در بلندای کوهی مشرف بر برکه ای کوچک و دنج اسلحه به دست انتظار شکار می کشیدم. آنچنان استتار کرده بودم که محال بود کسی مرا از محیط بازشناسد.ناگهان ماشینی لوکس در پای کوه متوقف شد.راننده ی میانسالی از آن پیاده شد و خیلی چالاک در حالیکه یک بطری آب به دست داشت راه صعود از کوه را در پیش گرفت.

بدون آنکه متوجه من شود در چند ده متریم متوقف و با همان لباس های فاخر بر زمین نشست. اولین چیزی که به فکرم خطور کرد گنج بود،پس دم نزدم و به نظاره نشستم.مرد با همان آب اندک وضو ساخت و رو به افق به نماز ایستاد.نمازی بی وقت اما متواضعانه.تاب نیاوردم و به نزدش رفتم.بی آنکه از هیبتم یا اسلحه ام بترسد به خوش و بش با من پرداخت.

وقتی دلیل نماز بی وقت آنهم در اینجا ی پرت را پرسیدم،جواب داد:همه ی چیزهایی که از خدا خواسته ام بهم داده است ؛زن،بچه،خانه و ثروت. نمازی را هم که در خانه می خوانم ادای دین می دانم،اما در این جا نمازم راز و نیازیست بین من و او؛فارغ از وظیفه  ومرهمی برای روحم. پس چون به قصد او به اینجا آمده ام و او را صاحب و مالک همه چیزم می دانم ازهیچ کس و هیچ چیز نمی ترسم حتی توی مسلح چرا که پشتم ذات اقدس اوست و بس.ضمن اینکه خلوتیم با خدا سالهاست که بر قراراست نه تنها بد ندیده ام بلکه هر بار گشایشی در جان و مالم  به وجود آمده که مشوق خلوتی هایم بوده است.

هوا تاریک شده بود و پایان موعد شکار.کوله ی شکار را بستم با شکاری از جنس حلول معبود در دل بنده اش.