Lost


یه هواپیما آدم بودند که از زیارت بر می گشتند.حین فرود آمدن یه دفعه بال هواپیما  دچار سانحه شد و آتیش گرفت.محشری بین مسافرا برپا  شد.هنوز چرخای هواپیما با زمین تماس  پیدا نکرده که شیشه  هواپیما رو شکوندن و جماعت عین موریانه از در و پیکر هواپیما خودشون را به بیرون  پرتاب کردند.

هرچند دست و پاها شکست ولی کسی نمرد.

هواپیما هم با کل بارش زغال شد.شرکت هواپیمایی اومد خسارت بده،از همه ی مسافرا خواست ارزش کل اشیایی را که همراه داشته اندبگن تا پولش را پس بگیرند و آن هنگام بودکه یه هواپیماحاجی تبدیل به یه عالمه شیطون شدند.

اکثر حاجی و حاجیه خانومافی بالا زدند و پولا را گرفتند و بی خیال راز و نیازاشون با خدا برگشتند سر جای اولشون.

و بدین گونه ،خدا هنوز عرق زیارت بعضی ها خشک نشده بود؛ امتحانشون کرد!چه زرنگه خدا که زود امتحان می گیره و ملت هم چه زود با روی سپید و شایدم سیاه امتحان پس می دهند!!؟

                                                                                                                                               

سفرنامه-یزد


 

از اصفهان که به قصد یزد بزنی بیرون باید شهرهای نائین،اردکان و میبد را طی حدود 300 کیلومتر بپیمایی تا به وسطی ترین شهر ایران برسی.اولین مدخل ورودی شهر یزد دروازه قرآن است و جالب اینجاست که در بافت سنتی شهر پایبندی به خانه های کم ارتفاع و وسیع همچنان حفظ شده است و این امر یزد را از سایر شهرها متمایز نموده است.اصولا وقتی نام یزد برده می شود مواردی چون خونگرمی ،بادگیر ،اهورا،زرتشت،قطاب،ترمه بلادرنگ در اندیشه متبادر می شود.خیابان های یزدعریض بوده و ترافیک آن روان تر می باشد.گل سر سبد شهر هم مسجد امیر چقماق است که هر چند در قیاس با میدان نقش جهان اصفهان بسیار کوچک تر است اما در زیبایی کم از آن نیست.منازل و اماکن زرتشتیان سهم مهمی در تاریخ یزد داشته و از جذبه های گردشگری آن محسوب می شود.تا دلتان بخواهد در این شهرقدم به قدم بادگیریهای معروف یزد جلب توجه می کند که از نمونه های آن می توان به رستم گیو و آب انبار شش بادگیری و باد گیرهای حاشیه ی میدان امیر چقماق اشاره نمود.

در گوشه ای از این میدان نخل معروف و تاریخی با قدمتی بیش از 100 سال قراردارد.تعداد زیادی از گردشگران برای دیدن آتشی که گویا قریب به 1530 سال خاموشی نداشته و در آتشکده ی زرتشتیان نگهداری می شود،عزیمت می نمایند.در ضمن در کوچه ی بغلی آتشکده منزلی قدیمی اما نوسازی شده ی زرتشتی با عنوان خانه ی کسری آماده ی پذیرایی از سیاحان است.  از نتاط دیگر یزد باغ زیبا و خوش آب و هوای دولت آباد می باشدبا شیشه های الوان زیبا،استخر بزرگ و اصطبل های تغییر کاربری داده شده که از آن بعنوان تالار عروسی استفاده می شود.پیشنهاد می شود چنانچه نمایشگاه مارهای سمی و غیر سمی شهر بر پا بود فراموشش نکنید همچنان که نباید بی خیال قطاب و ترمه های زیبای این شهر شد. حتما شیرینی یزدی معرف حضورتان هست!

