حکایت دل - کاش می آموختیم!


در دل تاریکی شبانه خودرویی دریک نقطه ی مرتفع زیر سقف آسمون متوقف شده بود.لیلی و مجنون دست در دست هم به شمارش تک تک ستارگان مشغول بودند.این راز و نیازهای عاشقانه به دور از چشم همگان حتی پدر و مادرشان روی می داد.

در اثنای معاشقه به ناگهان ترمز دستی خوابانده می شود و خودرو به سمت دره به حرکت در می آید.مجنون در آخرین لحظه خودش را از ماشین به بیرون پرت می کند اما لیلی با خودرو به عمق دره سقوط می کند و بعد هم انفجاری مهیب.

فردای آن روز خبر مثل توپ می ترکاند و با تفاسیر گوناگون تیتر روزنامه ها می شود.مجنون روانه ی زندان و خانواده ی لیلی هم در گیر عزای جوان ناکامشان.

همیشه همین طور است،پنهانی عشق ورزیدن و سر به زیر برف کردن و صد البته لو رفتن و زبانزد این و آن شدن.مطابق یک قانون نانوشته همیشه این نوع روابط دیریا زود بالاخره عیان می شوند اما ای کاش سرانجامش همیشه ختم به خیر شود نه به ندامت و فراق.

کاش عشق ورزیدن شفاف را می آموختیم تا با رعایت حرمت ها به تمامی اماها و اگرها پایان می بخشیدیم.کاش!

 

مژده،مژده


در گذر بازار چشممان به جمال دوربین در حد و قامت موبایل با پیکسلی به قرار بالا و از همه مهمتر تجهیز شده به فن آوری ویدیو پروژکتور افتاد.نه اینکه مثل سایر آدمیزادهای کره ی زمین از پیشرفت علم خشنود شده باشیم بلکه بالفور خاطرمان آمد که زین پس زحمات بادمجان دور قابچیان،چاپلوسان حرفه ای و خرده پا سهل تر و با کیفیت تر روانه ی بازار عرض اندام و تظاهر نمایی خواهد شد.

از آن گذشته ،مسئولان محترم نیز از این به بعد مجال بیشتری خواهند یافت که با تکیه بر این فن اوری به بازبینی سکنات معنوی خویش بر پرده های عریض مبادرت ورزند و چنانچه در ایفای نقش مردم مابانه،تقوا گرایانه و ساده زیستانه خللی وارد بود به فوریت سکانس مربوطه را مجدد تصویر برداری نمایند و جهت حظ وافر در مقابل دیدگاه عامه قرار دهند ؛شاید که مورد قبول مقاصد عالیه قرار گیرد.

یاد آوری آنکه تا پیش ازاختراع این ادوات جورواجور تهیه ی فیلم و سریال از خم و راست شدن ها،لبخندهای تصنعی،زر زدن های مرسوم،قیچی بازیها با روبانها  بسیار دشوار و گاها ضایع از آب در می آمد.

به هر روی امید آن می رود که با به روز آوری تکنولوژی از درجات عرق ریختن چاپلوسان کاسته شود و مسئولین امر نیز موفق تر ازهمیشه تا مراحل کسب نامزدی جوایز اسکار جهت ایفای بهترین نقش ها پیش روند.

پی نوشت:گور بابای علم و استفاده ی بهینه از تکنولوزی روز دنیا!!

پندو لگد

کیومرث ازوقتی موتورسوار شده بود، یادش نمی آمد که پشت چراغ قرمزایستاده باشد.آن روز هم مطابق معمول خواست چراغ رو رد کند که پیرزنی با عبوراز خط پیاده رو  وادار به توقفش کرد.

انگاری تو اذیت بود که ناگهان چشمش به موتور سوار بغل دست افتاد که داشت برای دختر کوچولوش معنای رنگ چراغ ها رو توضیح می داد.این قدرپدرودختردرعالم خودشان بودندکه کیومرث حیفش اومد قانون شکنی کنه و تمام حرفای پدر را بی اثر کند.

چراغ که سبز شد بعد راه افتاد ولی برای اولین بار به فکرش رسید که قانون شکنی به غیر از مخاطراتش می تونه باعث بدآموزی برای دیگران هم بشه بماند اینکه کلی از اخلاقیات هم زیر سئوال می ره.

 

سوتی:پدری که سعی در تفهیم علائم رانندگی برای دخترش دارد چرااون طفل معصوم رو اصلاجلو موتور نشانده!!

