به یاد بهترین ها

حسن جان!

بعضی می گویند یکسال است که از میان رفته ای وپشت پا به دنیا و مافیها زده ای اما من که اصلا همچین احساسی ندارم چرا که نشد روزی را بی یادت سپری نمایم.

عزیز دلم، دیده نمی شوی اما تنها تویی که صبورانه مخاطب دردلهایمی.

کلمه ی مرحوم را نمی پسندم چرا که بوی فراق و جدایی می دهد،زنده یاد بیشتر برازنده ی توست،هرچند که نصیب من ازگفتنش فقط اشک وآه است.

یک سال پیش در آن یکم آبانماه لعنتی در خاک خفتی اما یادت،گفتارت و محبتت را برای ابد در دلمان به یادگار گذاشتی تا هر جا صحبت از وفا ،صفا ونجابت به میان آید بر دوستیت بنازیم.

ای بهترین ها هر چند که در آسوده خفتنت شکی نیست اما به معرفتت سوگند،بهشتی شدنت خیلی نابهنگام و زود بود.داغی نهادی بر دل خیلی ها که یکیش من ناسپاس بودم که نتوانستم از لحظه لحظه ی حضورت فیض برم.

گلم،جانم ،هر چند در چهلم پر کشیدنت سیاهی از تن بدر کردم ولی راستش زخم فراقت خوب شدنی نیست که نیست .

365 روز است که صدا یا پیامت به گوش نمی رسد ولی ناباورانه هنوز چشم به راه آمدنت هستیم.باورش خیلی دشوار است چون هر گلی روزی به گلستان باز خواهد گشت اما گل ما...

کاش بلا گردانت می شدیم آخرخیلی سخت است بودنمان و نبویدنت.

افسوس ،خرواری خاک مانع شده که بوسه بر پیشانیت زنیم و خود را از دل تنگی برهانیم.

هنوزکه هنوز است وقت و بی وقت ،خوشی و ناخوشی بر آستان مزارت حضور می یابم و به آب دیده لوح یادبودت را غبارروبی می کنم تا یادت گرامی بماند.

((به امید دیدار همدلم))

 

 از کلیه ی سرورانی که نوشتارمان مهمان دیدگانشان است خواهشمندیم در آستانه ی نخستین سالگرد واقعه ی دردناکی که یکی از بهترین بندگان خدا–شادروان حسن نجاری- را از ما گرفت با ذکر فاتحه ای تسلی بخش خاطرمان باشند.

یا حق -همدل

 

اذان

ظهر شد،صدای اذان را نمی شنوی.

بدو که داره بانک تعطیل میشه!

قلم بازی

یکی بود،انگار که نبود.یکی نبود،انگار که بود!

 

مساله اینست:خوردن یا خوابیدن!

 

آخرین دوش زندگیشو تو غسال خونه گرفت و رفت!

 

 طعم تلخ طنزنوشته هام کنج زندان مزه داد!

 

این روزا دوست دارم همه ی معنی ها را میده الا دوست دارم!

 

هر روز به رنگی،مردم ازاین خوش آب و رنگی!

 

تفاوت من و تو در یک نقطه است!

 

دریا ،منو یاد اشکام می اندازه!

 

مرده را اول آب می دند بعد خاک می کنند ،گل را اول خاک می کنند بعد آب می دند!

 

حرف حساب متقلب مغلطه است!

 دموکرات یا ...!

صبح تو دفتر اوباماست بعدازظهر با میت رامنی می پره.

جمهوری خواه یا دموکرات،فرقی هم می کنه!

صادق

تو راست می گی و خیلی صادقی،دروغ هم بلد نیستی،

پس حتما به جایی نخواهی رسید!

گامبو

یک کی به من لطف کنه دیس غذا را از جلوم برداره،

کار دست خودم میدم ها!

 

قریچ قروچ

این صدای خرد شدن استخوانهایم زیربارمشکلات است!

مهم نیست چرا،

فقط یکی کاری بکند.

مرحبا

آن روز من برای خوشامد گویی به مسافری که در راه داشتم به ایستگاه قطار آمده بودم .در میان خیل جمعیت چشمم به شخصی با سرو وضع نا مرتب افتاد.می شناختمش او کریم خان نام داشت،روستا زاده ی چوپانی ،که چند سال پیش با خون دل زیاد و تحمل مصایب گوناگون دخترش را راهی رشته پزشکی دانشگاه کرده بودو آن روز هم ،روزی بود که دختر خانم دکترش فارغ التحصیل شده و درحال برگشتن به زادگاهش بود.

خودم را آهسته به کریم خان رساندم و چون وضع ظاهریش را نامناسب دیدم ،برای اینکه دخترش خجالت نکشد؛پیشنهاد دادم که او با همان موتور سیکلتی که آمده بود برگردد تا من با ماشین دخترش را به منزلشان برسانم.بنده خدا هم قبول کرد و قرار شد بعد از یک خوش بش، فوری باز گردد.

قطار در ایستگاه مالامال از جمعیت ایستاد.وقتی مسافر خودم را در ماشین جای دادم،با عجله خودم را به خانم دکتر رساندم وبه او نیز پیشنهاد سوار شدن به ماشین دادم.

اما خانم دکتر در نهایت متانت گفت:هوس کرده ام که به یاد ایام گذشته سوار بر موتور پدرم شوم سپس در عین ناباوری جستی زد و ترک سوار موتور پدر گردید.

