مبارکا

تولدم مبارک

با هزاران قبول منت از خدای متعال که نفسمان داد تا بتوانیم برای چندمین سال متوالی دست به کیبورد شویم و آنچه در دل داریم با دیگران به اشتراک گذاریم و در این راستا نیزدوستانی بهترازگل بهمان عطا فرمود که هرچند ندیده اما پسندیده و بزرگوارانه همراهمان باشند، پس بایدبسیارخرسند وشاکرش باشیم.

اواخراسفند سه سال پیش سروکله مان پیدا شد و درطول این سالها بی شک خالی از ضعف نبوده ایم اما به خواست دادار توانستیم با راهنمائیهای همدلان پله پله رو به سمت همان نور سفید معروف گام بر داریم و حرفی برای گفتن داشته باشیم. چون عضو مردمیم پس خوراکمان غم امت است،هر چند کاره ای نیستیم اما باورمان اینست که شاید در لابلای کاستی ها هنوز بتوان بارقه ای از امید یافت و همان روزنه امیدی شود برای اصلاح.

چون فعلا سرنوشت بدین گونه رقم خورده که خیل گنگان براقل هوشیاران بچربند و از طرفی هم قاعده ی دموکراسی پذیرش آرای جمع است ولو شوتینا پس ناچاریم از فک زدن با این دل خوشی که شاید گنگی را شوکی شویم در جهت عقلانیت!پس می گوییم ومی گوییم یا به عبارتی آن قدر دراین مقوله درجا خواهیم زد که یا غرقه شویم یا شایدم منیع طبعی دست گیرمان شود؛هم ما را و هم خویشتن خویش را.

مجدد ممنون خداییم که هر چه داریم از اوست و چه کریم و بخشنده است پروردگار که به تعداد... نقطه در میان آدمیان توزیع عقل کرده و بازهموست که شاهد است بندگانش مغزها را بدون کم و کسری و بصورت آکبند دوباره به او پس می فرستند آنهم با کمترین مصرف!واقعا عجب صبری خدا دارد!!

اگر خداوند قوتمان دهد و البته عزت؛آینده را نیزدر پناه درایت با هم خواهیم بود وبا این امید که فردایمان به از امروزمان باشد.پیشاپیش عید سعید باستانی را به همه ی همدلان عزیزشاد باش می گوییم.

خدا به حاضران خیردهد و به گذشتگان رحمت.

((یا رب مددی-همدل))  

مجتمع پزشکان

مجتمعی بالغ بر پنج طبقه و هر طبقه شامل چندین و چند دکتر معالج.هر کدام از این طبیبان با شکل و شمایل متفاوت و متخصص در مرضی خاص.پارکینگ مجتمع مالامال از خودروهای الوان و آخرین مدل و هر طبیب را یک یا چند منشی همگی مظهری از زیبائیهای خلقت!

اما آنچه در این مجتمع واقعا جایش خالیست حمیت و اراده ای برای تعمیر آسانسورها آنهم به بهانه ی اختلاف بین پزشکان می باشد.یکی نیست به این مدعیان سلامت یاد آور شود که مراجعان شما جملگی علیل و ناتوانند و نه خدا را خوش می آید و نه بنده اش را آزردن.

به راه پله ی هر طبقه که گام می نهی بیماری نشسته و بی تابی می کند از رنج و سختی راه و آنهایی هم که پشت گرمند، بر کول همراهانشان سوار درست شبیه عصر حجر.بر پله پله ی این ساختمان پیرمرد،پیرزن،جوان یا کودکی از پای افتاده ،نشسته و ناگوارتراینکه چه طبابتت کنند یا نکنند باز باید همین مسیررا دوباره شایدم چند باره وباهمان مشقت طی نمایی.

مراجعه به توی پزشک نه از فراغ دل بلکه از زور درد است همان دردی که به خاطرش قسم یاد کردی تا تسکینش دهی نه اینکه بر حدتش بیافزایی،آگاه باش که خدا ترا وسیله ای برای رفع آلام ساخته پس مصمم شو که گره گشا باشی نه مشکل ساز.

