کابوی پیراسب خود رادرجلو بانک متوقف کرد و با خستگی زیاد و لباس های مندرس
وارد آنجا شد.تعدادی مشتری در حال ردوبدل پول بودند و رئیس بانک هم نظاره گر امور
بود.
کابوی رو به رئیس بانک کرد و گفت:وام می خوام،راستش خسته شده ام،تصمیم دارم
بزنم به گله داری.
رئیس بانک بدون آنکه تکانی به خود بدهد،گفت:بهره ی وامها درست پشت سرت به
دیوار زده شده.کابوی بعد از دیدن ارقام با درصدهای 24 به بالا گفت:اگر خواسته باشم
تو بانک شما سرمایه گذاری کنم چی؟آیا بهره ی پولم هم همین طوری پرداخت می شود؟
رئیس بانک با لبخندی حاکی از تمسخر جواب داد:البته بهره های بالای اینجا مخصوص
مشتری های گله گنده است،تو هم می تونی بگردی یک بانک دیگه پیداو آنجا سرمایه گذاری
کنی!
کابوی ناراحت و سرش را پایین انداخت و از بانک خارج شد سپس از روی اسبش یک
خورجین سنگین را پایین کشید و به درون بانک برگشت.
خورجین را روی میز رئیس بانک انداخت و در همین حین چند سکه طلا از درونش به
زمین افتاد.ناگهان همه جا ساکت شد و ورق برگشت.رئیس بانک خودش را مرتب کرد و با
نهایت تواضع به کابوی صندلی تعارف کرد.هنوز چند لحظه نگذشته بود که انواع نوشیدنی
جور واجورجلو کابوی چیده شده بود.
رئیس بانک گفت:قربان شما قصد دارید چه مبلغی در این بانک سرمایه گذاری
کنید؟کابوی گفت:فعلا 15 تا 20 کیسه ی طلا البته همه اش این نیست چرا که اگه از
اینجا راضی بیرون برم 50 تایی هم بعدا بهش اضافه می کنم.
رئیس بانک از پسر سیاه پوستی خواست که بیاید و چکمه های کابوی را واکس
بزند.بعد شخصا رفت سراغ دفاتر مربوطه و از کارمندانش خواست در نهایت سرعت و دقت
کار کابوی را راه بیاندازند.همزمان با اتمام واکس کفش ها تمام امورات بانکی به
پایان رسید.
کابوی یک سکه ی طلا به پسرک واکسی داد
و آرام در گوشش گفت:اینها فقط پول را می شناسند و البته ظاهر رو.من یک جایی خوندم
که یک آقایی با لباس های کهنه وارد مجلسی میشه و می ره راس مجلس می شینه.اهل مجلس
هم فوری دستشو می گیرن و از اونجا بیرونش می کنند.این آقا هم میره یک لباس فاخر می
پوشه و این بار در پایین مجلس میشینه اما همون افراد مجلس که جو گیر ظاهر او شده
بودند دست به دست تعارفش می کنند تا سر از راس مجلس در میاره.وقتی هم که موقع غذا
خوردن میشه این آقا قاشق قاشق غذا را در درون آستینش می ریزه و بلند بلند میگه :ای
آستین!تو غذاها را بخور که اینها تو را می شناسند نه شخص مرا!
حالا هم تو پسر ،اگه می خوای از این فلاکت نجات پیدا کنی سعی کن پولدار بشی و
مطمئن باش که روزی می رسه که همگی میان و کفشهای تو را واکس می زنند.آره کوچولو
،ملاک این روزا فقط پوله و این پوله که برات ارزش میاره و افراد را وادار به
احترام می کنه.پول زشت و زیبا،چروک را صاف،دیو را فرشته،پیر را جوان و ناموجه را
موجه می کنه؛اصلا معجزه می کنه این بد مصب و مابقی ملاکها میشه قصه و پشم!!
کابوی دستی به سر پسرک کشید و سلانه سلانه از بانک خارج شد.
پی نوشتها:
1 – همه ی اینا رو همون کابوی پیر گفته بود و مسئولش هم خود پدر سوخته اش است
نه کسی دیگه مثل من!
2 – اگر فکر می کنید اون آقایی که غذا به آستینش می داد، همون نصرالدین
خودمونه بایستی از همون کابوی گور به گور
شده بپرسین ؛چرا از من می پرسین!
3 – ضمنا اگه فکر می کنید داستان این کابوی فقط مخصوص بانک های خارجه نیست ولا
چه عرض کنم این دیگه مشکل خودتون با انواع داخلیه و بازم به ما مربوط نیست!
4 – راستش ما از همون قدیما تا همین جدیدا هر چی جلومان گذاشتند و خواندیم
،نوشته بود ملاک تقوی و سادگی و صفای روح و از این حرفای معنویست پس مابقی همه
فسانه است!!!
5 – لطفا هنگان خواندن داستان کابوی
یک آهنگ وسترن زیر لب زمزمه کنید تا حال و هوای داستان بهتر دستتون بیاد!
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۱ ساعت 19:46 توسط عليرضا
|