پدرودختردرجلو جمعیت سبکبال و فارغ از هرگونه قید و بندی به سوی روستا می رفتند و من هم غرق تماشای این پیوند محبت آمیزاز صمیم قلب درود برچنین فرزندی می فرستادم که قدر ومنزلت پدررا به نیکی پاس می دارد.

مرحبا خانم دکتر!  

اعترافات یک دیوانه!

به من میگن به آدما حمله نکن و بهشون آسیب نرسون،اونوقت خودشون تو کوچه و خیابان اسید می رزند روی همدیگر!

به من میگن به این و اون ناسزا نگو،اونوقت خودشون تو پمپ بنزین،صف نانوایی،توی بانک به هم فحش می دهند!

به من میگن صف رو رعایت کن،اونوقت خودشون با چشمک بازی بی نوبتی می کنند!

به من میگن چشماتو درویش کن و چپ چپ نیگا نکن،اونوقت خودشون تیپ می زنند سر خیابون آمار ناموس مردم می گیرند!

به من میگن لخت نری تو کوچه، اما خودشون هر روز با لباس کوتاهترازدیروزمی زنند بیرون!

به من میگن سر به سر این و آن نزار ،اونوقت خودشون دوره ام می کنند و بهم می خندند!

به من میگن دیونگی خیلی بده اما تو مجالس عروسیشون جیغ می زنند:دیونه،دیونه،دیونه شو دیونه!

به من میگن با بچه ها مهربون باش اونوقت خودشون به جیگر گوشه شون آزار می رسونند!

به من میگن جایی آتیش روشن نکنی،اونوقت خودشون با سیخ و سنگ آتیش به جون خانواده می اندازند!

به من میگن حواست رو جمع کن،اونوقت خودشون نوشیدنی حواس پرت کن به بدن می زنند!

به من میگن های،منم جواب میدم هوی.اونوقت میگن چرا جواب میدی؛تنت می خواره!

به من میگن مواظب ماشینا باش،اما خودشون تو جاده تخته گاز می رند!

راستش همینا رو دیدم که به سرم زد و قاطی کردم!

 الان هم مونده ام واقعا دیونه کیه

 

 

باز هم...

راستش تا جایی که به ما مربوط می شود عناوین مضحک شایسته سالاری و برتر گزینی که این روزا عین فضولات حیوانی بی ارزش شده بعلت نخ نما شدن حتی ارزش گپ زدن ندارد چه رسد به مستمسکی جهت به اشتراک گذاشتن در مقوله ی تفکر!اما آنچه ناگزیرمان کرد که اززاویه ی دیگر بهش بپردازیم زین قرار است:

اگر دو نفر با سوابق کاری ثابت و عملکردی یکسان را درنظر بگیریم که یکی از آنها مطابق عرف و قانون به انجام وظیفه می پردازد، طبیعتا روال خویش را طی می کند وتا به مرحله ی جان به جان آفرینی هم پیشرفتی نخواهد داشت و چه بسا درطول خدمت درجایگاه مظلوم مورد تعدی و نوعی استثمار نیز قرارخواهد گرفت.

اما آن دیگری با استفاده از ابزاررابطه ای به پستهایی دست خواهد یافت که حداقلش خدمت آسان و مزایای فراوان می باشد وبدیهی است که بواسطه ی قدرت تفویضی که دراختیارگرفته به عاملی برای سواستفاده ازدیگران و بالطبع خطاکاریهای بعدی بدل خواهد شد.

تاکید می کنیم که تا اینجای کار و متاسفانه به علت قوانین تنازع بقا حاکم بر جامعه و عدم وجود اراده ای جهت اصلاح، روال امورعادی به نظر می رسد اما اشکال که چه عرض کنیم؛بهتراست ازآن با عنوان مصیبت یاد شود اینست که شخص با وجدانی که فقط سرمایه اش کارش است و دستی در عالم رابطه بازی ندارد به کرات اتفاق افتاده که به سبب دشواری شرایط کاری ومورد سواستفاده قرار گرفتن جانش را هم از دست داده است.این در حالیست که اگر او هم چاپلوسی وریا را پیشه می کرد و ازجاده ی عدل خارج می گردید به یقین حال و هوای بهتری داشت یا حداقل حافظ جانش می ماند.

درد آور است وقتی صحبت از درگذشت و فوت آدمی به میان می آید در حالیکه می توانست بگونه ای دیگر ادامه ی حیات دهد!اینجاست که جریان تاثر برانگیز عدم شایسته سالاری منجر به تضییع بدیهی ترین حق آدمی یعنی حیاتش می شود.به دیگر سخن به گور بابای شایسته سالاری اما تصمیمات اشتباه بعضی ها باعث از کف رفتن زندگی خیلی ها می شود وگرنه جاه و منصب را می توان با زرو تزویر به دست آورد ولی این مهم در مورد حیات انسانها به دور از عقل می نماید.

روی سخنمان با آنهایی است که همه را به یک چشم نمی نگرند و این گونه می پندارند که بعضی برای اجحاف و کلاه گذاشتن سر دیگران با ظاهری موجه زاده شده اند!

آنچه این روزها به دفعات ملاحظه می شود تکیه زدن آدمهایی در راس امورات گوناگون است که الحق و الانصاف شایستگی اش راندارند و به نوعی مصداق تعدی نسبت به زیر دستان هستند. بحث هایی مثل اتلاف وقت وهرزرفتن منابع متاثرازناشایستگی هم به کناری ولی مایه گذاشتن ازجان افراد قابل اغماض نیست چراکه درنزد خدا وآفریده هایش عزیز ترین هاست.