سالی که نکوست...
دیدن شور و شوق بچه هایی که آماده ی سوار شدن به ماشین هستند آنهم از پشت پنجره ی غبار گرفته و خمودگی و ضعف جسم تحلیل رفته،دیدن بگو مگوی زن و شوهری که یه چیزی تو خونه جا گذاشتند و حسرت لحظه های شیرین با تو بودن،تصور گره زدن سبزه ها به امید آرزوهای شیرین آتی و در هم آمیختن ریشه های قالی به یاد روزهای سلامتی از دست رفته،نظاره ی سبزه و کوه و دمن و شمردن چندین باره ی گل های فرش پذیرایی.یاد آوری استشمام بوی عطر بهاری و سر گیجه از تنفس انواع و اقسام داروهای بخور و سرانجام خاطره ی گوش سپردن به آواز بلبلان سر مست طبیعت و زمزمه ی ترانه ی قدیمی در پستوی منزل.
این تنها سهم من است از سیزده منحوس نوروز.تنها دل خوشی امروز من ور رفتن و راز و نیاز با خدایی است که در روزهای خوب ماضی بی خیالش بودم!شاید همدلی با پروردگار تنها مزیت نحسی سیزده برایم باشد!؟
+ نوشته شده در جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸۹ ساعت 11:41 توسط عليرضا
|
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و