سفر نامه – سر عین


در فاصله حدود 80 کیلومتری آستارا تا اردبیل باید از گردنه ی حیران عبور نمائید.گردنه ای زیبا که حد فاصل آب و هوای خزری با ناحیه ی کوهستانی تلقی می شود.آستارا را هم می توان با بازارچه ی مرزی معروف و نه چندان ارزانش شناخت که می تواند ساعتی برای هموطنان سر گرم کننده باشد.پیچ و تاب گردنه ی حیران و وجود جنگل زارها و رود خانه ی مرزی ما بین ایران و جمهوری آذربایجان و تماشای پاسگاههای متعدد و سر بازانی که در اطراف سیم خاردار ها پرسه می زنند حال و هوای خاصی دارد.گرفتن عکس در اوج قله ی سبلان ،خوردن آش دوغ محلی و خرید عسل سوغاتی دل هر رهگذری را می رباید که البته می بایست استشمام بوی لنت ماشین ها را نیز به آن افزود!

معمولا در اردبیل یادی از ورزشکاران بنام ملی در ذهنتان خطور می کند ولی اکثر مسافرا ترجیح می دهند با طی 25 تا 30 کیلومتر راه خودشان را به سمت سر عین و آبگرم های معروفش کج کنند.از حدود 10 کیلومتری سرعین جوانانی رشید به تعداد زیاد در حد بستن جاده و راه بر مسافران به طرز غیر قابل باوری سعی در ارائه مساکن استیجاری خود دارند.شاید این عمل مخاطره انگیز آنان برای ارائه خدمات و امرار معاش قابل تحسین باشد ولی باور بفرمائید اگر دم غروب باشد نصف عمر می شوید.پیله کردن این عزیزان به حدی است که اگر از دست پیاده نظام آنان بگریزی سواره نظامشان در قالب موتور سواران به تعقیبت خواهند آمد تا ارئه خدمات دهند!!هر چه به سرعین نزدیک تر می شویدبه تعداد جوانان افزوده می شود به نحویکه در ورودیه اصلی شهر مجبور به ایست و تحمل بالا رفتن جوانان از سر و کول خودرو می شوید.راستش را بخواهید این منظره خیلی برای شهر زشت می نماید و نیروی انتظامی هم برای رفع معضل کمپلت عاجز است.آنچه مسلم است در قیاس با چندین سال قبل و کمبود جا و امکانات در سر عین و با وجود این همه بازار رقابت با اندکی تفحص می توانید محلی مناسب برای اقامت بیابید.

آبگرم های سرعین بسته به امکانات و بزرگی با بلیط 1000 تا 6000 تومانی پذیرای مسافران هستند.تقریبا تمامی آبگرم ها در یک محدوده ی خاص حول میدان اصلی شهر احداث شده اند  و نام یکی از معروفترین های آنها آبگرم سبلان است.این آبگرم مجهز به سونای خشک،اسخر عمومی،جکوزی و وان های تک نفره می باشد.البته با گذشت سالها کم کم شواهد استهلاک و رسوب گذاری بر در و دیوار این آبگرم مشهود گشته و با اندکی هزینه کردن بیشتر می توان به آبگرم ایرانیان مراجعت نمود که در حال حاضر سو گلی آبگرم ها به حساب می آید.

وقتی از هیاهوی شهر و بازارچه های مالامال از مایو،ترشیجات،آب زرشک،عسل و معجون سر عین فاصله بگیرید به فاصله ی 20 کیلومتری شمال غربی به ارتفاعات آلوارس می رسید.اینجاش واقعا دیدنی است.کارخانه ی آب معدنی واتا  و وجود گل های زیبا در کنار برف؛ آن هم در اواسط خرداد ماه هوش از سر هر بنی بشری می برد.نا گفته نماند که به همین تناسب در ارتفاعات شمال شرقی سر عین نیز روستاها و عشایر منطقه با عرضه ی دوغ  یا نان فتیر شهرتی به هم زده اند. حیف است به سر عین بیایید و ارتفاعات آلوارس در نیم ساعتی شهر را ملاحظه نفرمائید.در آن بالا بالاها تشکیلات نیم بند احداث یک تله کابین و پیست اسکی روئیت می شود که می تواند در آینده نوید بخش یک منطقه ی توریستی منحصر به فرد باشد.در مسیر سر عین تا آلوارس رودخانه ای مشاهده می شود که شلاق خوردنش توسط صخره ها گوارایی در ارتفاعات را برایش به ارمغان آورده است.جاده تا نزدیکی تله کابین آسفالت و بعضا دارای پیچ و خم است.