برای رفتن به دخمه یا گورستان زرتشتیان که بر بالای کوهی بنا شده می بایست از میان بافت جدید یزد با ساختمانها و منازل امروزی عبور کرد.در پایین دخمه خانه هایی به نام خیله هستش که محل انجام عبادات و مراسم زرتشتی بوده است.از اماکن مذهبی شهر می توان بقعه سید رکن الدین،امامزاده جعفر،قبه دوازده امام و مسجد جامع کبیر ،مسجد ملا اسماعیل،مسجد چهل محراب،بقعه فهادان ومسجد فرط را نام برد.بازدید از میدان مارکار،برج ساعت ،موزه ی آب ،زندان اسکندر،حمام خان،برج و باروی شهر یزد هر بیننده ای را به خود می طلبد.چنانچه می خواهید حال و هوای شهر کویری یزد را خاطره نمایید حتما از قدم زدن در کوچه پس کوچه های شهر با دالان ها،پارکینگ ها و درب کوبه های قدیمی غافل نشوید.شاید با گام برداشتن در این محله ها بتوان احساس جالب شهرزاد قصه گوو داستان های هزار و یک شب،علی بابا و... تداعی بخشید.البته شاید! 

به علت حال و هوای خاص کویربازدید از یزد را حتما به ایام عید موکول کنید ولی حیف است عظمت بنای چک چک زرتشتی (نیایشگاه پیر سبز)را در50 کیلومتری جاده ی یزد – میبد در 24 تا  28  خرداد ماه یعنی زمان گرد همایی زرتشتیان تجربه نکنید.در نهایت امید اینکه به استناد نماد فروهر اندیشه نیک،گفتار نیک و کردار نیک سر لوحه ی زندگی یکایکمان قرار گیرد.

((همدل))

 

نصایح الهمدل


 

میراث پدر تنبل برای فرزندش پشمه!

 

می خوای چیزی یاد بگیری ، حسابی دید بزن!

 

می خوای مطرح بشی ،از حد خودت بزن بالا!

 

قرار نیست همه چیز رو آدم زرنگا بقاپند!

 

یادت باشه !هر چند کیلومتر کار یه چکا پ لازمه!

 

مرد واقعی اونه که زیر کوه مشکلات لبخند بزنه!

 

آرامش مسهل زندگیست و جنجال یبوست آن!

 

هدف آنی فقط برای ذهن مشنگ باور کردنیست!

 

انسان اگه آدم بود خبری از شیطان نبود!

 

اساس کار حرکت ،ریسک  و سریشم بودنه! 

عصیان


اگه یکی پیدا شد خاست هرف بزنه و طولانی رو نوشت تولانی یا عشق رو نوشت اِشق  چی میشه!؟اگه این بنده خدا به هر زبونی حتی آنگولایی تونست هرفشو هالی جماعت کنه و ملت رو با فهماندن منظورش همدل کرد آیا آسمون به زمین میاد؟نه با با اشتب نکنید،اومرن سیاسی کاری در کار نیست موضوع خیلی ساده تر از این هرفاست.اسلن برا اینکه بی خیالتون کنم گور بابای سیاست و سیاست کاری.می خوایم چند کلوم مسل آدم صهبت کنیم.داشتم می گفتم مسلن یارو اول و وسط جمله فعل را بگه و آخرش فائل بیاره و در عین حال تو، 2 زاریت بیافته که طرف چه مرگشه ؛مگه بده!؟

تو روابط اجتمائی مهم ایه که همو درک کنید ،چه فرقی می کنه تصویری گپ بزنی یا سوتی.آره اِزّت و اهترام پیشینیان سر جای خودش و رعایت آداب گذشتگان سرمه ی چشامون اما مگه چی شد که طهران قدیم رو همگی تهران بزرگ می خونند و هالیشون هم میشه که کجاست.ترف میاد رپر میشه فوری جبهه می گیریم که این اراجیف چیه که بلقور می کنی ،باید آراسته و هساب و کتاب دار بگپی.پس این همه ترفدار که اتفاقن روز به روزم بیشتر میشن از کجا میان.راسیتش اینه که اگر از دو سه تا (ز)یا (ت) که تو زبون فارسی داریم،همیشه یکیشو بکار ببریم و به سیبیلای کسی هم بر نخوره فنش چیه!؟