پ.ن:ارائه این پند و در نهایت لوث کردن موضوع با ذکر سوتی ما رو یاد حکایت معروف لگد گاو نه من شیر می اندازه لکن آدم بشو نیست این نفس اماره!!

تا فرصت هست...

سمت راست بدنم  کاملا کرخ و از کار افتاده است.

وسعت دیدم یک پارچه سفید است که آنهم کم کم با رسوخ خاک به تاریکی بدل می شه.

بایستی تا ابد حسرت طاق بازخوابیدن یا غلتیدن بر شانه ی چپ را یدک بکشم.

خیلی زجر آور است که آواز پرستوها ،شرشر آب و صدای گامها را بشنوی اما از دیدنشان محروم باشی.

هر چند اینجا از مگس خبری نیست امااحساس رژه ی مورچه ها برروی پیشانی ودرون حدقه ی چشمانم عادی شده است.

حسرت به دل یک چخه گفتن به اون سگ ولگردی هستم که هرازگاهی چند روی لوح مزارم خراب کاری می کند.

هر پنچشنبه صدای دوست و آشنا را می شنوم اما افسوس که مجال خوش و بش با آنها را ندارم . آخه خیلی وقته که فکم قفل شده.

شنیده ام همین مرحله ی کفن پوساندنش خیلی سخته بعدش که خاک شدی می تونی راحت تر جا به جا بشی شایدم شانس بیاری و به کمک باد بتونی دوربرخونه ات یک چرخی بزنی.

پس تا فرصت هست در بستر غلت بزن،دوست و دشمن را در آغوش بفشار، از زیبائیهای دور و برت لذت ببر،مورچه ها رااز روی صورتت بران و البته که از چخ کردن سگها غافل نشو!

 

 

حکایت دل – دوستت دارم

نیمه شبان،کوچه ی بن بست پشت مسجد،پنجره ها مشبک فولادی،نم بارون،مجنون سیاهپوش،

قدم زدن های یواشکی آمیخته با ترس،همه و همه دست به دست هم داده تا فضای نوستالوژیک عاشقانه دوباره شکل بگیرد.

از آن طرف چراغی کم سو از پشت پنجره ی منزل لیلی به کوچه روشنایی می بخشد.این نور گواه قراری است برای روئیت محبوب.لیلی زیباتر از همیشه و مضطرب خم می شود تا دلنوشته ی مجنون را بگیرد.آن شب نیز لیلی با خود عهد کرده بود که با گرفتن نامه ی این عاشق سینه چاک، سر این همه مداومت نگاه و بی تابی مجنون را بر خود آشکار سازد.

ناگهان دستانی قدرلیلی را به کناری می زنند.دقایقی بعد پدر و برادر لیلی گر گرفته از تعصب خانوادگی ،مجنون را به باد مشت و لگد می گیرند.مجنون بی سرو صدا فقط سعی می کند از سرو صورتش محافظت کند.کوچه مالامال از همسایه هایی شده که بلند بلند به مزمت مشغولند.

مجنون افتان و خونین از کوچه پا پس می کشد.نه دردش آمده و نه خجالت می کشد چرا که تحمل بارها از این دست ناملایمات بر شهامت و اراده اش افزوده است. باز همه برای  ماهها، نامه در میان دستانش باقی می ماند.نامه ای بدین مضمون:من یک گنگم و دوستت دارم!  

چرا نمی آیی!؟

همه چیز که مهیاست!

شهر ریسه ریسه غرق نور!

مساجد فوج فوج عابد چشم انتظار!

شیرینی و شهد دریا دریا روانه ی کام ها!

دستها  در دست هم رو به آسمان!

چشم های منتظرگریان و ملتمس !

یکی با تبسم ودیگری به فغان!

مملکت جملگی شور و ایمان!

ای غایب از نظر چرا نمی آیی؟

نکند!!

.

.

.

ایمان و عمل مان یکی نیست!

که این جمعه هم جمعه ی آخر نیست!

موی سیاه


آی کسی که در کنج خانه بر سیاهی موها وصافی  پوستت می بالی قدم از منزل بیرون نه تاباچروکی روحت، سپیدی برایت معنا یابد.

داستان کابوی


کابوی پیراسب خود رادرجلو بانک متوقف کرد و با خستگی زیاد و لباس های مندرس وارد آنجا شد.تعدادی مشتری در حال ردوبدل پول بودند و رئیس بانک هم نظاره گر امور بود.

کابوی رو به رئیس بانک کرد و گفت:وام می خوام،راستش خسته شده ام،تصمیم دارم بزنم به گله داری.