خدا به با سواد و بی سواد این مملکت شعور لازمه و بایسته را عنایت فرماید.((آمین))

{در راه مانده ی طبقه سوم مجتمع پزشکان}   

تا خدا چه خواهد(3)

حسن هر زمان که می رفت سر قبر دوست صمیمی اش فاتحه ای بخواند ناخودآگاه چشمش به گور بغل دستی هم می افتاد که چون کس و کاری نداشت بدون هیچ لوح وعلامتی به صورت گمنام به خاک سپرده شده بود و این آزارش می داد.

طی یک نیت خیرخواهانه و با این بهانه که شاید با گذاشتن سنگ مزاری بروی آن قبر ناشناس بتواند آرامش روح برای دوست صمیمی آرامیده در خاکش فراهم نماید،دست به کارشد.

هزینه سنگ تراشی به کنار،پیدا نمودن مشخصات فردی که سالها پیش به صورت گمنام دفن شده نیز مشکلات خاص خودش را داشت.اما چون عظمش جزم بود سختیها را درنوردید و با دادن مشخصات فرد متوفی به سنگ تراش کارراتقریبا به انتها رساند.

درست درهمان هفته ای که قراربود سنگ آماده وبرگور نصب شود با هزارو یک اندوه و حسرت،حسن –این انسان شریف و خیرخواه-بر اثر سانحه ی تصادف جان به جان آفرین تسلیم نمود.

بعد ازتشییع و دفن حسن،عده ای ازاقوام و دوستان برآن شدند تا کار نیکش را به سرانجام برسانند پس سنگ قبرآن مرحوم غریبه را دریافت وبرمزارش می نهندودرگوشه ای از آن سنگ نیز حک می کنند:به یاد مرحوم مغفور حسن نجاری.

پ.ن:دوستان منت می گذارید اگر کامنت ها را به آمرزش روح آن انسان نیکوکار اختصاص دهید.

 

آتی


کاش این چشم آبی های قد بلند موبور،توهمین مذاکرات قزاقستان متوجه اشتباهشان درقبال ایران بشوند و از همین فرداش به سیاست استعماری خودشان پایان بدهند.

حالا که قراره یانکی ها جا بزنند ،دیگه مابقی مخصوصا مارتین خانم اشتون هم حناش رنگ می بازه و همگی دعوا رو بی خیال می شوند و نخود نخود هر کی میره دنبال امور خود!

اونوقت که از پس فرداش، ما هم میریم یک پراید ارزون شده می گیریم و این دم عیدی میزنیم تو خط این ورواون ور کردن مسافرا و پوله که پارو می کنیم !اوضاع که ردیف شد یک کیسه برنج وطنی می ریزیم تومعده وازدست ترش کردنای برنجای زرد بد بو؛ راحت می شویم.

تازه عروسی هم که دعوت بشویم می تونیم شاباش سکه ی طلا هدیه بدیم آخه ارزون می شه دیگه،این آبجی خونه مونده رو هم می تونیم دکش کنیم بره دنبال بختش فقط کافیه جهاز چشمگیر براش ردیف کنیم تا بتونیم شاه داماد رو مبهوت کنیم.

آی چه راحت می شویم از دست غرولندهای عیال که چرا بی کاری؟صاحبخانه اومده بود در حیاط قشقرق راه انداخته که جمع کنید جول و پلاستون رو!ما هم دست می کنیم تو جیبمون ودلارمی پاشیم اطراف چون که تومن با دلار یکی شده و فرقی نمی کنه دیگه!

فقط خدا کنه همین امروز آدم بشند این چشم آبی های قد بلند موبور زورگو و یه امضا بندازند زیرهمین کاغذ قطعنامه و خلاص !

پ.ن:آلماتی،آتی را عشق است،آبجی ترشیده ما فراموشتون نشه! 

سود یا ...


صف های طویل چند تایی جماعت،اسکناس ها چروکیده در مشتها،جیغ،هوار،بی نوبتی،فحش و ناسزا گاهی هم دعوا و چاقو کشی.همه اینها برای دریافت برنج بویناک زرد رنگ کشورهمسایه!

و کمی آنسوتر، فروختن همین برنج به مغازه دارسرکوچه درقبال درصدی سود!

آیا واقعا می ارزد؟که چی!نه خداوکیلی، مطمئنی که سود کرده ای!؟

((خدا عاقبت همه را به خیر کند.))