یادمون باشه که هر چی تازه به بازار میاد اولش یه جورایی بهش نیگا می کنیم ولی بعد از مدتی آدی میشه.تا به هال فک کردید که شاید چند شکلی بودن بعضی هرفا تو الفبا خودش مشکل داشته باشه؟نمی خوایم قلط قلوط رواج بدیم آخه هنوز درد گوش کشیدنای آقا معلم یادمونه ولی چارچوب کار ردیف باشه فک نکنیم مشکلی پیش بیاد.تصور کنید یه مجری تلویزیون با تیپ اسپرت و آراسته سخنان فلسفی و تربیتی را به نمایش بزاره و عوض آوردن کلمات قلمبه و سلمبه یک کم زحمت راه رفتن به خودش بده و از هرفایی استفاده کنه که سهم ما بیننده ها عوض خمیازه ،لبخند و گوش سپردن باشه!خوب ببینید چه حرفیه،روزی به این مرهله خواهیم رسید ولی ممکنه تا اون زمان از کلی مراهل دیگه عقب افتاده باشیم.

خوب دوستای نازنین!فک می کنم زمانش رسیده که برم قرسامو بخورم.از صبح که بلند شدم هی فک می کنم تو سرم اکسیژن موج می زنه و هالم زیاد خوب نیست!!ببخشید سرتونو درد آوردم.  

پس نوشت:معذرت

سفر نامه – اصفهان


 

فکر می کنم به دلیل شلوغی بیش از حد و ترافیک فشرده، ایام عید،زمان مناسبی برای سفر به اصفهان نباشد.در ایام نوروز کرایه ی هتل ها و مراکز استیجاری این شهر ارقام نجومی می یابند و به جز تعدادی انگشت شمار ،تاکسی داران اصفهان بی انصافی پیشه می کنند و اگر چه ناف آنان را به قیمت های گزاف در بست بریده اند ااما به علت کمبود محل پارک جا به جایی با تاکسی تلفنی به صرفه تر است.قیمت بلیط های امکان دیدنی هم که نگو؛برای خیلی ها آرزو به دلی به ارمغان می آورد.اما روی دیگر قضیه اینکه وصف نا پذیر ترین قسمت شهر زاینده رود  می باشد که خیل عظیم مسافر و گردشگر را به خود جذب می کند.پیشنهاد می شود صرف آش رشته را در شبهای خاطره انگیز پل سی و سه پل از دست ندهید.اسفاده زیاد از فشفشه های رنگارنگ و وجود قایق های پایی قو شکل آسمان و آب زاینده رود را بیاد ماندنی تر می کند.مانند همیشه خرید صنایع دستی و سوغاتی های اصفهان به خصوص گز و پولکی از میدان نقش جهان و دیدار از بازار بی انتهایش خیلی جالب است.یک کم این طرف تر و کمی هم آن طرف تر بازدید از خانه ی مشروطیت ،چهل ستون،هشت بهشت و آرامگاه صائب ،عالی قاپو و مساجد شاهکار دور میدان از قلم نیافتد.

