مرحبا
آن روز من برای خوشامد گویی به مسافری که در راه داشتم به ایستگاه قطار آمده بودم .در میان خیل جمعیت چشمم به شخصی با سرو وضع نا مرتب افتاد.می شناختمش او کریم خان نام داشت،روستا زاده ی چوپانی ،که چند سال پیش با خون دل زیاد و تحمل مصایب گوناگون دخترش را راهی رشته پزشکی دانشگاه کرده بودو آن روز هم ،روزی بود که دختر خانم دکترش فارغ التحصیل شده و درحال برگشتن به زادگاهش بود.
خودم را آهسته به کریم خان رساندم و چون وضع ظاهریش را نامناسب دیدم ،برای اینکه دخترش خجالت نکشد؛پیشنهاد دادم که او با همان موتور سیکلتی که آمده بود برگردد تا من با ماشین دخترش را به منزلشان برسانم.بنده خدا هم قبول کرد و قرار شد بعد از یک خوش بش، فوری باز گردد.
قطار در ایستگاه مالامال از جمعیت ایستاد.وقتی مسافر خودم را در ماشین جای دادم،با عجله خودم را به خانم دکتر رساندم وبه او نیز پیشنهاد سوار شدن به ماشین دادم.
اما خانم دکتر در نهایت متانت گفت:هوس کرده ام که به یاد ایام گذشته سوار بر موتور پدرم شوم سپس در عین ناباوری جستی زد و ترک سوار موتور پدر گردید.
پدرودختردرجلو جمعیت سبکبال و فارغ از هرگونه قید و بندی به سوی روستا می رفتند و من هم غرق تماشای این پیوند محبت آمیزاز صمیم قلب درود برچنین فرزندی می فرستادم که قدر ومنزلت پدررا به نیکی پاس می دارد.
مرحبا خانم دکتر!
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و