26 اسفند سال گذشته مهندس صحبت از رونمایی آخرین کتابش کرد.هر چند روزهای شلوغ پایانی سال مجال تفکر

 

و نظم را از آدم می گیرد ولی بابت احترام دعوت را پذیرفتم.قرار شد با لباس رسمی در روز 27 اسفند در کافی

 

شاپ حضور به امر رسانیم و به نقد کتاب پردازیم و در همین خلال جشن کوچکی هم بگیریم.در روز موعود در

 

معیت مثبت خان رهسپار محل مورد نظر شدیم و از اینکه کسی را در آنجا نیافتیم ،جا خوردیم.به کمک تلیف به ما

 

اطلاع داده شد که راه را اشتباه رفته ایم و آدرس جدید را گرفتیم و راه افتادیم.پا به درون کافی شاپ که گذاشتم

 

چشمم به مهندس و آقای روشنفکر افتاد که کلی کتابهای جور واجور روی میز ریخته بودند و مشغول تبادل نظر

 

بودند.اندکی بعد ما هم قاطی بحث شدیم.

 

آقای روشنفکر یک نرم افزار چند رسانه ای دهخدا بعنوان هدیه روی میز گذاشت.مثبت خان هم ضمن اینکه یک

 

شمع قرمز رنگ به شکل قلب از جیبش خارج می کرد ،اقدام به روشن نمودن آن کرد.مهندس هم کتابی را که در

 

نهایت سلیقه کادو شده بود روی میز گذاشت و از یکی یکی حضار خواست تا افتخار باز کردن آنرا به عهده گیرند

 

که البته همه سر باز زدند تا نوبت به من رسید.این را هم بگم که تنها موجودی که هدیه نیاورده بو من بودم که

 

داشتم خود خوری می کردم.به هر حال همان طور که مشغول باز کردن کادو بودم دوستان فرت فرت عکس می

 

گرفتند .با دیدن جلد زیبای آلبالویی رنگ کتاب با عنوان طلا کوب شده ی همدل و مشخصات خودم بروی آن فک

 

و ذهنم جملگی پایین آمد. اعتراف می کنم کف و سوت دوستان وهم چنین کیک تولد یکسالگی همدل مات و مبهوتم

 

کرد و اون موقع بود که 2 زاری کجم افتاد که این همه فیلم و تئاتر فقط برای سوپرایز کردن من بوده و بس.

 

 خلاصه اینکه به همت دوستان خوبم تمام نوشته هام از بهمن 87 تا اسفند 88 در یک جلد کاملا خصوصی با

 

عنوان همدل کتاب شد  و در یکایک صفحات و تصاویر آن لطف و منّت آن بزرگواران بر لوح دلم نشست.کیک

 

رابریدیم و حلاوت همدلی را تقسیم کردیم و با آرزوی در پیش داشتن سالی خوب از یکدیگر جدا شدیم.

 

فردای آن روز یعنی 28 اسفند 1388 من عازم سفر شدم و تا به همین امروز و شایدم تا آخر عمرم این عیدی زیبا

 

را فراموش نخواهم کرد.

 

آقای مهندس،دوست مثبت خودم و روشنفکر عزیز ؛بی نهایت از شما متشکرم.

 

((همدلتون))