شاخه های اصالت


آریایی منش ها را به راحتی می توان به دو شاخه تقسیم نمود:

دسته اول که متاسفانه پر شمارند ، شارلاتان پیشه و پدر سوخته و ختم روزگارند که به مانند کنه چسبیده به فلوس اند و به همه چیزخویش پشت پا زده تا بلکه بتوانند به اهداف نا ثواب خویش دست یازند.اینان ظاهری آراسته و موجه به خویش می گیرند و در باطن به اهریمن درس می آموزند.این قشر سوار کاران ماهرند که از هر فرصتی برای سواری گرفتن از دیگران مترصدند و فراموشکار خدا واهل بیتش  نیزهستند.رحم و  شفقت را در دل ایشان جایی نیست و اگر چکه ای آب از انگشتانشان بچکد به یقین نشان از ریاست و به غیر از این گمان بردن خیال خام است.اینان همانانی هستد که آبرویی برای نژاد آریا در هیچ کجای کره ی ارض نگذاشته اند و با تاسف فراوان اهل دنیا این نابکاران را نماد آریایی می دانند و بی آبرو.این گرگ صفتان حتی به هم مسلکان خویش نیز ترحمی ندارند و با دریدن یکدیگر سعی می نمایند پلکانی برای پیشرفت خود بسازند.دروغ،تهمت،رسوا بازی ،مظلوم نمایی و تجاوز به حقوق دیگران از دیگر خصایص ناپسند این طیف است که واقعا اگر اعتقادی به روز جزا باشد این دسته یک ضرب مهمان جهنم و عذاب خداوندگارند.ناگفته نماند که اینان پیر و جوان ندارند و جملگی سروته یک کرباسند.

دسته دوم:سواری دهندگانی هستند که شاید بواسطه ی حجب و حیا ،ایمان و اعتقاد یا اصالت خانوادگی بردگانی محسوب می شوند که از سوی گروه اول مورد ظلم و ستم قرار می گیرند و معمولا شکوائیه های خویش را در قالب دعا و نفرین با تنها معبودشان در میان می گذارند.این افراد سعی در سالم زیستن دارند و معمولا خلوص نیتشان در چهره های آنها نمود پیدا می کند.این افراد صالح به شمار بسیار اندکند و همین کم شمارن نیز در معرض خطر روزانه اند یعنی چون که این بیدادها را می بینند به نوعی برای حق ستانی شاید متوسل خطا شوند پس هر لحظه در معرض امتحانند و بسته به لغزشان از تعدادشان کاسته و بر شمار نا اهلان افزوده می گردند.

افراد گروه اول از افراد گروه دوم به عنوان ساده لوح،مساعد سواری گرفتن و خوراک یاد می کنند و افراد گروه دوم هم به اولی ها لقب دوزخیان می نهند.بدبختی اینجاست که با توجه به آمار زیاد آریایی منش های دسته اول ؛باید حواستان بسیار جمع باشد و دو دستی به کلایتان بچسبید چرا که فارغ از این که جزو کدام دسته اید هر آن امکان بلعیده شدن دارید چه بعنوان ساده لوح و چه به اسم روباهی در میان گرگها!

پی نوشت:خیلی خواسته شد حفظ حرمت شخصیتها،نژاد و اصالت خانوادگی شود اما با عرض هزاران بار تاسف و درماندگی اینها نه تنها توهم نیست بلکه واقعیت محض روزگار ماست و ناچاریم از گفتنش بلکه در معدود افرادی بیداری و تغییر رویه حاصل آید،هر چند که امیدی نمی رود!

یک پیشنهاد تاریخی


بی مقدمه دیدن بالا و پایین آوردن مجسمه ها در جای جای دنیا به مناسبتهای گوناگون فارغ از هر گونه بار سیاسی سبب ساز ارائه این پیشنهاد گردید که به یقین 350 سال دیگر ملل اقصی نقاط جهان به این نتیجه خواهند رسید که این اظهار نظر با رویکرد همدلی صورت پذیرفته ولی افسوس که مانند همیشه خیلی دیر متوجه کرامات آن همدل شده ایم!

اما پیشنهاد:

1- مهم تر از همه  این که بایستی ترتیبی اتخاذ شود تا به هر زور و جبری هست این پیشنهاد در قانون اساسی هر کشور الحاق شود تا پشتوانه ی اجرایی و الزامی داشته باشد.

