موفقیت


طرف خودش و زندگیش را دربست وقف راههای رسیدن به موفقیت و راه کامیابی و کلاسهای فوق العاده ساماندهی سیستماتیک فراذهنی کرده و مدعی است که به مراتب عالیه تفکر هم دست پیدا کرده.

خونه اش که میری می بینی انواع و اقسام جزوات و کتب ومجلات موفقیت آمیزه که همه جای خونه تلمبارشده و جای سوزن انداختن نیستش.خاک و عنکبوته که این ور و اون ور خونه ی مالامال از موفقیت به چشم میاد.

ای تو روح این متودموفقیت...! که در تضاد کامل با نظم و انسجامه!

آره جانم، حتما موفق خواهی بود!!

پ.ن:این افکار وقتی اومد به ذهن مبارک که برای پس گرفتن کتاب امانتیم،چندین بار به یکی از این آدمای موفق رجوع کردم و آخرش هم دست خالی برگشتم! 

دیپ لو ماc گل ممد!

گل ممد از کل دنیا یک یابو داشت که اتفاقا همین یابو انگاری مشکل گشای همه ی امورات روستایشان بود.آرد می خواستند زحمتش روی دوش این یابو بود،حمام می خواستند ، بازهمین یابو بود که هیزم کش بود و...

دست بر قضا بین بالا ده و پایین ده دعوای بدی در گرفت طوری که همه ی کارها لنگ شد و طفلکی گل ممد جرات نمی کرد حیونش رو ببره بیرون که خدای نکرده آسیبی ببینه و کارهابدترازبد بشه.

خلاصه کار به جایی رسید که یک روز بالایی ها پایینی ها را خر می خواندند و روز بعدش بالعکس پایینی ها بالایی را خر می نامیدند.مدتی که گذشت نه از نون خبری بود و نه ازحموم! اهل ده هم شده بودند هپلی و نمی دانستند چه کنند.

گل ممد که دید اوضاع حسابی بی ریخت شده و نمی شود بالاخره تا ابد دست رو دست گذاشت،صبح زود از خانه زد بیرون و رفت درست وسط ده و فریاد کشید:اگه واقعا مشکلتون خر هستش،نه بالایی ها خرند نه پایینی ها!اصلا من خرم و بلافاصله از ته دل یک شکم عرعرجا دارکرد.

دو طرف دعواهم که حسابی خسته شده بودند این خریت را به فال نیک گرفتند وازفردای عرعر کردن گل ممد؛ باهم آشتی کردند و حموم وشکم جماعت دوباره به خیر و خوشی برقرار شد.    

تا خدا چه خواهد(2)

نقل شد که چهار تا آبجی قرار گذاشتند که این آخرین لحظات عمرمادرپیرشان را نوبتی بر بالینش باشند تا آسوده ترباشد.در اولین شب که نخستین خواهربه پرستاری مشغول می شود، هنگامی که مادر با حالی نزار از دخترش طلب آب می کند پاسخی نمی شنود و چون خود را با زحمت به بالای سردخترش می رساند می بیند که ساعتها پیش دخترک جوانش به درود حیات گفته است! 

تا خدا چه خواهد!


چند روزی بود که بیماری نوجوان علیل عباس آقا، توان همه ی خانواده را بریده بود.بالاخره عباس آقا کارا رو ردیف کرد واهل خانه را برداشت تا واسه معالجه ی فرزند راهی تهرون بشه.

به سیصد کیلومتری پایتخت نرسیده بودند که ماشین عباس آقا بازن ودامادودختروفرزند معلولش صاف رفتند زیر تریلی.

امروز پانزدهمی اون خدا بیامرزاست و تنها بازمانده ی این تصادف وحشتناک هم همان فرزند معلول عباس آقاست!

مامانی!


بسم ا...الراحمن الرحیم،مامانی!

الرحمن الرحیم ،مامانی!

مالک یوم الدین،مامانی!

......مامانی!

((تلاش پویا کوچولوبرای جلب توجه مامانیش و فهماندن اینکه نماز را یاد گرفته است!))