اگر دلتان بیاید گلهای زیبای بهاری را لاستیک مال نمایید امکان دسترسی به توده های برف یخی را در پای کوهها می یابید.پیشنهاد ما اینست:قبل از اینکه سرعین در شلوغی کارخانه ها و برج ها گم شود و یا طبیعت بکرش را از دست دهد حتما سری به آنجا بزنید.دوش بعد از آبگرم و شامپو زدن را هم از یاد نبرید!

خاطرات یک آلزایمری


هر چند قبلا در مراسم اعدام گوناگونی حضور داشتم اما آن شب برای اولین بار در طول خدمتم می بایست یک نفر را خودم اعدام می کردم.فرد محکوم حدود 50 ساله و بسیار سنگین وزن بود.به اتفاق دو سرباز کمکی مشغول تدارک مراسم شدیم.لرزش دستان سربازان به وضوح مشاهده می شد اما من به عنوان مقام ارشد بایستی قاطع عمل می کردم.-هر چند دل توی دلم نبود!_از بد شانسی محکوم، به علت نبود طناب مخصوص ؛مجبور شدیم از ریسمان پلاستیکی اسفاده کنیم که بالطبع کار رو خیلی مشکل تر می کرد.

وقتی همه چیز آماده شد به طرفش رفتم و از او خواستم اگر حرفی یا سفارشی دارد بگوید.گفت:یک زن و یازده بچه دارد و به خاطر اینکه شکم انها را سیر کند ؛دست به خلاف زده است.اندکی جا خوردم اما سریع خودم را جمع کردم و گفتم:به هر حال من مامورم و معذور.شما باید منو ببخشید!با بی رمقی تمام ساعت مچی اش را باز کرد و آنرا در مشتم گذاشت و چون من از پذیرش امتناع کردم گفت:فقط دادن این یادگاری می تواند در این لحظات آرامش کند.سپس خواهش کرد دو دقیقه ای با خودش خلوت کند.بر روی دو زانو نشست و به آجر های سلول زل زد.دو دقیقه که تمام شد دو سرباز زیر بغل هایش را گرفتند و با زحمت به بالای صندلی منتقلش کردند.حس ایستادن نداشت.در دلم بلوایی بر پا بود.به هر نحوی بود ریسمان را به گردنش آویختم و چشم به قاضی دوختم .با تایید او وبه ضرب لگد صندلی را از زیر پایش کشیدم.در عین ناباوری سنگینی بدنش باعث شد حلقه ی آویز سقف کمی شل شود و با کشیده شدن ریسمان هیکلش در چند سانتی متری زمین قرار گیرد،طوریکه با فشار غیر ارادی بذنش هر آن احتمال می رفت انگشتان پایش با زمین تماس یابد.

لعنتی!ساییدگی ریسمان باعث فوران خون از گردنش شده بود و در هر پیچ و تاب گاهی انگشتان بزرگ پایش به زمین می رسید و این یعنی زجر آورترین نوع مرگ.هیچ کاری نمی توانستیم بکنیم و فقط می بایست منتظر پایان این فاجعه می ماندیم.انگاری هر بار که می بایست زندگی محکوم پایان یابد تلاش او و رسیدن نوک انگشتانش به زمین جانی دو باره به او می بخشید.بیست دقیقه گذشت و او همچنان مشغول جان کندن بود.سر و پا خیس عرق شده بودیم و از خدا می خواستیم هر چه زودتر راحتش کند!!اما او همچنان دست و پا می زد.

کف زمین مالامال از خونابه و ادرار محکوم به مرگ شده بود .دیگر یارای سر پا ایستادن نداشتیم که ناگهان یکی از سر باز ها غش کرد و دیگری با دیدن این صحنه با شدت هر چه تمام مشت بر سر و روی خودش می کوبید و شیون می کردو من هزاران بار مردم تا او در دقیقه ی 45 در گذشت.

اینک در دوران از کار افتادگی و دست و پنجه نرم کردن با بیماری آلزایمر و در حالی که هیچ کس و هیچ چیز را نمی شناسم این خاطره ی لعنتی تنها ماندگار ذهنم محسوب می شود و هر گاه که می خواهم فراموشش کنم ؛یاد آوری دادن معافیت به یکی از آن دو سرباز که آن حادثه ی تلخ تعادل روانیش را به هم ریخته بود و آن دیگری که سر پاس یک شب سرد با گلوله به زندگیش خاتمه داد بیش از پیش آزرم می دهد و مثل یک نوار مدام در مقابل چشمان رژه می رود.

