عوض لعن و نفرین.قدمها رو محکم بردارید و در کمک به دیگران دست و دلباز باشید شاید که این طوری بیشترک موندگار خاطرها بشید.

هر کی هستی و با هر نوع مسلک سعی کن سالم زندگی کنی و برای دیگران سلامت روح و آسایش به ارمغان بیاوری.اگه این طوری زیستی کمی دیرتر خاک می شی و فراموشت می کنند.به قول خدا بیامرز سعدی:هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات و اگر هم بر نیاید  آنی شدی اموات!

خلاصت کنم ،دم را عشق است؛زندگی را بچسب و قدرش را بدان که بعدا فقط حسرت است و حسرت. 

پی نوشت:هزار دفعه گفتم قبل خواب صادق هدایت نخون!!

غیر متعهد ها


نه اشتباه نکنید،این بلغورات که من بعد میاد اصلا ربطی به کشور دوست و برادر سوریه و بحران های فعلی  موجود در آن ندارد.اساسا به ما هم مربوط نیست که اون طرفا چه خبره! سمند ارزون،نفت رایگون،آه مردم،حمام خون،ارتش دولتی یا  نوع غیرانتفاعی اش،محله ی صلاح الدین،شکست طرح عنان،سیاست اردوغان و حمایتهای این و آن برای ما مفاهیمی کاملا نا آشناست و حکایت از این داره که ما سرمون تو لاک خودمونه و حالیمون نیست که  دور و برمون چه خبره!فقط این تعطیلات چند روزه نشست های مشورتی فرصتی شده برای دست به قلم شدن؛اونم به شرحی که فقط عاقلان دانند:ما که داشته ها و نداشته هایمان را در طبق اخلاص گذاشتیم که به طرف حالی کنیم که ما حرف و دلمان یکیست.با صداقت پا پیش گذاشتیم وازهیچی هم کم نگذاشتیم و به آنچه هم که می گن تعهد صادقانه عمل کردیم .شب و روز و سرما وگرما هم شاهدمون بودند که کم نیاوردیم و حرفمان فقط و فقط یکی بود:تو!

حالا گناه ما چی بود که طرف قالمان گذاشت و به تعهدش از سر صداقت عمل نکرد.البته خدایی نقشش را بخوبی بازی کرد،بازی مزورانه با دلی بی قرار!

اما ما چه کردیم؟با اینکه می دانستیم که تو گفتن هایش نه خاصه ی ماست بلکه از سریا ست باز از سر ارادت خویشتن را به غفلت زدیم و تن به بازیچگی دادیم تا مباد که طرفمان آزرده شود.اما بالاخره بار کج به زمین خورد و نقشها نقش بر آب .ما را که حساب پاک بود ،هرچند که شکستیم اما نگسستیم اما آن قافله سالارعشق مجازی چون ابرها به کناری رفتند و تاب نورواقع نداشت ،هم شکست و هم گسست.

ما هم ماندیم و حوضمان و کلی از خاطرات ناخوشایند خوش نما و تنها آرزویی که کم از انتقام نیست:خدایا،چنان قلب شیشه ایش  را به عشق مبتلا کن تا درد فراق و عدم وفا را به پوست و استخوانش درک نماید.آمین.

 

پی نوشت:اگر چیزی دستتون رو نگرفت زیاد زور نزنین چرا که اونی که باید بگیره،

می گیره.فقط باید دلی شیشه ای داشته باشی و جز غیر متعهد ها باشی که خدا کنه که نباشی!

(رقصاندنمان ،رقصیدیم تا برقصانیمشان)

شکاری از جنس دل


در بلندای کوهی مشرف بر برکه ای کوچک و دنج اسلحه به دست انتظار شکار می کشیدم. آنچنان استتار کرده بودم که محال بود کسی مرا از محیط بازشناسد.ناگهان ماشینی لوکس در پای کوه متوقف شد.راننده ی میانسالی از آن پیاده شد و خیلی چالاک در حالیکه یک بطری آب به دست داشت راه صعود از کوه را در پیش گرفت.

بدون آنکه متوجه من شود در چند ده متریم متوقف و با همان لباس های فاخر بر زمین نشست. اولین چیزی که به فکرم خطور کرد گنج بود،پس دم نزدم و به نظاره نشستم.مرد با همان آب اندک وضو ساخت و رو به افق به نماز ایستاد.نمازی بی وقت اما متواضعانه.تاب نیاوردم و به نزدش رفتم.بی آنکه از هیبتم یا اسلحه ام بترسد به خوش و بش با من پرداخت.

وقتی دلیل نماز بی وقت آنهم در اینجا ی پرت را پرسیدم،جواب داد:همه ی چیزهایی که از خدا خواسته ام بهم داده است ؛زن،بچه،خانه و ثروت. نمازی را هم که در خانه می خوانم ادای دین می دانم،اما در این جا نمازم راز و نیازیست بین من و او؛فارغ از وظیفه  ومرهمی برای روحم. پس چون به قصد او به اینجا آمده ام و او را صاحب و مالک همه چیزم می دانم ازهیچ کس و هیچ چیز نمی ترسم حتی توی مسلح چرا که پشتم ذات اقدس اوست و بس.ضمن اینکه خلوتیم با خدا سالهاست که بر قراراست نه تنها بد ندیده ام بلکه هر بار گشایشی در جان و مالم  به وجود آمده که مشوق خلوتی هایم بوده است.

هوا تاریک شده بود و پایان موعد شکار.کوله ی شکار را بستم با شکاری از جنس حلول معبود در دل بنده اش.

حکایت دل – عایدی

خیابان آوردش،خیابان بردش.عایدی ما هم درد فراقش!