2- با عنایت به به ساخت تندیس ها و مجسمه ها بر مبنای شخصیتها و وقایع خاص و تاثیر گذار پیشنهاد می شود این یادمان های تاریخی که بخشی از فرهنگ و پیشینه ی هر کشوری است در صورت بروز هر گونه فراز و نشیب اجتماعی به محل یا نمایشگاه خاص منتقل گردد تا از هر گونه آسیب و خدشه در امان بمانند.

3- به هر حال ساخت هر تندیس هزینه بر است و بالطبع از بودجه هر مملکت برای آن صرف می شود پس آسیب رساندن به آنها ضرر رساندن به سرانه ی هر کشور است که باید جلو آن گرفته شود.

4- اگر نهادی خاص و ویژه تولیت این مجسمه ها را بر عهده بگیرد و قانونی اعمال گردد که این نهاد تا بعد از چند سال مصون از عواقب تغییرات دولتها،حکومتها،سیاست ها و انقلابات مستقل عمل نماید؛بی شک نصب ها و تعویض های مجسمه ها در کمال صحت و سلامت و به شکل منطقی تر صورت می پذیرد.

5- حفظ و نگهداری مجسمه ها فارغ از هر گونه دغدغه سیاسی می تواند در آینده نقطه ی عطفی برای تاریخ پژوهان،سینما گران،هنرمندان و نویسندگان باشد.

6- مصون نگه داشتن این مجسمه ها در کوران رخدادهای اجتماعی مانع از هر گونه اقدام شتاب زده و افراطی می گردد و عاملی می شود که حق و حقوق سازنده ی اثر هم به نحوی محفوظ بماند.

7-وقتی جماعت بدانند که سازمان یا نهادی خاص متولی نصب مجسمه های جدید یا بر چیدن تندیس های قدیمی است به صورت هدفمند تری با این سازه ها بر خورد خواهند کرد .کما اینکه تجربه ثابت کرده که تصمیمات لحظه ای عاقبت فجیعی برای این سازه ها بعد از به پایین کشاندنشان رقم زده است.

8- ساخت نمایشگاهها ویژه نگهداری تندیس ها در اطراف هر شهر می تواند به مرور زمان عاملی برای عبرت،ایجاد مشاغل خاص و تقویت صنعت گردشگری و توریسم به حساب آید.

پ.ن: کو گوش شنوا و کی 350 سال دیگربرسه تا این پیشنهاد تصویب بشه!!!!!!؟

کژی ها


عجایب احوالتی این روز ها به چشم می خورد آنهم به حد افراط.صحبت از  نادرستی و ناراستی انجام امور است به توسط اهلش.حال که بر همگی مسجل شده که ناشایستگی ها غالب اکثر امور این مملکت شده به دشواری می توان آن تعداد اندک  را به شمار در آورد که بر مدار راستی و صافی می چرخند و انجام صحیح امور را وظیفه ی خویش می دانند.

نگارنده که بر هر جا می نگرد به جز ناخالصی و ریا نمی بیند و ای کاش که این عیب تنها مختص دیدگان وی بود اما فغان ها و ناله ها که از اکناف به گوش می رسد متاسفانه نشان از وقوع بیماری واگیردار است و بس. البته این مرض دیر زمانی است که به جان این ثغور افتاده اما آنچه اینک نمود پیدا کرده شدت و ازدیاد کمیت آنست که بی سابقه می باشد.

سیاه نمایی در کار نیست اما انگار مرام و معرفت به کل ازمیان رخت بر بسته و مردم تن پرور جملگی سعی در به مقصد نایل شدن دارند آنهم به هر قیمتی الا تلاش و زحمت.اگر هم کسی مانده باشد که هنوز بر صراط صداقت ره پبیماید به یقین در این آشفته بازار آن قدر پیچ و تابش دهند تا او هم از راه بدر شود.این روزها دیگر حرف ها جلای خود را از مردانگی و یکرنگی نمی گیرند و به اشتباه کذب و بد قولی را زرنگی می پندارند.وحشتناک ترکه این همه کژی و ناسالمی راسعی دارند در لوای عوام فریبی و ظاهر آراسته پنهان دارند غافل از اینکه این کار به جز بی اعتمادی و بروز عارضه های اجتماعی توفیری نخواهد داشت.حال بر موش کور هم عیان شده که چنانچه پست و مقام یا در آمد زیادی خواهانی بایستی یک جورایی با زیر پا گذاشتن اخلاق و بی خیال شدن وجدان و فطرت پاک متصل اربابان قدرت گردی تا بتوانی سری در میان سر ها گردی.

