در سوگ عقل!

شاید خواست خدا بود ،شایدم هم فشارات دوروبرت که کارت به جنون کشید و من به اصطلاح عاقل با اینکه همه ی اینها را می دانستم اما قدمی در جهت کمک به تو برنداشتم.من عاقل را شرم بادا که هر روز هفته می دیدمت وباز نادید می پنداشتمت.

حال تو دیوانه بودی و با عذری موجه فارغ از همه ی دنیا ،اما مرا که عقل بود و قدرت درک و استدلال پس چرا چراها را نفهمیدم!می گویند آن بالایی ازهر کسی به اندازه ی توانش متوقع است پس به یقین توی دیوانه در میان عاقل ها امتحانی بودی تا درایت ها سنجیده شود.چه خیال خامی !هیچکدام ازما عاقل ها نه تنها به تو به عنوان یک بیمار نیازمند کمک ننگریستیم که هیچ؛ بلکه گاهی با اعمال ناشایست خویش در جهت تشدید بیماریت عمل نمودیم.

همه به تو به چشم یک موجود مصلوب الاختیار می نگریستند و نادید می انگاشتنت و اگر هم ذره ای رحم در دلشان بود در عالم ذهن و اوهام جمع وجور کردنت را وظیفه ی سازمانهای خاص میدانستند و با عذری بدتر از گناه  از خودرفع تکلیف می نمودند.

در یک معادله ی خیلی ساده ،اگر زمین و زمان با یک عاقل مانند دیوانه رفتار کنند حتما او به مالیخولیا دچار خواهد شد حال به جای اگردرعالم واقع به نحوه ی برخورد جامعه با یک روانی دقت نمایید که باسو رفتارها و عدم ملاحظه مرتکب چه پیامد های تلخی در باره ی یک مریض نیازمند مراقبت ویژه می شوند که کمترینش شدت یافتن بیماری وی است.

یا خدا ما را به خاطر عاقل بودن و مسئولیت داشتن،ناکرده ها و چشم فروبستن های مصلحتی ببخش و در بهشت به اندازه ی همان دیوانه ی بی گناهت مورد مغفرت قرار ده.

((آمین – بنده ی عاقل نمایت))