لبخند آقای ناظم
ناقلان آثاروطوطیان شکر شکن شیرین گفتار چنین نقل کرده اند:
که چون به واسطه ی ارسال بخشنامه ها ی رنگارنگ حقوق بشر مابآنه و افاده های طبق طبق والدین از خود راضی ،ناظم مدرسه از دادن گوشمالی فیزیکی بر دانش آموزان منع گشته بود و هر گاه اقدامی تنبیهی در جهت برقراری آرامش اعمال می نمود و اوفی از دهان شاگردی خارج می گشت ؛دهها طرفدار حقوق انسانی و منادی آزادی از خودی و غیر خودی صف می بستند که نمی بایست چنان می کردی و می بایست چونان می نمودی و از طرفی دیگر دانش آموزی خاطی پدیدار گشته بود و با علم بر این موضوع که ناظم دیگر پشمی در کلاه ندارد، عرصه را بر زمین و زمان تنگ کرده بود به نحویکه هر روز فیلمی از آن نابکار صادر و اشکی از مشکی روان می شد و جملگی کارکنان مستاصل نامبرده گشته و فقط نظاره گر بودند وبس ! سرانجام حوصله ی ناظم مربوطه سر رفت و به ناچار مغز به گریبان فرو برد تا چاره ای اندیشدکه نه سیخ بسوزد و نه کباب!
روزی ناظم با تجربه تنی چند از گردن کلفتان دانش آموز را در خفا دعوت نمود و از آنان خواست تا به اشارت وی در وقت لزوم همانند آوار بر سر آن نا دانش آموز شیطان صفت خراب و در پناه آزادی وی را ادب نمایند!
و آن دگر روز غول چماقان گماشته شده پی آن شاگرد موذی گرفتند و آزادانه بر وی جفا روا داشتند و چون ناله از وی بر آمد:که ای آقای ناظم به فریادم رس ؛اینان دارند مرا سقط می نمایند!آقای ناظم زیرکانه و لبخند بر لب فرمودندی:شوخی نفرمائید و یکدیگر را میازارید که ما ازچوب زدن شما عاجزیم و سپس با ارئه چشمکی حکم بر استمرار تنبیه می داد و این ماجرا آن قدر تکرار می گشت تا فریاد غلط کردم – دفعه ی آخرم بود؛فضا را آکنده
می ساخت.
عجیب ترفند موثری بود این عمل در خواباندن بلواهای دانش آموزان مدرسه در لوای اشکها و لبخند ها!!
((بر گرفته از کتاب جوامع الهمدلان فی آدینه الافکار))
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و