1 – در قالب یک خانم خبرنگار در حال بازدید از مجتمع دختران عقب مانده ذهنی هستید که یک دفعه یکی از آنها بیاد جلو و پیله ی ساعت مچی آب طلای شما کنه و تو هم از روی رودربایستی  از سایر بازدید کنندگان اونو بهش بدی و بنده خدا هم بشکن زنان و با دو بین دوستانش غیبش بزنه!

2 – در حالیکه عین اسب آبی دهانت را جهت اولین گاز به هات داگت باز کرده ای یک دفعه چشمت به دختر و پسر ژولیده ای می افته که بیرون از مغازه در حال حساب کتاب پولهای خردشون و مطابقت با منوی غذاها نصب شده بروی دیوار هستند.اون وقته که نخورده احساس سیری می کنی و کلا غذا کوفتت می شه!

3 – ساعت یک شب کنار ساحل لمیده روی تخت و قلیان بدست مشغول عشق و حالی که یک خانم بهت نزدیک میشه و طلب یک لیوان آب معدنی می کند.بهش که میدی چند قدم اون طرف تر با همون مقدارآب شروع به آب بازی می کنه ،اونوقته که می فهمی طرف روانش پاکه و این روزگار کج  مدار همه چی رو ازش گرفته و البته به کدامین گناه!؟

4 – تو سرمای زمستون و پشت چراغ قرمزداخل ماشین گرم و نرم لم دادی وداری با انگشتت نقش قلب رو شیشه می کشی که درست از وسط همون قلب چشمت به پیرزن گدایی می افته که عاجزانه نگاهت می کنه، اونوقته که یهو هوا برت  می داره که عشق کیلویی چنده!؟