اگر ذوق عکاسی از طبیعت را داشته باشی دیدار از باغ پرندگان و باغ گلها سوژه ی خوبیست و چنانچه هنوز مجذوب نحوه تعامل مذاهب هستی بازدید از کلیسای وانک و اطرافش خالی از لطف نیست.دیدن پل اعجاب بر انگیز غدیر،خواجو،فلزی،شهرستان ، چوبی و... هر کدام جاذبه های مخصوص به خود دارد.اگر پولا در جیبت سنگینی می کرد حتما یه سری هم به تله کابین صفه بزن و نمای کلی شهر را از روی پشت بام اصفهان مشاهده کن.یکی از فضاهای جالب و دیدنی برج کبوتر یا کبوتر خانه است که سبک خاص خود را دارد.در ضمن نا گفته نماند که اکثر کارگران پمپ بنزین ها در ایام عیدی از دادن مابقی پول ها طفره می روند و به زور رو دربایستی عیدی می گیرند.  راستی تا فراموش نشده یادی هم از منار جنبان و آتشگاه قبل از اسلام بشود تا در کنار گردشگاه چهارباغ،بازار قیصریه،موزه هنرهای تزئینی و حیات طبیعی لیست آثار دیدنی کامل تر گردد.هر چی می خواهیم بی خیال شویم می بینیم اگر از کوه تخت رستم،پارک ناژوان،نمایشگاه بین المللی ،مسجد جامع عتیق،پارک هزار جریب،دریاچه ی ملک شهر،کلیسای بیت اللحم،پل مارتان،حمام علی قلی آقا،باغ غدیر،پارک آبشار،امامزاده هارونیه،خانه شیخ الاسلام،مناره  چهل دختران،باغ برج،حمام شیخ بهایی و تخت فولاد حرفی به میان نیاید یه جای کار می لنگد.

در خصوص ارائه خدمات شهری توسط شهرداری این کلان شهر به جز ضعف نظارت بر امور حمل و نقل عمومی می توان با توجه به هجوم چند میلیونی مسافران ؛نمره بیست داد.چون انصافا اصفهان شهری پاکیزه و مالامال از مجسمه های تامل برانگیز است.خدمات مهم سرویس های بهداشتی رایگان و تمیز آن نیز شاخص است و از این باب حتما باید به مسئولین اداره ی شهر دست مریزاد گفت.جملات قصاربسیار زیبایی که به همت شهرداری تابلو شده و بر جای جای شهر نقش بسته حکایت از خوش ذوقی دارد و همچنین وجود نقشه های راهنمای گردشگران بر روی سکو های ثابت شهری قابل توجه می باشد.  

حتما اگه حسش بود بعد از شام دل به پیاده روی در کوچه پس کوچه های اطراف زاینده بسپارید چرا که حالش کمتر از قدم زدن در کنار زاینده رود نیست.

در مجموع خوبیهای این شهر بر معضلات آن می چربد و می تواند محل مناسبی برای سیاحت تلقی گرددو به عنوان حسن ختام مضمون یکی از تابلو های شهرداری که ذکر آن رفت ،آورده می شود:با اهدای یک گل،به  معجزه ی گل ها پی ببرید.

((همدل))

مراد در سرزمین عجایب


داستان از آنجا شروع شد که آقا مراد از روستاشون به شهر آمد تا حالی از قوم و خویشا بپرسد.اما بعد متوجه شد که فامیل مورد نظر در بیمارستان بستری است.پس پاشنه ی گیوه ها را بر کشید و راهی بیمارستان شد.چند تا اتوبوس واحد را بالا و پایین کرد تا به بیمارستان رسید.بعد از ورود به بیمارستان که با کلی بحث و جدل بخاطر ریخت و قیافه ی آقا مراد همراه بود بالاخره به داخل راهش دادند.به محض ورود ماشین آخرین سیستمی جلو پاش ترمز کرد اما مراد ترجیح داد باقی راه رو پیاده گز کند.بیمارستان به صورت چند مجتمع با کار کردهای گوناگون اداره می شد.مراد به بخش قلب رفت و پا به درون آن گذاشت.در و دیوار بیمارستان بَل و بَل می کرد.خانمی جلو آمد و ضمن خوشامد گویی ،مراد را کنار میزی نشاند و نوشیدنی برایش آورد.با سواد دست و پا شکسته اش روی فنجان خواند:نس...کا....فه!!با یک هورت آنرا سر کشید ومزه ای را تجربه کرد که تا به حال نچشیده بود.دور تا دور بیمارستان مبل و کاناپه  به رنگ لیمویی گذاشته بود.هوس کرد بِلَمَد.خیلی عالی بودمثل قصر شاه پریون می مانست  .در سقف لوله هایی دید که یک طرفشون شیشه بود و مدام به این طرف و آن طرف می چرخیدند.ناگهان چشمش به تلویزیون بزرگ افتاد که خودش را نشان می داد.کمی خودش را جمع و جور کرد و اتفاقی هر کاری در جلو لوله ها انجام می داد،در تلویزیون پخش می شد.جل الخالق بین این لوله ها و تلویزیون ربطی بود.