خدا قسمت نکند!دیدن صحنه های اعدام هر چند برای بعضی ها می تواند عبرت آموز باشد ولی برای خیلی ها هم پیامدهای ناگواری دارد!

 

بعدا نوشت:همدل می خواست قلمش را در ژانر وحشت  هم محک بزند که زد!

دیگران نوشت:قسمتت نمی شد که بنویسی!!!!!!؟

 

 

 

ملکه ی منزل


انگاری مادر و مهر و زحمت پیوند ناگسستنی دارند.وقتی که توی یک فضایی، شیرین کاری بچه باعث شکوفتن گل لبخند روی لبای مادر میشه هر آن کس که دلی در چنته داره از دیدن این صحنه احساس خوبی بهش دست میده که حال و وصفش رو فقط تجربه می تونه بیان کنه.

نمی دونم این چه مرضیه که هر وقت زمان پاسداشت روز مادر میرسه عوض شادی و نشاط ،رنج و غم تبلیغ میشه که مثلا نشانگر ارزش مقام زن باشه!نمایی که از زن ارائه میشه همیشه توی یک کادر بسته  است و  معمولا کلیشه ای و عذاب آوره .هر چند در این روزگار بیشتر آقایون  در تماس فیزیکی برای حمل و نقل روزی برای خانواده می باشند اما کم نیستند شیر زنانی که از جان مایه می گذارند تا سر بلند بمانند.

آقای خونه وقتی فشار ناملایمات روش زیاد باشه بی خیال میشه؛میزنه بیرون با پدال گاز ماشین ور میره یا با تبر به نوازش درختان می پردازه تا بلکه عقده ی دل خالی کنه اما بینوا خانوم خونه علاوه بر فشار غیر مستقیم مشکلات باید بشینه منزل و با تماشای در ودیوار ،منتظر مردش بشه بلکه با چند کلام مهربانانه کمی از بار آقاشون رو کم کنه.

بازم جای شکرش باقیه که چند سالی است ادای بزرگداشت روز زن بر گزار میشه و شاید تا 50 سال آینده بتونیم عوض دیدن دستان پینه بسته و رنجور  خانوما ،شاهد اقتدار و جایگاه واقعی زن باشیم. در ضمن یاد آوری اینکه لازمه بچه ها ی خانواده هم در این ایام خاص دست به دست هم بدند و هدیه ای در خور؛ تهیه و مادرشون رو به کل سوپرایز کنند.دادن گل،قلم و خودکار،تهیه جعبه ی شیرینی و صرف یکساعت وقت در مقایسه با عظمت ملکه ی خونه فقط می تونه دسر محسوب بشه!برید تو مایه ی ثبت نام کیش،حج،سوریه،یا حداقل یک روز کامل غلام حلقه به گوش مادربودن تا شاید بشه کمی رضایت خاطر ردیف کرد.

پیشنهاد میشه اگه پول کم دارین در حد توان هدایای کو چولو تهیه و در طول این روز ویژه و به تدریج خدمت مامانتون تقدیم بفرمائید و مطمئن باشید که جواب میده.فکرشو بکنین یک روز تمام با هدایای جورو اجورو متنوع! پس یالا بلند شین برید پی جنسای مونث خانواده و همگی برای درک بهتر اونا؛خانومی رفتار کنید تا خدای ناکرده فرداها مجبور نشید برای جبران نا کرده هاتون ؛زیر خاک،کنج خانه ی سالمندان و یا داد گاههای خانواده دنبالشون بگردین!!!!؟

پیشونی نوشت:حواست باشه که اگر یه جایی ،یه جوری،یه چیزی  رو شکستیم اون چیز دل نازک مادرت نباشه!!

لبخند آقای ناظم


ناقلان آثاروطوطیان شکر شکن شیرین گفتار چنین نقل کرده اند:

که چون به واسطه ی ارسال بخشنامه ها ی رنگارنگ حقوق بشر مابآنه و افاده های طبق طبق والدین از خود راضی ،ناظم مدرسه از دادن گوشمالی فیزیکی بر دانش آموزان منع گشته بود و هر گاه اقدامی تنبیهی در جهت برقراری آرامش اعمال می نمود و اوفی از دهان شاگردی خارج می گشت ؛دهها طرفدار حقوق انسانی و منادی آزادی از خودی و غیر خودی صف می بستند که نمی بایست چنان می کردی و می بایست چونان می نمودی و از طرفی دیگر دانش آموزی خاطی پدیدار گشته بود و  با علم بر این موضوع که ناظم دیگر پشمی در کلاه ندارد، عرصه را بر زمین و زمان تنگ کرده بود به نحویکه هر روز فیلمی از آن نابکار صادر و اشکی از مشکی روان می شد و جملگی کارکنان مستاصل نامبرده گشته و فقط نظاره گر بودند وبس ! سرانجام حوصله ی ناظم مربوطه سر رفت و به ناچار مغز به گریبان فرو برد تا چاره ای اندیشدکه نه سیخ بسوزد و نه کباب!