هر چند مصلحت خدا در گرداندن روزگار سر همین تعداد اندک افراد صالح است اما این دلیلی نمی شود که با انجام کار های ناشایست و نادرست قهر خدا را طلب کنیم و روزگارمان را سیاه نماییم.این خواهش نیست بلکه در خواست انجام وظیفه است که بیایید هرکداممان بسته به وظایف محوله نیکی و صداقت را پیشه نماییم شاید که فرصتها را برای خویش طولانی تر سازیم.  

در سوگ عقل!

در سوگ عقل!

شاید خواست خدا بود ،شایدم هم فشارات دوروبرت که کارت به جنون کشید و من به اصطلاح عاقل با اینکه همه ی اینها را می دانستم اما قدمی در جهت کمک به تو برنداشتم.من عاقل را شرم بادا که هر روز هفته می دیدمت وباز نادید می پنداشتمت.

حال تو دیوانه بودی و با عذری موجه فارغ از همه ی دنیا ،اما مرا که عقل بود و قدرت درک و استدلال پس چرا چراها را نفهمیدم!می گویند آن بالایی ازهر کسی به اندازه ی توانش متوقع است پس به یقین توی دیوانه در میان عاقل ها امتحانی بودی تا درایت ها سنجیده شود.چه خیال خامی !هیچکدام ازما عاقل ها نه تنها به تو به عنوان یک بیمار نیازمند کمک ننگریستیم که هیچ؛ بلکه گاهی با اعمال ناشایست خویش در جهت تشدید بیماریت عمل نمودیم.

همه به تو به چشم یک موجود مصلوب الاختیار می نگریستند و نادید می انگاشتنت و اگر هم ذره ای رحم در دلشان بود در عالم ذهن و اوهام جمع وجور کردنت را وظیفه ی سازمانهای خاص میدانستند و با عذری بدتر از گناه  از خودرفع تکلیف می نمودند.

در یک معادله ی خیلی ساده ،اگر زمین و زمان با یک عاقل مانند دیوانه رفتار کنند حتما او به مالیخولیا دچار خواهد شد حال به جای اگردرعالم واقع به نحوه ی برخورد جامعه با یک روانی دقت نمایید که باسو رفتارها و عدم ملاحظه مرتکب چه پیامد های تلخی در باره ی یک مریض نیازمند مراقبت ویژه می شوند که کمترینش شدت یافتن بیماری وی است.

یا خدا ما را به خاطر عاقل بودن و مسئولیت داشتن،ناکرده ها و چشم فروبستن های مصلحتی ببخش و در بهشت به اندازه ی همان دیوانه ی بی گناهت مورد مغفرت قرار ده.

((آمین – بنده ی عاقل نمایت))    

وروجک


آقای بالای چهل سال با شازده ی 10 ساله اش تشریف می آورند استخر.بابا هیچی شنا بارش نیست اما آقازاده کمی می تونه تو آب شلپ و شلوپ کنه.بابا قصد می کنه در معیت دیواره ی استخر گاماس گاماس بره قسمت عمیق.پسر بابا هم درست همون وسطای استخر شوخیش با باباش گل میکنه.بابا همین که نفس کم میاره گلاویز دیوار می شه تا یه نفس بگیره.آقا پسر هم از باب تفریح با هر ترفندی از جمله لگد سعی میکنه بابا رو از دیوار دور کنه تا کمی بخنده.بیچاره بابا با اون شکم برآمده و کله کچل با خودش میگه:عجب کاری کردم اومدم عمیق!اما بچه ول کن نیست و نمی زاره دست بابا به دیوار برسه.

خلاصه بعد از کلی آب خوردن و قیل و قال با واسطه ی نجات غریق بابا رو با شکم پر از آب بیرون می کشند و طفلکی  سرافکنده و خجل قدم زنان خودش را به قسمت کوچولو های استخر می رسونه.حتما تو دلش میگه:عجب وروجکیه!اگر نمی فرسنادمش کلاس شنا،این بلاها رو سرمون نمی آورد.

شنود های  این روز های من!

*عجب کاریه!تو نیکی کن بنداز تو دجله سپس دست روی دست بزار که کی دجله می خواد جواب بده!

 

*این قدر قبح اعمال از بین رفته که یارو رک میگه:به هر نحوی شده می بایست میز و صندلیم را نگه دارم!

 

*جون تو جونش کنی طرف اصالت خانوادگی نداره!

 

*یا رب روا مدار که گدا معتبر شود!

 

*کو حیا،نه کوچکی نه بزرگی هیچی بارش نیست!

 

*ساده نباش،این روزهاپدر سوختگی حرف اول را می زنه!

 

* یه زمانی پر رویی هم حد و مرزی داشت !