عجیب اینکه با وجودی که تمام تلویزیونها کانال 1 بود ولی هر کدومشان یه چیزی نشان می داد.یکی کارتون ،یکی فیلم،یکی اخبار و یکی هم مطربا را؛جلو هر کدومش هم یه عده نشسته بودند.از خانمی آدرس قومشان را پرسید.یک کارت بهش دادند و گفتند این کارت را جلو سینه ات نگه دار و هر جا چراغ روشن شد برو تا قومت را .بیابی .مراد از جلو هر دیواری که رد می شد چراغ ها علامت می دادند و اونم پی شون را گرفت تا به مریض رسید.داخل اتاق چه خبر بود! باز مبله بود ولی این بار رنگش  فرق می کرد.خواست ساندیس هایی که با خودش آورده بود به بیمار بدهد.مریض تشکر کرد و از او خواست آنها را در یخچال بگذارد.هر چی دور زد یخچالی ندید.قومش از او خواست در آن گنجه را باز کند.در کمد را که باز کردیک یخچال خیلی بزرگ بود که هوش از سر مراد پراند.خلاصه این اتاق 2 تلویزیون داشت که یکی فیلم نمایش میداد و دیگری وصل سینه ی مریض بود و برنامه نداشت.

یک کنترل همه کاره داده بودند دست مریض که با آن کانال تلویزیون را عوض می کرد ،کرکره ها را سایه روشن می کرد،پرستار را ندا می داد و ناز بالشت زیر سر مریض را بالا پایین می کرد و...

وقتی امکانات اینجا را دید و یاد خدمات خان عمو در روستایشان افتاد که تنها ابزارش یک انبر دست بود که با همان دندون می کشید،ختنه می کرد و دو چرخه اش را تعمیر می نمود،یه دفعه به سرش زد خودش را به مریضی بزند و چند شب اینجا اطراق کند البته بعدا که از هزینه ها پرسید به این نتیجه رسید که تندرستی بهترین نعمت است!!مراد به روستا برگشت و وقتی اوضاع و احوال مریض خانه را برای کسان خود تعریف می کرد ؛اول که خوب گوش می دادند و چشماشون شهلامی شد ولی بعدش همگی متفق القول می گفتند:مگه میشه!تو دیوانه ای !آن قدر این جمله را براش گفتند که طفلکی مراد باورش شد که خواب می دیده است.

چند روز بعد که قومشان از شهر زنگ زد و گفت تازه از بیمارستان مرخص شده ؛باز مراد رفت تو فکر و خیال که آیا سرزمین عجایب راست بوده یا توهم به سراغش آمده است!؟

 

سالی که نکوست...

 

 

دیدن شور و شوق بچه هایی که آماده ی سوار شدن به ماشین هستند آنهم از پشت پنجره ی غبار گرفته و خمودگی و ضعف جسم تحلیل رفته،دیدن بگو مگوی زن و شوهری که یه چیزی تو خونه جا گذاشتند و حسرت لحظه های شیرین با تو بودن،تصور گره زدن سبزه ها به امید آرزوهای شیرین آتی و در هم آمیختن ریشه های قالی به یاد روزهای سلامتی از دست رفته،نظاره ی سبزه و کوه و دمن و شمردن چندین باره ی گل های فرش پذیرایی.یاد آوری استشمام بوی عطر بهاری و سر گیجه از تنفس انواع و اقسام داروهای بخور و سرانجام خاطره ی گوش سپردن به آواز بلبلان سر مست طبیعت و زمزمه ی ترانه ی قدیمی در  پستوی منزل.

