داستان از آنجا شروع شد که آقا مراد از روستاشون به شهر آمد تا حالی از قوم و خویشا بپرسد.اما بعد متوجه شد که فامیل مورد نظر در بیمارستان بستری است.پس پاشنه ی گیوه ها را بر کشید و راهی بیمارستان شد.چند تا اتوبوس واحد را بالا و پایین کرد تا به بیمارستان رسید.بعد از ورود به بیمارستان که با کلی بحث و جدل بخاطر ریخت و قیافه ی آقا مراد همراه بود بالاخره به داخل راهش دادند.به محض ورود ماشین آخرین سیستمی جلو پاش ترمز کرد اما مراد ترجیح داد باقی راه رو پیاده گز کند.بیمارستان به صورت چند مجتمع با کار کردهای گوناگون اداره می شد.مراد به بخش قلب رفت و پا به درون آن گذاشت.در و دیوار بیمارستان بَل و بَل می کرد.خانمی جلو آمد و ضمن خوشامد گویی ،مراد را کنار میزی نشاند و نوشیدنی برایش آورد.با سواد دست و پا شکسته اش روی فنجان خواند:نس...کا....فه!!با یک هورت آنرا سر کشید ومزه ای را تجربه کرد که تا به حال نچشیده بود.دور تا دور بیمارستان مبل و کاناپه  به رنگ لیمویی گذاشته بود.هوس کرد بِلَمَد.خیلی عالی بودمثل قصر شاه پریون می مانست  .در سقف لوله هایی دید که یک طرفشون شیشه بود و مدام به این طرف و آن طرف می چرخیدند.ناگهان چشمش به تلویزیون بزرگ افتاد که خودش را نشان می داد.کمی خودش را جمع و جور کرد و اتفاقی هر کاری در جلو لوله ها انجام می داد،در تلویزیون پخش می شد.جل الخالق بین این لوله ها و تلویزیون ربطی بود.

عجیب اینکه با وجودی که تمام تلویزیونها کانال 1 بود ولی هر کدومشان یه چیزی نشان می داد.یکی کارتون ،یکی فیلم،یکی اخبار و یکی هم مطربا را؛جلو هر کدومش هم یه عده نشسته بودند.از خانمی آدرس قومشان را پرسید.یک کارت بهش دادند و گفتند این کارت را جلو سینه ات نگه دار و هر جا چراغ روشن شد برو تا قومت را .بیابی .مراد از جلو هر دیواری که رد می شد چراغ ها علامت می دادند و اونم پی شون را گرفت تا به مریض رسید.داخل اتاق چه خبر بود! باز مبله بود ولی این بار رنگش  فرق می کرد.خواست ساندیس هایی که با خودش آورده بود به بیمار بدهد.مریض تشکر کرد و از او خواست آنها را در یخچال بگذارد.هر چی دور زد یخچالی ندید.قومش از او خواست در آن گنجه را باز کند.در کمد را که باز کردیک یخچال خیلی بزرگ بود که هوش از سر مراد پراند.خلاصه این اتاق 2 تلویزیون داشت که یکی فیلم نمایش میداد و دیگری وصل سینه ی مریض بود و برنامه نداشت.

یک کنترل همه کاره داده بودند دست مریض که با آن کانال تلویزیون را عوض می کرد ،کرکره ها را سایه روشن می کرد،پرستار را ندا می داد و ناز بالشت زیر سر مریض را بالا پایین می کرد و...

وقتی امکانات اینجا را دید و یاد خدمات خان عمو در روستایشان افتاد که تنها ابزارش یک انبر دست بود که با همان دندون می کشید،ختنه می کرد و دو چرخه اش را تعمیر می نمود،یه دفعه به سرش زد خودش را به مریضی بزند و چند شب اینجا اطراق کند البته بعدا که از هزینه ها پرسید به این نتیجه رسید که تندرستی بهترین نعمت است!!مراد به روستا برگشت و وقتی اوضاع و احوال مریض خانه را برای کسان خود تعریف می کرد ؛اول که خوب گوش می دادند و چشماشون شهلامی شد ولی بعدش همگی متفق القول می گفتند:مگه میشه!تو دیوانه ای !آن قدر این جمله را براش گفتند که طفلکی مراد باورش شد که خواب می دیده است.

چند روز بعد که قومشان از شهر زنگ زد و گفت تازه از بیمارستان مرخص شده ؛باز مراد رفت تو فکر و خیال که آیا سرزمین عجایب راست بوده یا توهم به سراغش آمده است!؟