تا خدا چه خواهد(3)
حسن هر زمان که می رفت سر قبر دوست صمیمی اش فاتحه ای بخواند ناخودآگاه چشمش به گور بغل دستی هم می افتاد که چون کس و کاری نداشت بدون هیچ لوح وعلامتی به صورت گمنام به خاک سپرده شده بود و این آزارش می داد.
طی یک نیت خیرخواهانه و با این بهانه که شاید با گذاشتن سنگ مزاری بروی آن قبر ناشناس بتواند آرامش روح برای دوست صمیمی آرامیده در خاکش فراهم نماید،دست به کارشد.
هزینه سنگ تراشی به کنار،پیدا نمودن مشخصات فردی که سالها پیش به صورت گمنام دفن شده نیز مشکلات خاص خودش را داشت.اما چون عظمش جزم بود سختیها را درنوردید و با دادن مشخصات فرد متوفی به سنگ تراش کارراتقریبا به انتها رساند.
درست درهمان هفته ای که قراربود سنگ آماده وبرگور نصب شود با هزارو یک اندوه و حسرت،حسن –این انسان شریف و خیرخواه-بر اثر سانحه ی تصادف جان به جان آفرین تسلیم نمود.
بعد ازتشییع و دفن حسن،عده ای ازاقوام و دوستان برآن شدند تا کار نیکش را به سرانجام برسانند پس سنگ قبرآن مرحوم غریبه را دریافت وبرمزارش می نهندودرگوشه ای از آن سنگ نیز حک می کنند:به یاد مرحوم مغفور حسن نجاری.
پ.ن:دوستان منت می گذارید اگر کامنت ها را به آمرزش روح آن انسان نیکوکار اختصاص دهید.
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و