این تنها سهم من است از سیزده منحوس نوروز.تنها دل خوشی امروز من ور رفتن و راز و نیاز با خدایی است که در روزهای خوب ماضی بی خیالش بودم!شاید همدلی با پروردگار تنها مزیت نحسی سیزده برایم باشد!؟

عیدانه


 

26 اسفند سال گذشته مهندس صحبت از رونمایی آخرین کتابش کرد.هر چند روزهای شلوغ پایانی سال مجال تفکر

 

و نظم را از آدم می گیرد ولی بابت احترام دعوت را پذیرفتم.قرار شد با لباس رسمی در روز 27 اسفند در کافی

 

شاپ حضور به امر رسانیم و به نقد کتاب پردازیم و در همین خلال جشن کوچکی هم بگیریم.در روز موعود در

 

معیت مثبت خان رهسپار محل مورد نظر شدیم و از اینکه کسی را در آنجا نیافتیم ،جا خوردیم.به کمک تلیف به ما

 

اطلاع داده شد که راه را اشتباه رفته ایم و آدرس جدید را گرفتیم و راه افتادیم.پا به درون کافی شاپ که گذاشتم

 

چشمم به مهندس و آقای روشنفکر افتاد که کلی کتابهای جور واجور روی میز ریخته بودند و مشغول تبادل نظر

 

بودند.اندکی بعد ما هم قاطی بحث شدیم.

 

آقای روشنفکر یک نرم افزار چند رسانه ای دهخدا بعنوان هدیه روی میز گذاشت.مثبت خان هم ضمن اینکه یک

 

شمع قرمز رنگ به شکل قلب از جیبش خارج می کرد ،اقدام به روشن نمودن آن کرد.مهندس هم کتابی را که در

 

نهایت سلیقه کادو شده بود روی میز گذاشت و از یکی یکی حضار خواست تا افتخار باز کردن آنرا به عهده گیرند

 

که البته همه سر باز زدند تا نوبت به من رسید.این را هم بگم که تنها موجودی که هدیه نیاورده بو من بودم که

 

داشتم خود خوری می کردم.به هر حال همان طور که مشغول باز کردن کادو بودم دوستان فرت فرت عکس می

 

گرفتند .با دیدن جلد زیبای آلبالویی رنگ کتاب با عنوان طلا کوب شده ی همدل و مشخصات خودم بروی آن فک

 

و ذهنم جملگی پایین آمد. اعتراف می کنم کف و سوت دوستان وهم چنین کیک تولد یکسالگی همدل مات و مبهوتم

 

کرد و اون موقع بود که 2 زاری کجم افتاد که این همه فیلم و تئاتر فقط برای سوپرایز کردن من بوده و بس.

 

 خلاصه اینکه به همت دوستان خوبم تمام نوشته هام از بهمن 87 تا اسفند 88 در یک جلد کاملا خصوصی با

 

عنوان همدل کتاب شد  و در یکایک صفحات و تصاویر آن لطف و منّت آن بزرگواران بر لوح دلم نشست.کیک

 

رابریدیم و حلاوت همدلی را تقسیم کردیم و با آرزوی در پیش داشتن سالی خوب از یکدیگر جدا شدیم.

 

فردای آن روز یعنی 28 اسفند 1388 من عازم سفر شدم و تا به همین امروز و شایدم تا آخر عمرم این عیدی زیبا

 

را فراموش نخواهم کرد.

 

آقای مهندس،دوست مثبت خودم و روشنفکر عزیز ؛بی نهایت از شما متشکرم.

 

((همدلتون))