رئیس بانک بدون آنکه تکانی به خود بدهد،گفت:بهره ی وامها درست پشت سرت به دیوار زده شده.کابوی بعد از دیدن ارقام با درصدهای 24 به بالا گفت:اگر خواسته باشم تو بانک شما سرمایه گذاری کنم چی؟آیا بهره ی پولم هم همین طوری پرداخت می شود؟

رئیس بانک با لبخندی حاکی از تمسخر جواب داد:البته بهره های بالای اینجا مخصوص مشتری های گله گنده است،تو هم می تونی بگردی یک بانک دیگه پیداو آنجا سرمایه گذاری کنی!

کابوی ناراحت و سرش را پایین انداخت و از بانک خارج شد سپس از روی اسبش یک خورجین سنگین را پایین کشید و به درون بانک برگشت.

خورجین را روی میز رئیس بانک انداخت و در همین حین چند سکه طلا از درونش به زمین افتاد.ناگهان همه جا ساکت شد و ورق برگشت.رئیس بانک خودش را مرتب کرد و با نهایت تواضع به کابوی صندلی تعارف کرد.هنوز چند لحظه نگذشته بود که انواع نوشیدنی جور واجورجلو کابوی چیده شده بود.

رئیس بانک گفت:قربان شما قصد دارید چه مبلغی در این بانک سرمایه گذاری کنید؟کابوی گفت:فعلا 15 تا 20 کیسه ی طلا البته همه اش این نیست چرا که اگه از اینجا راضی بیرون برم 50 تایی هم بعدا بهش اضافه می کنم.

رئیس بانک از پسر سیاه پوستی خواست که بیاید و چکمه های کابوی را واکس بزند.بعد شخصا رفت سراغ دفاتر مربوطه و از کارمندانش خواست در نهایت سرعت و دقت کار کابوی را راه بیاندازند.همزمان با اتمام واکس کفش ها تمام امورات بانکی به پایان رسید.

کابوی یک سکه ی طلا به پسرک  واکسی داد و آرام در گوشش گفت:اینها فقط پول را می شناسند و البته ظاهر رو.من یک جایی خوندم که یک آقایی با لباس های کهنه وارد مجلسی میشه و می ره راس مجلس می شینه.اهل مجلس هم فوری دستشو می گیرن و از اونجا بیرونش می کنند.این آقا هم میره یک لباس فاخر می پوشه و این بار در پایین مجلس میشینه اما همون افراد مجلس که جو گیر ظاهر او شده بودند دست به دست تعارفش می کنند تا سر از راس مجلس در میاره.وقتی هم که موقع غذا خوردن میشه این آقا قاشق قاشق غذا را در درون آستینش می ریزه و بلند بلند میگه :ای آستین!تو غذاها را بخور که اینها تو را می شناسند نه شخص مرا!

حالا هم تو پسر ،اگه می خوای از این فلاکت نجات پیدا کنی سعی کن پولدار بشی و مطمئن باش که روزی می رسه که همگی میان و کفشهای تو را واکس می زنند.آره کوچولو ،ملاک این روزا فقط پوله و این پوله که برات ارزش میاره و افراد را وادار به احترام می کنه.پول زشت و زیبا،چروک را صاف،دیو را فرشته،پیر را جوان و ناموجه را موجه می کنه؛اصلا معجزه می کنه این بد مصب و مابقی ملاکها میشه قصه و پشم!!  

کابوی دستی به سر پسرک کشید و سلانه سلانه از بانک خارج شد.

 پی نوشتها:

1 – همه ی اینا رو همون کابوی پیر گفته بود و مسئولش هم خود پدر سوخته اش است نه کسی دیگه مثل من!

2 – اگر فکر می کنید اون آقایی که غذا به آستینش می داد، همون نصرالدین خودمونه بایستی  از همون کابوی گور به گور شده بپرسین ؛چرا از من می پرسین!

3 – ضمنا اگه فکر می کنید داستان این کابوی فقط مخصوص بانک های خارجه نیست ولا چه عرض کنم این دیگه مشکل خودتون با انواع داخلیه و بازم به ما مربوط نیست!

4 – راستش ما از همون قدیما تا همین جدیدا هر چی جلومان گذاشتند و خواندیم ،نوشته بود ملاک تقوی و سادگی و صفای روح و از این حرفای معنویست پس مابقی همه فسانه است!!!

 5 – لطفا هنگان خواندن داستان کابوی یک آهنگ وسترن زیر لب زمزمه کنید تا حال و هوای داستان بهتر دستتون بیاد!