روزی ناظم با تجربه تنی چند از گردن کلفتان دانش آموز را در خفا دعوت نمود و از آنان خواست تا به اشارت وی در وقت لزوم همانند آوار بر سر آن نا دانش آموز شیطان صفت خراب و در پناه آزادی وی را ادب نمایند!

و آن دگر روز غول چماقان گماشته شده پی آن شاگرد موذی گرفتند و آزادانه بر وی جفا روا داشتند و چون ناله از وی بر آمد:که ای آقای ناظم به فریادم رس ؛اینان دارند مرا سقط می نمایند!آقای ناظم زیرکانه و لبخند بر لب فرمودندی:شوخی نفرمائید و یکدیگر را میازارید که ما ازچوب زدن شما عاجزیم و سپس با ارئه چشمکی حکم بر استمرار تنبیه می داد و این ماجرا آن قدر تکرار می گشت تا فریاد غلط کردم – دفعه ی آخرم بود؛فضا را آکنده

 می ساخت.

عجیب ترفند موثری بود این عمل در خواباندن بلواهای دانش آموزان مدرسه در لوای اشکها و لبخند ها!!

((بر گرفته از کتاب جوامع الهمدلان فی آدینه الافکار))

 

 

 

سایه ای بر سر مورچگان


اصلا نمیشه براشون سن وسال خاصی در نظر گرفت اما حتما اونقدر مهمونمون می شند تا برامون تاثیر گذار بشند و درست موقعه ای که داریم حالشونو می بریم یه دفعه پر می کشند و میرند و داغشون رو روی دل همه می زارند.نمی خوایم پا بزاریم تو عالم رویا و خرافه اما باور بفرمائید در طول زندگی حتما به اون دسته آدمایی برخوردین که از معاشرت با آنها احساس سبکی و راحتی بهتون دست داده.انسانهایی که به مشکلات از دیدگاه خیلی آسان نگاه می کنند و طبیعتا راهکار هایی ساده و منطقی هم ارائه می دهند.اینان معمولا به باورهای دینی خود ایمان کامل دارند و گویی هرگز در مسیر زندگی بر سر دو راهی نمی مانند.

انرزی خاصی که از وجودشان ساطع می شود می تونه در حداقل زمان افراد را مجذوب خودش کنه و بدیهی است که این افراد دوستداران زیادی از همه قشر می توانند داشته باشند و نوع احترامی که افراد برای آنها متصور می شوند یک حالت تقدس به آنان می بخشد به نحویکه به عنوان قاضی ، داور و امین دوست و غریبه شناخته می شوند.شاید باورتان نشه اما بهشتی بودنشون حتی در چهره و حرکاتشون مشهوده و گویی از اونایی هستند که یک ضرب میرند بهشت!

از خصوصیات دیگر این افراد اینه که به لحاظ اجتماعی با افراد موقر و متین برخورد می کنند ،اسکلت فیزیکی آنها خوش فرمه و لباس پوشیدنشون توام با نوعی دیسپلین و پاکیزگی عجین گشته است.از شنیدن بدیهای دیگران بسیار متعجب می شوند و معمولا انجام اعمال دینی آنها محدود به خود و خدا شونه ودر بند ریا و تظاهر نیستند .گاهی که کائنات یه کم زیادی سر به سرما آدما می گذارند دلت می خواد همنشین این افراد شریف شوی تا مدت ولو کم هم شده مصایب روزگار را فراموش کنی.حتی اگر دسترسی به آنها هم ممکن نباشد با آوردن جمله ی( ای کاش فلانی هم اینجا بود )یه جورایی به فراافکنی مشکلات اقدام می کنی.انگاری این آدما مسکّن روح و دیازپام دردا هستند اما قسمت ناگوار ماجرا اینه که یک روزی بی خبر از همه جا خزون نامرد میاد سراغشون ،پر پر شون می کنه و می بردشون بهشت.

آه،حیف و حسرته که در وجود شرکت کنندگان در عذاشون بدون توجه به طبقه بندی های مرسوم مدنی جاری می شود.راستی شما دوستان هیچ فکر کردین که جزو گل های بهاری تشریف دارین یا اون درخت خشکیده که سایه اش رو هم از مورچه ها دریغ می کنه!