هر چند قبلا در مراسم اعدام گوناگونی حضور داشتم اما آن شب برای اولین بار در طول خدمتم می بایست یک نفر را خودم اعدام می کردم.فرد محکوم حدود 50 ساله و بسیار سنگین وزن بود.به اتفاق دو سرباز کمکی مشغول تدارک مراسم شدیم.لرزش دستان سربازان به وضوح مشاهده می شد اما من به عنوان مقام ارشد بایستی قاطع عمل می کردم.-هر چند دل توی دلم نبود!_از بد شانسی محکوم، به علت نبود طناب مخصوص ؛مجبور شدیم از ریسمان پلاستیکی اسفاده کنیم که بالطبع کار رو خیلی مشکل تر می کرد.

وقتی همه چیز آماده شد به طرفش رفتم و از او خواستم اگر حرفی یا سفارشی دارد بگوید.گفت:یک زن و یازده بچه دارد و به خاطر اینکه شکم انها را سیر کند ؛دست به خلاف زده است.اندکی جا خوردم اما سریع خودم را جمع کردم و گفتم:به هر حال من مامورم و معذور.شما باید منو ببخشید!با بی رمقی تمام ساعت مچی اش را باز کرد و آنرا در مشتم گذاشت و چون من از پذیرش امتناع کردم گفت:فقط دادن این یادگاری می تواند در این لحظات آرامش کند.سپس خواهش کرد دو دقیقه ای با خودش خلوت کند.بر روی دو زانو نشست و به آجر های سلول زل زد.دو دقیقه که تمام شد دو سرباز زیر بغل هایش را گرفتند و با زحمت به بالای صندلی منتقلش کردند.حس ایستادن نداشت.در دلم بلوایی بر پا بود.به هر نحوی بود ریسمان را به گردنش آویختم و چشم به قاضی دوختم .با تایید او وبه ضرب لگد صندلی را از زیر پایش کشیدم.در عین ناباوری سنگینی بدنش باعث شد حلقه ی آویز سقف کمی شل شود و با کشیده شدن ریسمان هیکلش در چند سانتی متری زمین قرار گیرد،طوریکه با فشار غیر ارادی بذنش هر آن احتمال می رفت انگشتان پایش با زمین تماس یابد.

لعنتی!ساییدگی ریسمان باعث فوران خون از گردنش شده بود و در هر پیچ و تاب گاهی انگشتان بزرگ پایش به زمین می رسید و این یعنی زجر آورترین نوع مرگ.هیچ کاری نمی توانستیم بکنیم و فقط می بایست منتظر پایان این فاجعه می ماندیم.انگاری هر بار که می بایست زندگی محکوم پایان یابد تلاش او و رسیدن نوک انگشتانش به زمین جانی دو باره به او می بخشید.بیست دقیقه گذشت و او همچنان مشغول جان کندن بود.سر و پا خیس عرق شده بودیم و از خدا می خواستیم هر چه زودتر راحتش کند!!اما او همچنان دست و پا می زد.

کف زمین مالامال از خونابه و ادرار محکوم به مرگ شده بود .دیگر یارای سر پا ایستادن نداشتیم که ناگهان یکی از سر باز ها غش کرد و دیگری با دیدن این صحنه با شدت هر چه تمام مشت بر سر و روی خودش می کوبید و شیون می کردو من هزاران بار مردم تا او در دقیقه ی 45 در گذشت.

اینک در دوران از کار افتادگی و دست و پنجه نرم کردن با بیماری آلزایمر و در حالی که هیچ کس و هیچ چیز را نمی شناسم این خاطره ی لعنتی تنها ماندگار ذهنم محسوب می شود و هر گاه که می خواهم فراموشش کنم ؛یاد آوری دادن معافیت به یکی از آن دو سرباز که آن حادثه ی تلخ تعادل روانیش را به هم ریخته بود و آن دیگری که سر پاس یک شب سرد با گلوله به زندگیش خاتمه داد بیش از پیش آزرم می دهد و مثل یک نوار مدام در مقابل چشمان رژه می رود.

خدا قسمت نکند!دیدن صحنه های اعدام هر چند برای بعضی ها می تواند عبرت آموز باشد ولی برای خیلی ها هم پیامدهای ناگواری دارد!

 

بعدا نوشت:همدل می خواست قلمش را در ژانر وحشت  هم محک بزند که زد!

دیگران نوشت:قسمتت نمی شد که بنویسی!!!!!!؟