زندگی شانسی
علافی ویزیت دکتر خسته ترش می نمایدولی با این حال به شوق زیارت تن به ترافیک سنگین دورحرم می سپارد تا شاید بتواند دل والدینش راجلا بخشد.اما انگاری یک چیزی جورنیست وخستگی راه بندان امانشان را می برد.سرانجام وبه ناچاروبعد کلی سرگردانی ازهمان راه دورسلامی می دهند و برمی گردند.
درراه برگشت ودرخلوتگاهی نمازی می گزارند وراه را ادامه می دهند.اما از اینجا به بعد همان حکایت تلخ و گزنده جاده یعنی خستگی و پیک اجل شکل می گیرد.خوردن بستنی وچای هم افاده نمی کند و انگارآنچه نباید رخ دهد،درحال وقوع است.سنگینی پلکها ،تصادم با گارد ریل و واژگونی خودرو.همان چند ثانیه خواب،جدایی همیشگی تک پسربا والدینش را رقم می زند.
لحظات دست و پنجه نرم کردن بامرگ ، تلاقی نگاههای گنگ وداع آمیزبا عزیزان ونوعی سردرگمی وبلاتکلیفی ازعاقبت کارهمگی تکرارمکررات این دست حوادث هولناک است.برعکس همه که نصیحت و اندرزرا دراین مواقع پیشه می کنند ما با زیر پا گذاشتن ای کاش ها،درود واحسنت می فرستیم به آن تک پسری که سعی کرد تا آخرین لحظات عمر والدینش درخدمتشان باشد وهیچ برایشان کم نگذاشت.هیچ گونه چرایی یا تحلیلی بر این اتفاق نامیمون وارد نیست چراکه نیت خیر تک پسر راه برکلیه ی اماها و اگرها می بندد.
برای روح پاک کلیه ی درگذشتگان حوادث جاده ای بخصوص والدین تک پسر قصه ی ما طلب آمرزش داریم وهرچند نصیحت را بی فایده می دانیم اما هموطن،دوست،داداش من وراننده ی محترم هر جا که خوابت گرفت،بزن کنار و چند دقیقه استراحت کن تا داغت را نبینیم!!
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و